برادر از گذشته ها مکن یاد

http://zibasaz.persiangig.com/pic/bism/3.gif

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 4 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

مقدمۀ بر دوبیتی ها و اشعار ملنگ صمد

یادداشت:  قرار است به زودی دوبیتی ها واشعار ملنگ صمد ،(دوبیتی سرای شیرین کلام  غور)  زیر چاپ برود ، این نوشته از آن کتاب برگرفته شده است.

زندگينامه

عبدالصمد فرزند « كوه صاف قل» در قريۀ « رمزي» ناحيۀ پشته نور مربوط  ولسوالي دولتيار ولايت غور ديده به جهان گشود. عبدالرازق خالقيار برادرزادۀ ملنگ كه در حفظ ونگهداري دوبيتي ها و اشعار او سهم ارزندۀ دارد، در دفتر يادداشت هاي خود تولد ملنگ را سال 1278 خورشيدي و وفات وي را سال 1370 به عمر 92 سالگي در چراس سرپل درج كرده است. اما محمدسخي صبوريار در پايان نامه تحصيلي خويش از دارالمعلمين عالي غور، به نقل از اهالي ناحيۀ پشته نور و بستگان ملنگ تولد او را حدوداً بين سالهاي 1285- 1286 خورشيدي ثبت نموده است.

 عبدالصمد جوان 20/ 25 ساله كه درمسجد قريه نزد پدرش درس مي خوانده و نوشتن وخواندن را فرا گرفته بوده. طوري كه خودش روايت مي كرده ( مانند خيلي از قصه هاي عاشقانۀ روستايي) شبي در خواب مي بيند كه دختر زيباي نزدش مي آيد وكنارش مي ايستد. ملنگ از او مي پرسد كه نام ات چيست؟ دختره مي گويد من « ليتان » نام  دارم. سپس سه عدد انجير،  تحفه گونه به عبدالصمد مي دهد ومي گويد كه يك ونيم آن را بخورد و يك ونيم باقيمانده را پيش خود نگه دارد. عبدالصمد وقتي از خواب بيدار مي شود خود را درجهان ديگري مي يابد و يكباره عاشق و شيفته دختر روياهاي خود مي شود.

او  بعد ازين واقعه كاملا تغيير مي كند و از آن  پسربچۀ نوجوان كه شايد هواي درس و تعليم در سرمي پرورانده « ملنگ صمد» ي ساخته مي شود كه تا آخرعمر دوبيتي هاي پرسوز عاشقانه مي سرايد و ازعشق ومحبت سخن مي گويد و زندگي اش رنگ وبويي ديگري مي گيرد. عبدالصمد سعي مي كند ببيند آيا دختري به نام ليتان در منطقه است ياخير؛ اما درهيچ جا نشاني زان دلستان نيم بيند ؛ ولي همچنان عاشق  ليتان  روياي خود باقي مي ماند.

اتفاقا عبدالصمد روزي يكي ازدختران همروستاي خود را مي بيند كه درمسجد قريه پيش ملا به سبق خواندن مي آيد واسم اش « كيميا» ست. ملنگ متوجه مي شود كه كيميا همان ليتاني است كه در روياي خودش اورا ديده است. ملنگ بعد ازان در اشعار ودوبيتي هايش ليتان را به جاي كيميا مي گذارد وخود را ملنگ ليتان وگاهي فقط ملنگ مي نامد و درتمام زندگي در عشق او مي سوزد وبرايش شعرمي سرايد ودرعشقش اشك مي ريزد.

روايت عاشق شدن در خواب كه مثالهاي مشابه ي بسياري هم د ارد،  ممكن است بعد ها توسط اهالي منطقه ساخته شده باشد و يا شايد هم، به وسيلۀ خود ملنگ با توجه به حساسيت هاي كه فرهنگ زمانه نسبت به عشق انساني و زميني ومحبت محض ميان يك دختر وپسر داشته ، ساخته شده باشد وياهم واقعا اين رويا و اين اتفاق براي ملنگ درخواب رخ داده باشد. هرچه باشد واقعيت همين است كه عبدالصمد عاشق كيميا مي شود و به نام ليتان در وصفش دوبيتي مي سرايد وشعر مي گويد.

كلمۀ ملنگ ظاهراً  در فرهنگ مردم بيشتر به كساني گفته مي شود كه پيوندهاي با طريقت وتصوف ومسألۀ مريد ومرادي دارند و از اشعار گذشتگان چيزهاي بسياري را حفظ مي كنند   و براي پير  و مرشِد شان آنها را گاهي با صداي بلند و آواز خوش مي خوانند. ملنگ صمد؛  اما خود  را آشكارا ملنگ ليتان مي نامد و به سرعت در ميان اهالي محل و مردمان گرد ونواحي ، به عنوان ملنگِ ليتان به شهرت مي رسد. آوازۀ  عشق ملنگ و ليتان به زودي در تمام دهكده ها، از اين گوش به آن گوش و ازين محفل به آن محفل مي پيچد وباعث برانگيخته شدن احساسات بستگان و اقوام ليتان/ كيميا مي گردد. ملنگ از آنجاي كه گوش عاشقان به پند و اندرز هيچ كسي بدهكار نيست،  فارغ از تمام اين دغدغه هاي عنعنه يي /فرهنگي در عشق ليتان دوبيتي هاي پرسوز وگداز مي سرايد وپيوسته از اوصاف وخوبي هاي او سخن مي زند. اگر ليتان به خانۀ خود مي رود ، ملنگ درهمان نزديكي ها مي نشيند  وبي پرواي تمام دنيا مي سرايد كه :

الا اي يارخندانم بدر شود

بيا اي ماه تابانم بدرشود

بي ازتو زندگي برمن حرام است

بترس از آه  سوزانم بدر شو

بدر شو اي مهي تابان!  بدرشو

كمرباريك ، صدف دندان  بدرشو

بدرشو قد و بالايت ببينم

ندارم من دگر ارمان، بدر شو

واگر ليتان گاهي از دهكدۀ  خود نزد بستگانش به روستاهاي ديگرمي رود، ملنگ درهجرانش بيتابي مي كند ومي خواند كه:

سفر سوي وطن كي مي كني كي؟

توگل ميل چمن كي مي كني كي؟

بمُردم از غم و درد تو ليتان

مرا غسل و كفن كي مي كني كي؟

خرام اي مه جبين! كي مي كني كي؟

تسلاي غمين كي مي كني كي؟

ملنگِ پرغمِ مهجور خود را

به وصلت همنشين كي مي كني كي؟

و اگر هم،  ليتان مانند ديگر دختران و پسران دهكده مي رود وبالاي بام خانۀ خود مي نشيند وطبيعت زيبا ودرختان بيد وسپيدار قريه را به نظاره مي ايستد ، ملنگ در وصف او وخانۀ گلين ومحقر وي مي گويد كه :

گُل من برسرقصرش نشسته

كجك ها دور رويش حلقه بسته

كه تيغ تيز جوهردار ليتان

به سينه خورده از پُشتم گذشته

به هرحال خانواده ليتان سرانجام از بيتابي ها وبي پروايي هاي ملنگ و زمزمه هاي بدگويان وطعنۀ سخن چينان وبه اصطلاح « شرم زمانه» به تنگ مي آيند وبه حاجي « آدينه» ارباب منطقه شكايت مي برند. در قريه ، آن روز ها وحتا در همين ايام به قول شاملو « روزگارغريبي ست». اربابِ قريه براي روستاييان فقير و بي سواد، هم پناهگاه و حامي است و هم دادگاه وهم قاضي. هم حكومت وعدالت است وهم نماد دانش وعقلانيت. در قريه همه چيز به ارباب ختم مي شود وتمام راه ها ازمسير ارباب مي گذرد. مردم قريه انتظار دارند كه ارباب تمام دردهاي آن ها را  درمان مي كند وهمه راه ها را مثل كف دست خود بلد مي باشد. به جز، ارباب درقريه ديگر دنياي وجود ندارد. دنياي كوچك قريه به ارباب خلاصه مي شود. ارباب درعين حال حافظ سنت هاي قريه و مسوول نظم ودسپلين قريه نيزهست وكوچكترين بي توجهي و بي احترامي به فرهنگ و ارزش هاي قريه،  درحقيقت بي احترامي به ارباب ومنافع ارباب نيز به حساب مي آيد. پسرجواني كه درقريه عاشق دختري مي شود و تمام ارزش هاي جامد قريه را زيرپا مي گذارد و حتا در وصف لب و دندان و قد و اندام دختر فلاني باي شعرمي سرايد، شايد انقلابي ترين فرد قريه باشد كه خود را به سرعت در چنبر زنجيرهاي به شدت محافظه كارانۀ بزرگان روستا و رسم و رواجهاي ارتجاعي شان مي يابد كه در رأس همۀ آنها ارباب قريه قرار دارد. اين پسركه به سنت ها وارزشهاي تقدس آميز قريه پشت پا زده ودر صدد اخلال نظم طبيعي حاكم در روستا برآمده است ، مشخص است كه نمي تواند در دادگاه كدخداي روستا برندۀ معركه از آب درآيد.

به هرحال ارباب آدينه ملنگ صمد را نزد خود مي طلبد ومي گويد كه چرا باعث بدنامي كيميا وخانواده اش مي شود؟ وچرا با اين دوبيتي هاي مسخرۀ خويش آبروي مردم را برباد مي دهد؟ ملنگ صمد مي گويد كه من وكيميا دو جوان بالغ وآزاد هستيم وهمديگرمان را دوست داريم و مي خواهيم باهم  ازدواج كنيم و يك زندگي مشترك بنا نماييم واين كجايش عيب دارد؟ او مي گويد كه برادران كيميا به اين وصلت موافقه نمي كنند و در راه ما مانع ايجاد مي نمايند شما بايد آن ها رابخواهيد وبپرسيد كه به كدام دليل از ازدواج ما جلوگيري مي كنند؟ ارباب آدينه وقتي مي بيند كه دليلي در مقابل ملنگ ندارد ، مي گويد درست است من درحضور مردم وچند نفر شاهد از كيميا مي پرسم كه آيا ملنگ صمد را دوست داري ياخير؟ اگر او هم، چنانكه تو ادعا مي كني دوستت داشت في الحال نكاح شما را بسته مي نمايم؛ اما اگر او دوستت نداشت وتو به ناحق اين گپ ها را زده بودي ، آن وقت بايد 300 چوب بخوري و دست از كيميا بشويي ، آيا قبول داري؟ ملنگِ عاشق كه همۀ دنيا را از چشم پاك و زلال و باطهارت خويش مي بيند و از نيم كاسه هاي زيركاسه اطلاعي ندارد و باتوجه به اعتمادي كه نسبت به معشوق خويش دارد اين داوري را مي پذيرد. حالا تمام دستگاه محافظه كارانه وغيرتي قريه به كار مي افتد تا به هرحيله وترفندي كه شده، بايد كيميا دوست داشتن ملنگ را انكار نمايد وآبروي قريه محفوظ بماند.

آن شب، مادر كيميا هم  به خاطرغيرت خانواده و هم به خاطر تذكر ارباب ، ازجانب خود و از قول ارباب كيميا را نصيحت مي كند وپيشش مي گيريد وسخنان عاطفي بسياري مي گويد كه دخترم! به لحاظ خدا ما را بين مردم سرافگنده وشرمنده نساز وآبروي خود و برادرانت را در نظربگير وفردا درمحفل بگو كه « ملنگ دروغ مي گويد ومن او را هرگز دوست ندارم.» مادر كيميا به دخترش مي گويد كه اگر فردا از دوستي ملنگ انكار نمايي من قول مي دهم كه خودم  چند روز بعد دست تو را به دست ملنگ صمد مي دهم اما اگر بگويي كه « ملنگ را دوست دارم»‌ آنگاه آبروي خانواده ازدست مي رودو ارباب قهر مي شود  وهرگز نكاح تو را با ملنگ بسته نمي كند. اين روش بارها در مورد دختران ساده دل روستا به كاررفته است و باهمين ترفند شايد دلداده هاي بسياري گول قول دادن هاي بزرگان روستا را خورده باشند و از وصال محبوب شان محروم شده باشند.

به هرحال مجلس داير مي شود و ملنگ وليتان نيز درجمع بزرگان قريه حضور پيدا مي كنند. ارباب آدينه از ليتان مي پرسد كه آيا تو ملنگ را دوست داري؟ ليتان كه فكر مي كند در صورت انكار به زودي به وصل ملنگ مي رسد ، از دوستي وعلاقه نسبت به او انكارمي ورزد و ملنگ را شخص مزاحمي مي خواند كه باعث بدنامي او وخانواده اش شده است. ديگرحرفي باقي نمي ماند. جزا ازقبل تعيين شده است. ارباب دست هاي ملنگ را با زنجير مي بندد و بالاي تخت مسجد قريه با زدن 300 چوب، حُكم را بالاي ملنگ تطبيق مي كند و به اهالي قريه مي فهماند كه سركشي از نظم حاكم برقريه و برهم زدن ارزشهاي روستا ، چه سرنوشتي مي تواند در انتظار داشته باشد.

ملنگ كه سه صد چوب كاري را درعشق ليتان نصيب شده است ، همچنان عاشق باقي مي ماند وهيچ كينۀ از كيمياي خود ندارد ومجبوريت هاي او را درك مي كند ومي گويد:

به بالَي بام، سرمستم خدايا

سر زولانه با دستم خدايا

سه صد چوبم زده ارباب ادينه

هنوزم كوك سرمستم خدايا

بلي، ملنگ هنوز از عشق ليتان سرمست است وهنوز اين كبك خوشخوان درهواي ليتان شعر مي سرايد ومي خواند وپرواي چوب هاي ارباب را ندارد. براي ملنگ ارباب واهل قريه مهم نيستند ، كسي كه مهم است خود ليتان است وتا زماني كه ليتان را دارد ديگر غمي ندارد و« چه بيم ازموج بحرآن را كي باشد نوح كشتيبان» ولذا مي گويد:

اگر دانم كه ليتان يار باشد

ببخشم سر، اگر دركار باشد

اگركُشت واگربخشيد اگرزد

همان سرو سمن مختار باشد

به هرحال، بعد از اين حادثه برادران ملنگ از يك طرف از ارباب و اهالي قريه دلخور و ناراحت هستند و از طرف ديگر شايد كدام خطر وتهديدي را متوجه برادرِعاشق شان مي بينند وياهم به خاطر اينكه ملنگ،  ليتان وعشق او را فراموش كند ، صلاح كار خود را درآن مي دانند كه پشته نور را ترك بگويند. آنها سرانجام قريۀ « رمزي » پشته نور را رها مي كنند وبه يك جاي بسيار دور يعني روستاي « تاريكك»‌در منطقۀ چراس كه آن زمان مربوط ولايت جوزجان بود وفعلا از توابع سرپل به حساب مي آيد كوچ مي كنند ودر آنجا براي خود زمين مي خرند وسكونت اختيار مي نمايند كه شايد بُعدِ مسافه حوادث گذشته را از ياد ها ببرد و برادرعاشق پيشۀ شان از درد و رنج نجات پيدا كند. ملنگ صمد اما در آنجا نيز عاشق ليتان مي ماند و در وصف معشوق خويش شعر مي گويد وبيتابي مي نمايد و اگر آدم قابل اعتمادي جانب دولتيار وپشته نور مي رود ملنگ به زبان شعر براي محبوب خويش پيام مي فرستد و اظهار اميد واري مي كند ومي خواهد بداند كه آيا هنوز هم ليتان او را دوست دارد ياخير:

زما ياد شما باشد نباشد؟

ترا ميل كجاباشد نباشد؟

دوبوس از قوق رخسارتوليتان

به ما يارب، عطا باشد نباشد؟

زماني كه اين پيك هاي خيالي و يا واقعي از پشته نور به چراس برمي گردند ، ملنگ از آنها مي پرسد كه :

بگو قاصد زما رفتي نرفتي؟

به سوي يارما، رفتي نرفتي؟

براي چارۀ درد ملنگش

تو از بهردوا رفتي نرفتي؟

به او عرض مرا گفتي نگفتي؟

گل نغزمرا گفتي نگفتي؟

به لب چار وبه رخ پنج بوس دَين است

تواين قرض مرا گفتي نگفتي؟

ظاهراً هنگامي كه ملنگ درچراس زندگي مي كرده ، چند باري هم به خاطر ديدار با محبوب و اقوام خويش به پشته نور سفرهاي داشته است. محمدسخي صبوريار در پايان نامه خويش مي نويسد كه : يك روز مردم « رمزي» كه دهكدۀ اصلي ملنگ است به خاطر اداي نمازظهرجمع بودند ، ملنگ ابراهيم ماماي ليتان و برادر خواندۀ ملنگ صمد نيز دران ميان ، حضور دارد كه سواري از پايين قريه ظاهر مي شود. وقتي كه نزديك مي شود همه مي شناسند كه ملنگ صمد است. مردم از او استقبال مي كنند ، ملنگ باهمه كنار مي گيرد و احوال پرسي مي كند و نوبت كه به  ابراهيم مي رسد ، ملنگ صمد اين دوبيتي را مي خواند:

سلام عليكم اي لالاي جانم

بترس ازگريه و آه و فغانم

سلام بي عدد از مارساني

به ليتان شيرين مهربانم...»

بروقاصد تو از نزد ملنگش

به پيش قامت عاشق پسندش

كمرخم كن به ترتيب وتواضع

بگو ازغم جدا شد بند بندم

اما احتمال دارد كه ملنگ ابراهيم گاهي به چراس رفته باشد و اين دوبيتي ها را آنجا ملنگ صمد به او گفته باشد. اين امكان هم وجود دارد كه اين دوبيتي ها را ملنگ صمد به  وسيله نامه به ابراهيم فرستاده باشد. يكي از مسافرت هاي ملنگ به پشته نور،  اتفاقا زماني رخ مي دهد كه ليتان با« شادي بيگ» ازدواج مي كند. صبوريار نوشته است كه او « ناگهان آوازۀ عروسي ليتان با ارباب شادي بيگ را مي شنود وبي صبرانه رخت سفر بسته به صوب پشته نور حركت مي كند.»‌ اما از ابيات ملنگ معلوم مي شود كه او از اول و در چراس وپيش ازسفر نمي دانسته كه ليتان عروسي مي كند ، بلكه اين خبررا دربين راه شنيده است.

سفربا پشته نور جان است ما را

اراده سوي ليتان است ما را

مريضي عشق ازحد گشته افزون

به درد ورنج درمان است ما را

مي بينيم كه ملنگ از سفرخود ظاهراً خوشنود است وفكر مي كند كه اگر به ليتان و« پشته نورجان» نزديك شود ، درد و رنجهايش درمان مي شود.

سفركردم ببينم روي جانان

رسيدم با ديار خلق « واجان»

صف اندرصف گرفتند دور ما را

بگفتم چندسخن در وصف ليتان...

ازانجا داخل « شورابه »  گشتم

زعشق دلربا  در ناله گشتم

به يادم آمده چشمان ليتان

كباب نرگس مستانه گشتم ...

به تعجيل آمدم با « جِه»  رسيدم

به دل نقش نگار خود كشيدم

درانجا كم كم از لفظ حريفان

ز يارخود حكايت ها شنيدم

ازابيات فوق برمي آيد كه ظاهراً در قريۀ « جِه » است كه كم كم آوازه هاي از ازدواج ليتان به گوش ملنگ مي رسد و بوي بيتابي وبي قراري در اشعارش بيشتر مي شود:

به «سومك» آمدم فرياد كردم

نگارنازنين را ياد كردم

عزيزانم درين دنياي فاني

برايش عمر خود درباد كردم

ملنگ حالا اندكي از اينكه همه چيز خود را به خاطر يك محبوب بي وفا ازدست داده و زندگي خود را برباد كرده است ناراحت به نظرمي رسد ؛ اما همچنان اشتياق ديدار دارد و ِكاملا نا اميد نشده است:

به « تبلك»  آمدم با اشتياقش

نفس تنگ است از درد فراقش

شنيدم بي وفايي هاي ليتان

ميان پردۀ دل مانده داغش

به « اسپرماني » آمدم به تعجيل

بديدم كارِ يارم گشته مشكل

شنيدم يارمن ترك  وفا كرد

كشيدم آه آتشبار از دل

به « رمزي » آمدم دارند هياهوي

كه دارند مردمان سررشته توي

يكي گفتا ملنگ بي نوا را

كه ليتان تو را دادند با شوي.

اينجاست كه ملنگ كاملا نا اميد مي شود و از بي وفايي هاي معشوق شكايت مي كند و چون ليتان برايش زن محض وهمۀ زنان دنيا بود و چون از ليتان بي وفايي ديده بود ، همۀ زنان دنيا را بي وفا مي خواند و مي گويد:

برفته بي وفاي شوخ سركش

زده برخرمن عمر من آتش

نديده كس ز اول تا به آخر

زاسپ وشمشير و از زن وفايش

بلي، ميان عشق ونفرت فاصله بسيار اندك است وملنگي كه در دوبيتي هاي ديگر خود گفته بود:

اگرمُردم الاليتان تابان

بيايي با سرخاكم خرامان

هماندم از لحد بالا كنم سر

خوش آمد مي كنم من ازدل وجان

فرشته گربيايد با سوالم

به هيبت مي كند پرسان زحالم

به حق بنده، كه امت با رسولم

منم عاشق به ليتان در دوعالم

حالا مي گويد كه:

دريغا صد دريغا آه ازين دل

به يك نادان ناكس گشته مايل

دريغ جان زار مستمندم

زيار بي وفا آخر چه حاصل؟

دريغا صد دريغا آه از جان

فنا كردم براي يار نادان

به حق من جفا بسيار كردي

پشيمانم ، پشيمانم، پشيمان

برادر ها بگيرين عبرت ازمن

نسازين آشنايي هيچ با زن

به آخر مثل ليتان شكر لب

كند خوارت ميان دوست ودشمن

تحول درانديشه واشعار ملنگ:

ظاهراً ازدواج يا به تعبير ملنگ «بي وفايي هاي ليتان » باعث سرخوردگي و ناراحتي شاعر مي شود و ديگر حال وحوصله سراييدن دوبيتي هاي عاشقانه قبلي را در خود نمي بيند وآهسته آهسته به طرف عشق عرفاني متحول مي شود. هرچند ممكن است درميان همين دوبيتي ها يك تعداد زياد آنها كه در وصف ليتان سروده شده اند بعد از ازدواج ليتان خلق شده باشند. دوبيتي هاي بسيار ديگري هم شايد بوده اند كه از ميان رفته باشند و يا ما اطلاعي از آنها نداشته باشيم كه شاعر در اخيرعمر خويش نيز درهواي ليتان يا به نام ليتان شعرسراييده باشد. به هرصورت به احتمال قريب به يقين مي توان گفت كه شوهرگرفتن ليتان و بلند رفتن سن وسال ملنگ در كنار ديگر عوامل، از فكتورهاي عمدۀ  دگرديسي  درشعر ملنگ به حساب مي آيد. ملنگ كه فطرتاً شاعر است وشاعري بخشي از وجود او مي باشد و درد ها وسوزهاي خود را فقط باشعر مي تواند اندكي التيام ببخشد نمي تواند با شعر وشاعري به خاطر بي وفايي هاي ليتان وداع بگويد و ناگزير به جانب محبوب عرفاني و اشعار تصوفي گونه سوق مي خورد و به راه ديگري مي رود:

حبيب خاصۀ رب دست من گير

چه باشد چارۀ تب؟ دست من گير

به روي خاكساران سحرخيز

به حق نالۀ شب دست من گير

حبيب هردو عالم دست من گير

نظربنما به حالم، دست من گير

نمانده زندگي اندر وجودم

به روح پاك آدم، دست من گير

ملنگ حالا فكر مي كند كه درحقيقت راه درست ومناسب را تازه پيدا كرده است و تأسف مي خورد كه كاش اين راه را از اول يافته بود وپيش از اين هم درهمين جاده وهمين طريق قدم زده بود:

كاشكي محمل به سوي خانه مي كرديم ما

رو به سوي خانۀ فرزانه مي كرديم ما

كاشكي از ابتدايي عمر گرداندي عنان

دفترديرينه را افسانه مي كرديم ما

كاشكي از شوق وذوق وصدق واخلاق وادب

جان فداي ذات صاحبخانه مي كرديم ما

كاشكي طي مقامات معظم را ملنگ

درحرم با سجدۀ شكرانه مي كرديم ما...

ملنگ صمد بعد ها در شهرشبرغان مركز ولايت جوزجان ظاهراً مدتي با «مؤسسه نشراتي نسيمي » يا نشريۀ به اسم « نسيم » نيزهمكاري داشته است،  كه اشتغال درآن موسسه و سروكار يافتن با فرهنگيان و اهل قلم آن ديار  درپختگي وتحول اشعار ملنگ بي نقش نبوده است. ملنگ در يكي از غزل هايش به اين موضوع اشاره دارد و به نحوي، آن مشغوليت را تلاشي درجهت فراموش كردن درد ها و رنج هاي بي شمار خويش تلقي مي كند:

با قيد مؤسسه نشرات نسيمي

بيچاره ملنگ است كه ناچار نشيند

ليتان كه بسي جور وجفا داد ملنگ را

از درد به اين صفحۀ اخبار نشيند...

يك تعداد از غزل هاي پخته ومحكم ملنگ ممكن است بعد ازاين دوره سروده شده باشند، (مانند اشعار سفرحج كه محصول سال هاي اخير زندگي  ملنگ به حساب مي آيند) واز پختگي وسلاست وعمق وژرفاي خاصي برخوردارمي باشند:

اي صنما صنم صنم ، سيم بدن براي تو

جان وتنم تنم تنم ، بيدل ومبتلاي تو

تيرزدي تو برجگر، گشته زپشت من بدر

نيست مرا زخود خبر، تا كه رسد دواي تو

گشته دوتا دوتا قدم ، رخ بنما صنم صنم

بوسه به كام دل زنم از رخ خوشنماي تو

پردۀ دل دوپاره شد، نالۀ دل دوباره شد

صاحب دل به ناله شد ، نعره زند براي تو

هرچه كه گفته ام به دل ، هيچ نمي شود خجل

بيشتر است وسوز دل ،  هرچه شود سزاي تو

باز شنو فغان كنم، ناله زسوز جان كنم

ترك  زديگران كنم، هست به دل وفاي تو

بهر خدا تو سيم بر، برمن خسته كن نظر

مرغ دلم كشيده پر، پر زده در هواي تو

حلقه ز نو زده كمند، مرغ دلم شده به ببند

گشته ملنگ مستمند بلبل خوش نواي تو

باتمام اينها و با وجود سرخوردگي ها و دل دردي هاي بسيارِ ملنگ،  او تا آخر عمر نمي تواند با محبت ليتان وداع نمايد و ذهن خويش را از انديشۀ ليتان خالي بسازد. برادر زاده ملنگ روايت مي كند كه بعد از آنكه ملنگ از سفرحج برمي گردد، او درچراس به ديدن ملنگ مي رود وهنگام بازگشت، ملنگ برايش مي گويد كه : « بچيم وقتي رفتي به ليتان بسيارسلام بگو» او مي گويد سلام شاعر بايد به نظم باشد و ملنگ درحال مي سرايد كه :

گرميل دلت جانب ازماست بگو

گرمثل منت عاشق شیداست  بگو

گرغیرمنت  بردل  تو جاست  بگو

گرهست بگو، نیست بگو،راست بگو!

ويژگي هاي اشعار ملنگ صمد

الف) تكرار رديف وتكرار قافيه:

يكي از ويژگي هاي اساسي و ظاهراً منحصر به فرد دوبيتي هاي ملنگ، تكرار رديف درچندين دوبيتي مي باشد. دوبيتي هاي كه گاهي موضوع  واحد يا نزديك به هم  را در قافيه هاي متفاوت و رديف هاي متحد ارايه مي دارند. اين شيوۀ دوبيتي سرايي را لااقل من،  دركار ديگر دوبيتي سرايان مشاهده نكرده ام وتا جاي كه معلومات من قد مي دهد اين شگِرد مخصوص دو بيتي هاي ملنگ صمد مي باشد. مثلا:

به كلك انگشترت يا چارياپنج

حمايل دربرت يا چار يا پنج

بده بوسه سوال اين ملنگ را

تو ازلعل لبت يا چارياپنج

شمار خال و ابرو چاريا پنج

قطار زلف وگيسو چاريا پنج

بري روي توليتان حلقه حلقه

فتاده هرسو هرسو چاريا پنج...

علاوه برتكرار رديف ، در ديگر جاهاي شعر ملنگ نيز با صنعت تكرار به كرات برمي خوريم كه ممكن است اين تكرار در اول ابيات بيايد و ياهم در وسط  ويا دركلمۀ قافيه:

كه زنار عشق دلبر به دلم الم الم زد

زدو ابرو مثل خنجر جگرم قلم قلم زد

كه زناوك دوچشمان بربودي عقلم آسان

زخدنگ هردو مژگان به دلم دلم دلم زد

غم اين جهان به يكسو، غم خانمان به يكسو

غم اين وآن به يكسو غم يار دم به دم زد....

ويا:

اي صنما صنم صنم سيم بدن براي تو

جان وتنم تنم تنم بيدل ومبتلاي تو

گشته دوتا دوتا قدم، رخ بنما صنم صنم

بوسه به كام دل زنم از رخ خوشنماي تو...

ويا:

ملنگ كج كجي كجكول به گردن

عصاره كج بگي چلتاره كج زن

برو كج كج به پاي ارگ ليتان

به پا بُست گردن كج ، تا به مردن

ب) تذكر نام روستاها و ديگر دلداده ها و دوبيتي سراها

ياد آوري نام بعضي قريه ها نيز ازمشخصات و يا از نكات پراهميت اشعار ملنگ مي باشد كه همراه با اين دوبيتي ها نام روستاهاي متذكره نيز در تاريخ سرايندگي اين ديار خواهد ماند وبه عنوان بخشي از هويت مكاني اشعار ملنگ باقي خواهد ماند.

نه در «مشهد» نه در «غزني» و«بلخو»

نه در«تخت ورس»،  «بهسود» و«پنجو»

نباشد مثل ليتان شيرينم

نه در«لعل» ونه « دركرمان» و«گرمو»

نه در« شينيه » نه در « لُكه ي مزاره »

نه در «قاضي»‌ نه در « كله مناره»

نه در «سومك» نه در «زردغال» و« تلبك»

نه در « سرجنگل» ملك هزاره

سفركردم ببينم روي جانان

رسيدم با ديار خلق «واجان»

صف اندر صف گرفتند دورما را

بگفتم چندسخن در وصف ليتان

همچنان نام برخي از دوبيتي سرايان و دلدادگاني كه در ولايت غور ويا مناطق همجوار آن زندگي مي كرده اند در دوبيتي هاي ملنگ انعكاس يافته است:

كه «ميرزا» عاشق روي «حفيظه»

كه «نازك» غارت جان «عزيزه»

«سكينه» تيرزد با قلب« طالب»

به پيش چشم ليتانم كنيزه

«گل افروز»ي كه عاشق بود «باران»

«گداي» از عشق «مريم» بود گريان

«قمررخ»ي كه عاشق بود «طالب»

كنيزي كي تواند پيش ليتان

ويا:

«سيه موي» سيه خالي «جلالي»

كنيز وخادم ليتان من بود

ج) واژه هاي ويژه غور  ولهجه مخصوص در برخي ازكلمات.

دربرخي از دوبيتي هاي ملنگ بعض كلمات و واژه هاي استفاده شده كه شايد مخصوص غوريان باشد و از رهگذر راهيابي اين واژه ها در ادبيات كشور مي تواند اهميت خاص داشته باشد. همچنان از نظر حفظ وحراست آن كلمات وبقا و رواج شان درسطوح بزرگتر نيز خالي ازفايده نمي باشد. مثلا:

به « رمزي » آمدم دارند هياهوي

كه دارند مردمان سررشته ي توي

....

سررشته ي چيزي را گرفتن به معناي گرفتن آمادگي ، بيشتر درغور كاربرد دارد. همچنان استفاده از پيشنه «با» به جاي « به» دربسياري از دوبيتي مردم غور ازجمله در اشعار ملنگ به فراواني ديده مي شود. هرچند كاربرد «‌با »‌به عوض « به » در گذشتۀ  زبان فارسي سابقه داشته و فعلا مروج نيست؛ اما درلهجۀ مردم غور كماكان از آن استفاده صورت مي گيرد:

« با» اميد رحمت بي منتهايت ياغفور

جام لطف وعفو را سنجيده آورديم ما

يا:

فرشته گربيايد «‌ با»  سوالم

به هيبت مي كند پرسان زحالم...

يا درهمان دوبيتي كه قبلا ذكر شد گفته است كه « به بالَي بام سرمستم خدايا» كه «‌بالَي » به معناي «‌بالاي» در غور كاربرد زياد دارد. در مصرع ديگر آمده است كه « به پا بُست  گردن كج تا به مُردن»  ، « بُست»  يعني ايستاده شو از كلمات پركاربرد در لهجه غور مي باشد.  يا اينكه گفته است « بي ازتو زندگي برمن حرام است»‌ بي از تو يعني بدون تو بازهم از كاربردهاي ويژه لهجه غور مي باشد.

قالب ها وموضوعات اشعار ملنگ:

ملنگ صمد در واقع با دوبيتي هاي خود شناخته مي شود وحجم كثيري از اشعار او را دوبيتي تشكيل مي دهد. همچنان غزل هاي زيباي نيز از ملنگ به يادگارمانده است كه خيلي پخته ومحكم به نظرمي آيند. يك و دو مثنوي نيز از او به دست ما رسيده است وهمين طور درميان اين اشعار دو رباعي نيز وجود دارد وممكن است ملنگ صمد،  رباعي هاي ديگري نيز سروده باشد كه به دست ما نرسيده باشد.  

موضوع اساسي دوبيتي ملنگ را عشق وعاشقي و اوصاف محبوب او يعني ليتان تشكيل مي دهد. همچنان ابيات عرفاني ، مسايلي مربوط به حج ومراسم آن  وسفرحجِ ملنگ ،  وصف پيامبراسلام و موضوعات ديگر ي را نيز درميان  اشعار اومي توان يافت.

چگونگي گردآوري اشعار اين مجموعه

طوري كه گفته شد ، ملنگ صمد وخانواده اش به شمال كشور مهاجرت كرد و از غور و ديار پُشته نور زاد گاه خويش بسيار دور افتاد. ممكن است ملنگ دوبيتي ها ونوشته هاي بسياري داشته باشد كه در دسترس پسران وخانواده اش و ياهم در اختيار فرهنگيان آن منطقه محفوظ باشد. ما فقط همان دوبيتي هاي را توانستيم گردآوري نماييم كه اهالي محل آنها را درسينه هاي شان ثبت كرده بودند و يا در دفترچه هاي برخي از اقارب ملنگ درج شده بودند.

عبدالرازق خالقيار برادرزادۀ ملنگ صمد تعداد كثيري از دوبيتي هاي ملنگ را حفظ دارد وگاهي اوقات آنها را با صداي گيراي خويش مي خواند و باعث رونق مجالس ومحافل خوشي مردم آن ديار مي شود. سالها پيش در دوره كودكي من ، يادم است كه يك شب او در يك مراسم عروسي شبي درقريۀ ما مهمان بود و دوبيتي ها و اشعار ملنگ را با شيريني خاصي براي حاضران مي خواند. درتابستان 1388 يكي ازدوستانم به ناحيۀ پشته نور مي رفت. به او تاكيد كردم كه اگر دوبيتي هاي ملنگ صمد نزد عبدالرازق خالقيار باشد ، آن را گرفته به طورامانت براي چند روز به فيروزكوه بياور. خوشبختانه آن دوست كتابچۀ دست نوشته هاي خالقيار را آورد ومن آن ها را تايپ كردم. در آن نوشته ها به سبب بي توجهي ناسخان مشكلاتي هم پيش آمده بود كه درحد توان تصحيح و ويرايش نمودم. مي خواستم دوبيتي ها در سال 88 چاپ شود ، اما قسمت هاي  در آن  دست نوشته ها بودند كه خوانده نمي شدند ويا به توضيح بيشتري ضرورت داشتند ولذا بايد صبرمي شد تا آن مشكلات رفع شود. درخزان 1389 به عبدالرازق خالقيار نامه نوشتم وپيغام فرستادم و سرانجام در اوايل زمستان 89 ايشان به فيروزكوه آمدند وما اين فرصت را يافتيم كه يك روز در اتاق بنده باهم بنشينيم و روي اشعار ودوبيتي هاي ملنگ باهم گفت وگو نماييم. خوشبختانه ايشان چند دوبيتي وغزل تازه نيز جمع آوري كرده بودند كه آنها را نيز دراختيار من قرار دادند. جا دارد كه از عبدالرازق خان به خاطر حفظ ونگهداري اشعار ملنگ همينجا و ازتهي دل سپاسگزاري نماييم.  مي خواستم دوبيتي ها به اساس حروف الفباء تنظيم شوند؛ اما بعداً متوجه شدم كه تعدادي از آنها باهمديگر پيوستگي هاي دارند كه نمي توانيم آنها را برمبناي حروف الفبا جابجا نماييم. بنا براين، دوبيتي ها بدون كدام نظم خاصي ترتيب شدند. اما سعي شد آن عده دوبيتي هاي كه رديف واحد داشتند در كنار همديگر قرار گيرند. غزل هاي ملنگ بعد از دوبيتي هاجابجا شدند وتنها مثنويي كه از او به دست ما رسيده بود در آخرتنظيم گرديد. روي همرفته در اين مجموعه 161 دوبتي ، 2 رباعي ، 23 غزل ويك مثنوي گردآوري شده اند كه اميد است اين كاركوچك، مورد لطف وتوجه فرهنگيان وقلم بدستان و دوبيتي دوستان عزيز قرار گيرد و انگيزۀ براي جمع آوري دوبيتي هاي ديگر ملنگ ليتان گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 4 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟

هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت

دوزخ  از تیــــرگی  بـخت  درون  تـــــو  بــود

گـردرون تـیــره نباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 10 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

روغن زیتون بخورید تا باهوش‌تر شوید!

با وجود آن که شما نمی‌توانید همیشه از مشکلات مربوط به حافظه دوری کنید اما مطالعات نشان داده است مواردی وجود دارد که با رعایت آنها می‌توانید ذهن و حافظه خود را همیشه هوشیار نگه دارید.
به گزارش ایسنا، محققان معتقدند، غذاهای سرشار از آنتی اکسیدان‌ها و روغن زیتون حافظه را تقویت می‌کند.
محققان از کلینیک کلیولند(
Cleveland
) این پیشنهادات را ارائه می‌دهند:
بازگشت به تحصیل؛ تحقیقات نشان می‌دهد ادامه دادن یادگیری و مداومت در آن زوال عقل را به تاخیر می‌اندازد.
یک رژیم غذایی سالم داشته باشید و آن را رعایت کنید. از غذاهایی که غنی از آنتی‌اکسیدان‌ها هستند همچنین از روغن زیتون استفاده کنید.
به حافظه خود آموزش دهید. طبق تحقیقات محققان، آموزش‌های رسمی برای حافظه، یادگیری و حفظ اطلاعات را بهبود می‌دهد.
بازی‌هایی را انجام دهید که دارای قوانین خاصی است و شامل حرکات مهره یا قطعات مختلف بر روی یک تخته می‌شود مثل شطرنج و یا یک ساز موسیقی را بنوازید.
ریسک ابتلا به بیماری‌های قلبی و عروقی را در خود مدیریت کنید مثلا اقداماتی برای کاهش فشار خون بالای خود در نظر بگیرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 2 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نماز کامله:

از جمله نمازهایی است که از زمان پیش از ظهر جمعه است. در بحار جلد ۸۹ ص ۳۷۲ از کُتب متعدده از امام‌جعفر(ع) روایت نموده و آن جناب از آبای‌گرام خود که حضرت‌رسول(ع) فرمودند:

کسی که این نماز را به‌جا بیاورد و آنچه ذکرمی‌‌شود.بعد از آن بگوید خدا برمی‌دارد از او شرّ آسمان و اهل زمین و شرّشیطان و شرّ‌سلطان جائز را روا می‌کند هفتاد حاجت او را در دنیا و هفتاد حاجت او را در آخرت و فرمود که شب‌ و روز بیست‌وچهار ساعت است آزاد می‌کند حق تعالی از برای صاحب این نماز در هر ساعتی به جهت کرامت او نزد خدا هفتاد‌هزار کس را که مستوجب آتش باشند از اهل توحید و اگر صاحب این نماز مردگان را بخواند به اذن خدا جواب دهند.

آنگاه فرمود: قسم به خداوند که مرا به حقّ مبعوث فرموده، بنده هر گاه این نماز را بخواند و دعا کند به این دعا بر‌می‌انگیزاند .

خدا برای او هفتاد‌هزار ملک را که حسنات برای او بنویسند و دفع گناهان کنند و درجات بلند نمایند و استغفار کنند و صلوات بفرستند تا هنگام مردن و اگر مرد و زنی را اولاد نشوداین نماز را و دعا را بخوانند، خداوند به آنها فرزند کرّم فرماید و اگر بعد از این نماز بمیرد اجر هفتاد‌هزار شهید داشته باشد و هنگامی که از این نماز فارغ می‌شود عطا می‌فرماید خدا به او به عدد هر قطره بارانی که باریده و هرگیاهی که رویده حسنه و ثوابی، و نوشته می‌شود.

برای او مثل اجر ابراهیم و موسی و زکریا ویحیی(ع) و باز می‌شود به رویش در غنی و بسته می‌شود در فقر و تنگدستی و نمی‌گزَد او را مار و عقرب و نمی‌میرد به غرق‌شدن و سوختن و حضرت‌صادق(ع) فرمودند: من ضامن هستم بر او.

و هر روزی حق تعالی صدو‌هشت مرتبه به او نظر می‌فرماید و کسی را که خدا بر ا و نظر انداخت نازل می‌کند و بر او رحمت و مغفرت را، و اگر کسی این نماز را بخواند و آنچه می‌گوید در آن با زعفران بنویسد و با آب باران بشوید و به مجنون یا صاحب خورده و پیس بدهد بیاشامند خدا آنها را شفا می‌دهد، و اگر پدر و مادر او مشرک باشند عذاب آنها سبک می‌شود.

کیفیت نماز کامله این است: پیش از ظهر‌جمعه چهار رکعت (دو، دورکعتی) نماز بجا آورد. در هر رکعت  ده‌مرتبه سوره (حمد)، ده مرتبه (قُل هُوَ اللّهُ اَحَد)، ده‌مرتبه (قُل یا اَیُّها الْکافِرُونَ)، ده‌مرتبه (قُل اَعُوذُ بِرَبِ الْفَلَق)، ده‌مرتبه(قُل اَعُوذُ بِرَبِّ الناَّس)، ده‌مرتبه(آیه‌الکُرْسی) و ده‌مرتبه سوره(انّا اَنْزَلْناه) و ده‌مرتبه آیه (شَهِدَاللّهُ) که آیه زیر می‌باشد بخواند:

شَهِدَاللّهُ اَنَّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ اُولُو الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا‌اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ اِنِّ الدِّینَ عِنْدَاللّهِ الْأسْلامُ وَ ماَ اْخْتَلَفَ الِّذینَ اُوتُوالْکِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ الْعِلْمَ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِایاتِ‌اللّهَ‌سَریع الْحِسابِ.
و چون از نماز فارغ شد، صدمرتبه استغفار کند به این طریق (اَسْتَغْفِرُ اللّهَ‌ رَبِّی وَ أتُوبُ إلَیْهِ) و صد‌مرتبه بگوید (سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُلِلّهِ وَالْحَمْدُلِلّهِ وَلا إلهَ إلاّ اللّهُ وَاللّهُ أکْبَرُ وَلاَ حَوْلَ وَلا قُوَّهَ إلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیم) و صد‌مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستد.

نيمه شعبان در اذهان شيعيان و محبان اهل بيت ،عليهم السلام، به عنوان روز ميلاد نجات بخش موعود معنا و مفهوم مي يابد. روز ميلاد بزرگ مردي که انسانيت، ظهور او را به انتظار نشسته و عدالت براي پاي بوس قدمش لحظه شماري مي کند.

نيمه شعبان اگر چه شرافتش را وامدار مولود خجسته اي است که در اين روز زمين را با قدوم خويش متبرک ساخته است، اما همه عظمت آن دراين خلاصه نشده و در تقويم عبادي اهل ايمان نيز از جايگاه و مرتبه والايي برخوردار است.

در رواياتي که از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده فضيلتهاي بسياري براي عبادت و راز نياز در شب و روز خجسته نيمه شعبان بر شمرده شده است و اين خود تمثيل زيبايي است از اين موضوع که براي رسيدن به صبح وصال موعود بايد شب وصل با خدا را پشت سرگذاشت، و تا زماني که منتظر، عمرخويش را در طريق کسب صلاح طي نکند نمي تواند شاهد ظهور مصلح موعود باشد.

با توجه به اهميت فراواني که در روايات به شب نيمه شعبان داده شده و حتي آن را هم پايه شب قدر شمرده اند، در اين مجال برخي از روايتهايي را که در بيان مقام و منزلت شب نيمه شعبان  وارد شده اند مورد بررسي قرار مي دهيم. باشد تا خداوند ما را به عظمت اين شب مقدس واقف گرداند و توفيق بهره برداري از برکات آن را عطا فرمايد:

از پيامبر گرامي اسلام ، صلي الله عليه وآله، در زمينه موضوع محل بحث روايتهاي بسياري نقل شده که يکي از آنها به اين شرح است:

«شب نيمه شعبان در خواب بودم که جبرييل به بالين من آمد و گفت: اي محمد! چگونه در اين شب خوابيده اي؟ پرسيدم: اي جبرييل! مگر امشب چه شبي است؟ گفت: شب نيمه شعبان است. برخيز اي محمد! پس مرا از جايم بلند کرد و به سوي بقيع برد، در آن حال گفت: سرت را بلند کن! امشب درهاي آسمان گشوده مي شوند، درهاي رحمت باز مي گردند و همه درهاي خوشنودي، آمرزش، بخشش، بازگشت، روزي، نيکي و بخشايش نيز گشوده مي شوند.

خداوند در اين شب به تعداد موها و پشمهاي چارپايان[بندگانش را از آتش جهنم] آزاد مي کند. امشب خداوند زمانهاي مرگ را ثبت و روزيهاي يک سال را تقسيم مي کند و همه آنچه را که در طول سال واقع مي شود نازل مي سازد. اي محمد! هر کس امشب را با منزه داشتن خداوند (تسبيح)، ذکر يگانگي او (تهليل)، ياد بزرگي او (تکبير)، راز و نياز با او (دعا)، نماز، خواندن قرآن، نمازهاي مستحب (تطوع) و آمرزش خواهي (استغفار) صبح کند، بهشت جايگاه و منزل او خواهد بود و خداوند همه آنچه را که پيش از اين انجام داده و يا بعد از اين انجام مي دهد، خواهد بخشيد ...»

(1)يکي از همسران پيامبر اکرم ، صلي الله عليه و آله، حالات ايشان را در شب نيمه شعبان چنين بيان مي کند:«در يکي از شبها که پيامبر خدا، صلي الله عليه و آله، در نزد من بود ناگهان متوجه شدم که ايشان بستر خود را ترک کرده است، غيرت خاص زنانه به سراغ من آمد و به گمان اينکه حضرت نزد يکي ديگر از همسران خود رفته است به جستجوي ايشان پرداختم، اما بناگاه ديدم که حضرتش مانند جامه اي که بر زمين افتاده باشد به سجده رفته و چنين راز و نياز مي کند:

«اصبحت اليک فقيرا خائفا مستجيرا فلا تبدل اسمي و لاتغير جسمي و لاتجهد بلائي و اغفرلي »

به سوي تو آمدم در حالي که تهي دست، ترسان و پناه جويم، پس نام مرا برمگردان، جسم مرا تغيير مده، گرفتاريم را افزون مساز واز من در گذر.

آنگاه سر خود را بلند کرد و بار ديگر به سجده رفت و در آن حال شنيدم که مي فرمود:

«سجد لک سوادي و خيالي و امن بک فوادي هذه يداي بما جنيت علي نفسي يا عظيم ترجي لکل عظيم اغفرلي ذنبي العظيم فانه لايغفرالعظيم الاالعظيم »

سراپاي وجوم براي تو سجده کرده و قلبم به تو ايمان آورده است; اين دو دست من با همه جنايتي که برخود روا داشته ام، پس اي بزرگي که براي هرکار بزرگي اميدها به سوي تو است; از گناهان بزرگ من در گذر، چرا که از گناهان بزرگ در نمي گذرد مگر پروردگار بزرگ.

بعد از اداي اين کلمات سر خود را بلند کرده و براي سومين بار به سجده رفت و اين جملات را بر زبان جاري ساخت:

«اعوذ برضاک من سخطک و اعوذ بمعافاتک من عقوبتک و اعوذ بک منک انت کما اثنيت علي نفسک و فوق ما يقول القائلون »

از خشم تو به خوشنوديت پناه مي برم، از کيفر تو به بخشش ات پناهنده مي شوم و از تو به سوي خودت پناه مي جويم. تو همان گونه اي که خود توصيف کرده اي و بالاتر از آني که گويندگان مي گويند.

لحظاتي ديگر سر از سجده برداشت و دوباره به سجده رفت در حالي که مي فرمود:

«اللهم اني اعوذ بنور وجهک الذي اشرقت له السموات و الارض و قشعت به الظلمات و صلح به امرالاولين و الاخرين ان يحل علي غضبک او ينزل علي سخطک اعوذبک من زوال نعمتک و فجاة نقمتک و تحويل عافيتک و جميع سخطک لک العتبي فيما استطعت و لاحول و لاقوة الا بک

خدايا به نور وجه تو که آسمانها و زمين از آن روشن شده، تاريکيها با آن از بين رفته و کار پيشينيان و آيندگان با آن اصلاح شده است پناه مي برم ، از اينکه به خشم تو گرفتار شوم و يا دشمني تو بر من نازل شود.

پناه مي برم به تو از زوال نعمتت، نزول ناگهاني عذابت، دگرگوني سلامتي ات و همه آنچه که خشم تو را در پي دارد. خوشنودي نسبت به آنچه من در توان دارم از آن تو است و هيچ حرکت و نيرويي نيست مگر به سبب تو.

چون اين حال را از پيامبر ديدم او را رها کردم و شتابان به طرف خانه حرکت کردم. نفس نفس زنان به خانه رسيدم. وقتي پيامبر ،صلي الله عليه و آله، به خانه برگشتند و حال مرا ديدند گفتند: چه شده است که اينچنين به نفس نفس افتاده اي؟

گفتم: من اي رسول خدا به دنبال شما آمده بودم، پس فرمود:

آيا مي داني امشب چه شبي است؟! امشب شب نيمه شعبان است، در اين شب (شب نیمه شعبان) اعمال ثبت مي گردند، روزيها قسمت مي شوند، زمانهاي مرگ نوشته مي شوند و خداوند تعالي همه را مي بخشد مگر آنکه به خدا شرک ورزيده يا به قمار نشسته است.يا قطع رحم کرده يا برخوردن شراب مداومت ورزيده يا برانجام گناه اصرار ورزيده است ...» (2)

پرسشي که با مطالعه روايتهاي بالا به ذهن خطور مي کند اين است که چرا با اينکه در بسياري از روايات تصريح شده که تعيين زمان مرگ مردمان و تقسيم روزي آنها در شب قدر و در ماه مبارک رمضان صورت مي گيرد، در دو روايت ياد شده شب نيمه شعبان به عنوان زمان تقدير امور مزبور ذکر شده است؟

مرحوم سيدبن طاووس (م 664 ق) در پاسخ پرسش ياد شده مي گويد:

«شايد مراد روايات مزبور اين باشد که تعيين زمان مرگ و تقسيم روزي به صورتي که احتمال محو و اثبات آن وجود دارد، در شب نيمه شعبان صورت مي گيرد، اما تعيين حتمي زمان مرگ و يا تقسيم حتمي روزيها در شب قدر انجام مي شود. و شايد مراد آنها اين باشد که در شب نيمه شعبان امور مزبور در لوح محفوظ تعيين و تقسيم مي شوند، ولي تعيين و تقسيم آنها در ميان بندگان در شب قدر واقع مي شود.

اين احتمال هم وجود دارد که تعيين و تقسيم امور ياد شده در شب قدر و شب نيمه شعبان صورت گيرد، به اين معنا که در شب نيمه شعبان وعده به تعيين و تقسيم امور مزبور در شب قدر داده مي شود. به عبارت ديگر اموري که در شب قدر تعيين و تقسيم مي گردند، در شب نيمه شعبان به آنها وعده داده مي شود. همچنان که اگر پادشاهي در شب نيمه شعبان به شخصي وعده دهد که در شب قدر مالي را به او مي بخشد، در مورد هر دو شب اين تعبير صحيح خواهد بود که بگوييم مال در آن شب از آن حضرت چنين بخشيده شده است.»

 (3)اميرمؤمنان علي ،عليه السلام، در روايتي ديگر در فضيلت شب نيمه شعبان چنين مي گويد:

«در شگفتم از کسي که چهار شب از سال را به بيهودگي بگذراند: شب عيد فطر، شب عيد قربان، شب نيمه شعبان و اولين شب از ماه رجب » (4)

اميدواريم که خداوند به برکت مولود با عظمت شب نيمه شعبان به همه ما توفيق درک فضيلت هاي اين شب خجسته را عطا فرمايد و همه ما را از زمره ياوران و خدمت گزاران مولود اين شب قرار دهد.

طریقه خواندن  نماز دراین شب: صد رکعت نمازاست درهر نیت کردن دورکعت نیت کرده شود درهر رکعت یکبار الحمد الله وده با رقل هو الله خوانده شود بعداز رکعت دوم مثل نمازهای پنج گانه برمحمد وآله محمد صلوت بفرستید و سلام داده شود دوباره از جای خود بلند شده  دورکعت دیگر نیت کنید به نماز خود ادامه دهید .

 از قول حضرت علی کرام الله وجهه وامام جعفر صاد ق(ع) ، در رواياتي که از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده است تحریر گردیده است :

تایپ کمپیوتر توسط  غلام سخی (رنجبر)

 ایمیل آدرس من -  Sakhi.ranjbar@mod.gov.af

یا به شماره های های ذیل تماس بگیرید :۰۷۹۳۸۳۹۶۱۱-۰۷۸۶۴۴۵۶۳۲

اگر دوستان محترم بخواهند ازطریق ایمیل به آدرس شان ارسال میگردد.

ویا دروبلاگ  شخصی من مراجعه نمائید درصفحه گوگل غلام سخی رنجبر نوشته کنید انتر نمائید

هرنوع نظریات وپیشنهادات خود را دربخش نظریات با من درمیان بگذارید .

دراین سایت مطالب زیاد نوشتم شما میتوانید به راحتی مطالب را که بخواهید کاپی ویا پرنت نمائید هیچ نوع ممانعت وجودندارد مطالب های دراین سایت درج است .

1- تلاوت قرآن کریم با ترجه فارسی دری

2- اشعار

3- آموزش آشپزی

4- آهنگ های قدیمی  ایرانی

5- یک بخش ازتاریخ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

فواید و خواص خرما برای سلامتی بدن انسان: خرما از میوه های بسیار مفید است که متاسفانه در برنامه های غذایی ما بطور مرتب قرار ندارد .خرما یکی از پرمصرفترین خوراکیهایی است که در ماه مبارک رمضان بر سر سفره افطار گذاشته میشود.درخت خرما یا نخل از گیاهان بسیار قدیمی و مقدس است که نامش در قرآن مجید 42 بار تکرار شده است و مسلمانان آن را از میوه های بهشتی می دانند. در دیانت مسیح برگ خرما سنبل و نشانه شهادت و روح شهلایی است که در راه دیانت حضرت مسیح جان باخته اند. یک ضرب المثل عربی میگوید: "خواص درخت خرما به اندازه روزهای سال است." تاریخچه
خرما میوه قدیمی است، میوه ای که از درختی به عمل میآید که جزو تیره نخل هاست و در مناطق نیمه گرمسیری و گرمسیری پرورش مییابد.عده ای خاستگاه آن را هندوستان میدانند و باستان شناسان معتقدند کاشت این درخت به پنج هزار سال پیش برمی گردد.گفته میشود که نخل خرما از ایران به چین برده شده و در کشورهای اروپایی مانند اسپانیا کشت شد.ارزش غذائیاین میوه سر شار از انواع ویتامین از جمله E-C-B-A است همچنین دارای فلزات معدنی مثل فسفر ، کلسیم ، آهن ، ید و منیزیم میباشد که هر کدام از این مواد در سلامتی انسان نقش بسزایی دارداین میوه به خاطر داشتن منیزم ضد سرطان بوده . برای شنوایی ، بینایی ، درد کمر ، درد مفاصل ، درمان سینه و ریه مفید است .استفاده از این میوه در ماه مبارک رمضان به دلیل ارزش غذایی آن توصیه شده است، این میوه، قند کاهش یافته در دوران روزه داری را جبران میکند، به علت دارا بودن فیبر و خاصیت ملین بودن آن، سیستم گوارشی را که به دلیل روزه داری بی تحرک شده است،به تحرک وا میدارد.خرما به علت داشتن منیزیم، انرژی عضلانی بدن را تقویت میکند و نیروی عمومی بدن را افزایش میدهد و به علت داشتن فسفر و منیزیم موجب تقویت حافظه میشود.خرمای ایرانی گونه های متعددی دارد که مصارف هر کدام از آنها متفاوت است، گونه هایی مانند مهتری، سلانی، شهمران، کلوته و  که در میان این گونه ها شاید نام"مضافتی" برای ما از همه آشناتر باشد ، گونه ای از خرما که به شکل رطب در بازارهای داخلی و خارجی با طعمی بسیار دلچسب به فروش میرسد. با توجه به کوچکی هر عدد خرما، هر واحد آن شامل دو تا سه عدد خرما است که چنانچه بر اساس نیاز روزانه دو تا سه واحد میوه میخورید، میتوانید این تعداد را به جای یکی از این واحدهای میوه استفاده کنید.افراد دیابتی و یا کسانی که سابقه دیابت در خانواده آنان وجود دارد باید تعادل را در مصرف خرما حفظ کنند.مقدار کالری خرما بلافاصله بعد از خوردن یک کیلوگرم خرما، 3470 کالری انرژی در بدن تولید می شود. به همین دلیل مصرف خرما در افطار مناسب است، زیرا گرسنگی شما را فرو می نشاند.این مقدار انرژی در مقایسه با سایر میوه ها بسیار بالاست. مقدار انرژی تولید شده در یک کیلو گرم از مواد غذایی زیر به شرح زیر است.زرد آلو (520 کالری) پرتقال (480 کالری) برنج پخته (1800 کالری) نان گندم (2295 کالری) موز (970 کالری)گوشت بدون چربی (2245 کالری) ولی همانطور که گفته شد یک کیلو خرما بیش از 3000 کالری انرژی تولید می کند.15 تا 30 در صد آن را آب تشکیل می دهد . میوه خرما 2 درصد پروتئین و کمتر از 2 درصد چربی و املاح دارد. پروتئین و آب موجود در آن بسته به نوع خرما و مرحله رسیدن آن فرق می کند. سدیم کمی نیز دارد.تاثیر خرما بر سلامتی تاثیر خرما بر سلامتی در تحقیقات متعددی بررسی شده است.از آنجا که خرما در گروه میوهها طبقه بندی میشوداز فواید مصرف میوه و سبزی برخورداراست.به علاوه خرما به علت چربی کمی که دارد به عنوان ماده غذایی کم چربی در نظر گرفته میشود.به خاطر مقادیر ناچیز سدیم ، بیماران مبتلا به فشار خون بالا با مصرف آن مشکلی نخواهند داشت ، مگر اینکه با مصرف نامتعادل باعث اضافه وزن در آنها شود.بیشترین اهمیت خرما به علت تامین فیبر گیاهی است.به گفته دانشمندان مصری ، خوردن 80گرم خرما، 10 درصد نیاز روزانه بدن به نیاسین را جبران می کند."نیاسین" برطرف کننده مشکلات گوارشی، روانی و پوستی است.این مقدار خرما همچنین پنج درصد نیاز روزانه   به ویتامینهای B1 و B2 را که در سلامت اعصاب و دستگاه گوارش نقش دارند ، تامین میکند.فواید خرما1- پژوهشگران می گویند خوردن خرما به تنهایی یا همراه با لبنیات از جمله شیر برای کوفتگی و خستگی مفرط ناشی از روزه گرفتن یا فعالیتهای سنگین بسیار مفید است.2- خرما الیافی دارد که در کاهش چربی و تامین پروتئین بسیار موثر است.3- جدیدترین تحقیقات علمی بیانگر موثر بودن خرما در رفع خشونت افراد و مایه آرامش روحی آنان است.4- به علت دارا بودن موسیلاژ و مواد پکتیک ، آرام کننده سرفه می باشد، و اثر رفع ناراحتی های سینه دارد. برای این کار از جوشانده 50 گرم در نیم لیتر آب شیرینی تهیه می کنند که برای سینه درد مفید است.5- خرما می تواند در بهبود فلج اعضا، کمردرد و ناراحتی های مفاصل موثر باشد.6- می گویند جوشانده خرما در شیر سینه را نرم' کلیه ها را درمان 'و از التهاب و امراض عفونی و ریزش مو جلوگیری میکند .7- مخلوط خرما با شیر تازه در بالا بردن و تقویت نیروی جنسی بسیار موثر است.8- براساس شواهد، در مناطقی که مصرف خرما درآنها زیاد است ، این میوه میتواند در پیشگیری از سرطان موثر باشد.9- در بعضی کتاب های طب سنتی از خرما به عنوان خون ساز یاد شده که برای افراد ضعیف المزاج بسیار مفید میباشد . 10- خرما اسید اضافی معده را خنثی میکند برای سالمندان و کودکان بسیار سود مند است .11- اثرمعجزه آسای هسته خرما، از بین بردن تورم پلک های چشم است برای این منظور پمادی از هسته خرما درست کرده و آن را روی چشم می گذارند این پماد برای رشد مژه های چشم نیز بهترین دارو است.ویتامین ها ومواد معدنی خرما- ویتامین A، برای رشد سلول ها ضروری و فعالیت سلول ها را تشدید می کند، زیرا با کمک آن کلسیم موجود در خرما به سلول های بدن می رسد.-ویتامین B، تقویت کننده و سازنده سلول های عصبی است. ویتامین B2، در جذب مواد هیدروکربنی سایر غذاها موثر است.-آهن. در هر 100گرم خرما 3تا 5 میلی گرم آهن وجود دارد. بنابراین با خوردن چند عدد خرما در روز آهن مورد نیاز بدن تامین می شود. آهن ترمیم کننده و سازنده گلبول های قرمز خون است. لذا خوردن خرما درمان کم خونی است.-منیزیم، بدن انسان روزانه نیاز به 250میلی گرم منیزیم دارد و از طرفی هر 100 گرم خرما در حدود 62 میلی گرم منیزیم دارد. بنابراین هر گاه شخص به جای سایر مواد غذایی روزانه فقط نیم کیلو خرما بخورد تمام منیزیم بدن خود را تامین کرده است. کمبود منیزیم بدن را برای ابتلا به سرطان آماده می کند. منیزیم مقوی انرژی عضلانی ، عصبی و غدد تناسلی می باشد. هم چنین برای حفظ سلامت پروستات و کلیه ها لازم است. منیزیم مانند فسفر فعالیت های فکری را تقویت می کند. مبتلایان به دیابت (قند) می توانند به جای قند از خرما استفاده کنند، زیرا منیزیم موجود در خرما کار کلیه ها و لوزالمعده را آسان می کند. این میوه به خاطر داشتن منیزم ضد سرطان بوده . برای شنوایی ' بینایی ' درک کمر ' در مفاصل ' سیاتیک' درمان سینه و ریه مفید است .مضراتالبته نباید در مصرف آن زیاده روی کرد چون مصرف بسیار بالای آن باعث آسیب به کبد و طحال افزایش فشار خون ' جوش دهان و پوسیدگی دندانها میشود,در خوردن آن افراط نکنید چرا که دارای قند زیادی است در این صورت آن هایی که لوز المعده حساس دارند و یا آنهایی که بیماری قند در خانواده آن ها وجود دارد باید کمتر از این میوه استفاده کنند.       محققان به تازگی دریافته‌اند مالیدن عسل روی زخم افراد دیابتی می‌تواند از قطع شدن عضو عفونی شده جلوگیری كند. این تنها یكی از خواص این ماده طبیعی شفابخش است. عسل تركیبی از قندها (فروكتوز و گلوكوز و...)، ویتامین‌های ب6، ث، تیامین، نیاسین، ریبوفلاوین، اسید پانتوتنیك، كلسیم، مس، آهن، منیزیم، منگنز، فسفر، پتاسیم، سدیم و روی است. این معجون تندرستی دارای آنتی‌اكسیدان‌های زیادی است و در قرآن كریم هم از آن به عنوان ماده‌ای شفابخش برای درمان  بیماری‌ها  یاد شده است. عسل بر ضد میكروب‌ها  عسل به علت كم بودن رطوبت و فعالیت آب آن، مانع رشد  قارچ و به خصوص باكتری‌ها می‌شود. جالب اینجاست كه حتی در صورت رقیق شدن عسل با آب، به دلیل وجود آنزیم گلوكوز اكسیداز؛ پراكسید هیدروژن آزاد شده و اثر ضدمیكروبی عسل از بین نمی‌رود. درمان عفونت پوستی بر اساس مطالعه‌ای عسل جهت درمان عفونت پوستی بعد از سزارین یا هیستركتومی هم به كار رفته و باعث بهبود سریعتر و عوارض كمتری شده. در حالی كه دانشمندان هنوز در مورد خواص درمانی عسل در حال بررسی و تحقیق هستند، برخی از شركت‌ها، در حال ساختن تیوپ‌هایی محتوی عسل استریل شده و باندهای آغشته به عسل استریل شده برای كاربرد عسل در مداوای زخم‌ها هستند. البته  محققان هشدار می‌دهند مردم برای مداوای زخم  خود از مغازه‌ها  عسل نخرند چون قرار گرفتن در دمای گرم و نامناسب، خواص ضدباكتری آن را احتمالا از بین برده و این افراد باید تحت مداوای پزشك متخصص قرار گیرند.درمان گرفتگی رگ‌های خونی‌مصرف روزانه 4 قاشق عسل از گرفتگی رگ‌های خونی جلوگیری می‌كند. به گفته محققان در نشست سالانه انجمن شیمیدانان آمریكا، كسی كه روزانه 4 قاشق عسل مصرف كند، از خواص آنتی‌اكسیدانی عسل بیشتر بهره خواهد برد. آنتی‌اكسیدان ماده‌ای است كه از بافت‌های بدن در مقابل رادیكال‌های آزاد محافظت كرده و از گرفتگی رگ‌های خونی جلوگیری می‌كند.  داروی زخم‌معده‌عسل به دلیل غلظت بالایش می‌تواند در معده با اسید مخلوط شده و غلظت آن را كم كند. در ضمن گروهی از محققان متوجه شدند كه عسل خاصیت ضد باكتریایی دارد. درمان آلرژی‌تحقیقات نشان داده استفاده از عسلی كه از گل‌های یك منطقه تهیه شده می‌تواند آلرژی فصلی (كه در اثر گرده گیاهان ایجاد می‌شود) را در ساكنین آن منطقه درمان كند. محققان علت را به وجود گرده‌های گل در عسل نسبت می‌دهند. در ضمن به تجربه مشخص شده كه خوردن مخلوط لیمو ترش و عسل در آب ولرم می‌تواند به تسكین گلودرد و كاهش التهاب آن كمك كند.علیه سرطان‌با توجه به نتایج به دست آمده از تحقیقات عسل دارای ماده آنتی‌اكسیدانی به نام پلی فنول است كه می‌تواند به پیشگیری از تخریب بافت كولون (كولیت) كمك كند. در ضمن این ماده جمعیت باكتری‌های مفید روده را هم زیاد كرده و به این وسیله موجب تقویت سیستم ایمنی بدن، كمك به هضم، كاهش كلسترول و پیشگیری از سرطان روده بزرگ می‌شود. به نظر من یک معجزه است!!! گردو را به نام "غذای مغز" نیز می شناسند و این فقط به خاطر شباهت آن به مغز نیست، بلکه به خاطر وجود امگا ۳ فراوان آن می باشد. برای درست عمل کردن مغز، به امگا ۳ نیاز داریم. مصرف ۴ عدد مغز گردو در روز موجب افزایش اسید چرب ضروری امگا ۳ می گردد. ۱۵درصد از چربی های گردو از نوع چربی های غیر اشباع و مفید برای سلامت قلب می باشد. این نوع چربی، پایین آورنده کلسترول بد(LDL) و افزایش دهنده کلسترول خوب(HDL) است. یک چهارم فنجان مغز گردو، در حدود ۸/۹۰ درصد نیاز روزانه بدن به این چربی ضروری را تامین می کند. ● فواید گردو: ۱) کاهش کلسترول کل ۲) کاهش LDL کلسترول ۳) افزایش HDL کلسترول ۴) افزایش قابلیت ارتجاعی رگ های بدن ۵) محافظت در برابر بیماری قلبی موسسه غذا و دارو پیشنهاد کرده است که برای سلامت قلب روزانه ۳۰ گرم گردو بخورید. ۶) افزایش قدرت ذهن و هوش ۷) مفید برای تنگی نفس ۸) جلوگیری از ورم مفاصل ۹) مفید در بیماری های پوست نظیر: اگزما و پسوریازیس( به وجود آمدن لکه های قرمز رنگ در پوست) ۱۰) ضد سرطان ۱۱) دارای آنتی اکسیدان. در بین آجیل ها، آنتی اکسیدان گردو و شاه بلوط از همه بیشتر است. ۱۲) محافظت از سیستم ایمنی ۱۳) جلوگیری از لخته خون ۱۴) تنظیم سوخت و ساز در بدن ۱۵) تنظیم فشار خون ۱۶) تنظیم قند خون ۱۷) جلوگیری از پارکینسون و آلزایمر ۱۸) جلوگیری از سنگ کیسه صفرا ۱۹) حفاظت از استخوان ۲۰) روغن گردو درمان کننده دردهای مفاصل است و جذب مواد غذایی را آسان می کند. ۲۱) کودکانی که مقدار امگا ۳ در برنامه ی غذایی شان کم است، اختلالاتی مانند بیش فعالی یا هایپراکتیوی، مشکلات رفتاری، کج خلقی و مشکلات خواب در آنها زیاد است. ۲۲) زنانی که در هفته ۲۸ گرم آجیل و بادام زمینی مصرف می کنند، ۲۵ درصد احتمال پیشرفت سنگ کیسه صفرا را کم می کنند. ۲۳) اگر می خواهید خواب آرامی داشته باشید، برای شام، سالاد سبزیجات به همراه گردو مصرف کنید. گرچه فواید زیادی در آجیل پنهان است، بعضی ها به گمان این که آجیل موجب افزایش وزن می شوند، از خوردن گردو و دیگر آجیل ها امتناع می کنند. ولی ثابت شده است، افرادی که حداقل ۲ بار در هفته آجیل مصرف می کنند، احتمال افزایش وزن در آنها به مراتب کمتر از آنهایی است که اصلا آجیل مصرف نمی کنند. پس به گمان این که اگر گردو یا آجیل بخورید چاق می شوید، این غذای بسیار خوشمزه و مفید را از خود دور   نکنید. ● ویتامین ها و عناصر معدنی موجود در گردو: ▪ گردو بهترین منبع منگنز و مس می باشد. ▪ در گردو، منیزیم و فسفر نیز وجود دارد. مقداری روی، آهن، کلسیم و سلنیوم نیز پیدا شده است. ▪ گردو مقدار کمی سدیم یا نمک دارد. ▪ گردو حاوی بیشترین مقدار ویتامین های B۶، B۱ و B۵( پانتوتنیک اسید) می باشد. ▪ در گردو ویتامین هایی نظیر E ، B۳ و B۲ نیز وجود دارد. کالری گردو زیاد است. حدود ۶۵۴ کالری در هر ۱۰۰ گرم گردو وجود دارد. لذا بهتر است روزی که می خواهید گردو مصرف کنید، کالری آن را محاسبه کرده و از کالری روزانه خود کم کنید. به این ترتیب ترس از چاق شدن را نخواهید داشت؛ برای مثال، اگر کالری مورد نیاز شما در روز ۲۰۰۰ کالری است و شما۱۰۰ کالری گردو مصرف می کنید، لذا می توانید ۱۹۰۰ کالری باقی مانده را از مواد غذایی مختلف دریافت کنید. ولی اگر می خواهید گردو میل کنید و همانند روزهای گذشته غذاهای روزانه خود را نیز مصرف کنید، این نکته را از یاد نبرید که باید ۱۳۱ دقیقه پیاده روی کنید تا انرژی دریافت شده از گردو، بسوزد. ▪ گردو در حدود ۷/۶ گرم فیبر دارد. فواید و خواص پیاز برای سلامتی تاریخچه: منشاء پیازها اصولاً از آسیا و خاورمیانه است که گسترش پیدا کرده اند. پیازها مورد تحسین مصریها قرار می‌گرفتند . آنها نه تنها بعنوان پول از آن استفاده می‌کردند بلکه بر سر قبر شاهان می‌گذاشتند و این به منزله هدیه ای برای مرده بشمار می‌رفت که این هدیه اهمیت روحی برای مرده در زمان زندگی پس از مرگ او داشت پیاز در طول زمان نه تنها در آشپزی بلکه خاصیتهای درمانی آن مورد توجه قرار گرفته است. در اوایل قرن ششم به عنوان دارو در هند استفاده می‌شد. هندیها در استفاده پیاز شهرت داشتند. در یونان باستان آن را با مخلفات اضافی مخلوط می‌کردند چون مردم آن را خیلی تند و تیز نمی‌دانستند، با این حال، بخاطر بوی بدآن ، پیاز در میان مردمان فقیر در سراسر دنیا که می‌توانستند به راحتی از این گیاه ارزان برای خوش طعم کردن غذاهایشان استفاده کنند شهرت یافت. پیازها بعنوان یک گیاه بی قید و شرط در ترکیبات مواد غذایی بسیاری از کشورهای اروپایی در دوره قرون وسطی مورد استفاده قرار می‌گرفت و بعدها بعنوان یک صبحانه سالم و کلاسیک استفاده می‌شد. کریستف کلمب پیاز را به هند غربی آورد. پرورش آنها در سرتاسر نیمکره غربی گسترش یافت. امروزه چین، هند، ایالت متحده آمریکا، روسیه و اسپانیا از تولیدکنندگان برتر پیاز هستند. توضیحات:پیاز ممکن است اشک چشم شما را بیرون آورد، و بوی بدی به نفس شما بدهد اما اشتهای شما را باز می‌کند. پیاز که اسم علمی‌آن ALLIUMSPA است به رنگ قهوه‌ای کم رنگ، سفید و قرمز با یک گل پیاز و پوستی به ضخامت یک کاغذ دیده می‌شود، مزه تندی دارد و در همه مناطق دنیا در غذای خود از آن استفاده می‌کنند. همچنین پیازها در سایز، رنگ و مزه بسته به نوعشان با هم متفاوتند. کلمه پیاز (onion) از حرف لاتین unio به معنی تک یامنحصر می‌آید، چون گیاه پیاز فقط یک گل دارد. همچنین نام آن (union) به معنی متحد را نشان می‌دهد، که بیانگر لایه‌های پیاز است که به دور یک مرکز قرار دارند. چگونه می‌توان یک آشپزخانه را بدون بو و مزه تند پیاز که طعم دهنده بیشترغذاهاست تصور کرد. خوشبختانه پیاز زرد در همه فصول سال در دسترس هستند ولی نوع شیرین آن محدود به بعضی از فصلها‌ست و فقط در آن فصلها در دسترس‌اند. فواید پیاز:  (پیاز مانند سیر، از خانواده ALLIUM هستند و هر دو سرشار از ترکیبات سولفور قوی هستند که باعث بوی تند و همچنین باعث افزایش سلامتی می‌شود.‍‍) پیازسرشار از کروم می‌باشد. یک ماده معدنی که به سلولها در واکنش به انسولین، به همراه ویتامین C، فلاونوئید و کورسیتین کمک می‌کند.  اثر کاهش دهنده قندخون در آزمایشات مشخص شده‌است که خوردن زیاد پیاز باعث کاهش میزان گلوکز می‌شود. دلایل آزمایشگاهی و بالینی نشان می‌دهد که آلیل پروپیل دی سولفید، مسئول کاهش قندخون بوسیله افزایش انسولین موجود در خون می‌باشد.  آلیل پروپیل‌دی‌سولفید این کار را در تضاد با انسولین انجام می‌دهدبه این صورت که یک دی سولفید، جاهایی از کبد را اشغال می‌کند که انسولین در آن قسمتها غیرفعال است. این باعث می‌شودکه مقدار انسولین افزایش یابد و گلوکز را به داخل سلولهایی هدایت کند که باعث کاهش قندخون می‌شوند. مطالعاتی که بر روی افراد دیابتی انجام شده‌است نشان داده که کروم باعث کاهش میزان رسوب گلوکز خون، کاهش میزان انسولین و کاهش میزان کلسترول و تری گلیسیرد می‌شود، در حالی که باعث افزایش میزان کلسترول نوع HDL ( کلسترول خوب )می‌شود.مواد موجود در ۱۰۰ گرم پیاز کروم ۲۴/۸۰ میکرو گرم ویتامین C 10.24  میلی گرم فیبر ۲/۸۸ گرم منگنز ۰/۲۲ میلی گرم ویتامین B6 0.19 میلی گرم تریپتوفان ۰/۰۳ گرم فولات ۳۰/۴۰ میکروگرم پتاسیم ۲۵۱/۲۰ میلی گرم مس ۰/۱۰ میلی گرم   خواص قلبی- عروقی مصرف مداوم پیاز همانند سیر نشان داده‌است که کلسترول و فشارخون بالا را کاهش می‌دهد، دو عامل مهمی‌که از بروز بیماریهای دیابتی و گرفتگی رگها جلوگیری می‌کنند و خطر حمله قلبی یا سکته مغزی را کاهش می‌دهند. این تأثیرات به دلیل وجود مواد سولفور، کروم و ویتامین ۶B است که با پایین آوردن میزان هموسیستئین از بروز بیماری قلبی و سکته مغزی جلوگیری می‌کند. پیاز یکی از کوچکترین عضو خانواده سبزیجات و میوه جات است که بعنوان کاهش دهنده خطر احتمالی بیماری قلبی در تحقیقات اخیر شناخته شده است. از ۱۰۰۰۰۰ افرادی که در این تحقیقات شرکت کردند، در افرادی که از پیاز، چای، سیب و بروکولی، یکی از غنی ترین منبع فلاونوئید به وفور استفاده می‌کنند ۲۰% خطر بیماری قلبی در آنها کاهش می‌یابد.  سلامت سیستم  معده- روده ای مصرف مداوم پیاز، ۲ دفعه یا بیشتر در هفته بطور چشمگیری سرعت رشد سرطان روده بزرگ را کاهش می‌دهد. پیاز حاوی مقداری فلاونوئید و کریستین است که رشد تومورها را در حیوانات متوقف می‌کند و سلولهای روده بزرگ را از تأثیرات مخرب مواد سرطان‌زا محافظت می‌کند. استفاده از پیاز در غذاها، همچنین به کاهش مقدار مواد سرطان زایی که از پخت با دمای بالا بوجود می‌آیند، کمک می‌کند. کریسترین، آنتی اکسیدان موجود در پیاز و همچنین کروکیومین و فیتونورین موجود در ادویه کاری و زردچوبه، اندازه و مقدار زخمهای پیش سرطانی در دستگاه روده ای انسان را کاهش می‌دهند. ۵ بیمار که پولیپهای پیش سرطانی در روده پایینی در آنها به یک شکل بود و بیماری آنها FAP)  (بود بیش از ۶ ماه با مقداری معین از کرکیومین و کریستین تحت درمان قرار گرفتندکه میانگین تعداد پولیپها به ۴/۶۰% و میانگین اندازه پولیپهای رشد کرده به ۹/۵۰% کاهش یافت. (FAP یک بیماری ارثی است و با رشد صدها پولیپ (آدنوم التهاب روده ای)مشخص می‌شوند و سرانجام منجر به سرطان روده می‌شوند. ) اخیراً از داروهای ضدالتهابی غیر استروئید (NSAID ها) مثل آسپرین و ایبوبروفن برای درمان چنین بیمارانی با این شرایط استفاده شده است اما این داروها اثرات جانبی مهمی ‌از قبیل تشکیل زخم معدی- روده ای و خونریزی دارند. بررسی مشاهدات اولیه در جمعیتی که به مقدار زیاد ادویه‌کاری مصرف می‌کنند همانند بررسی‌ها روی حیوانات نشان داده است که کرکیومین، یکی اصلی‌ترین اجزاء سازنده در کاری آسیایی‌هاست و احتمالاً در جلوگیری و یا درمان سرطان در روده کوچک مؤثر است.  پیاز و سیر از بروز بسیاری سرطانها جلوگیری می‌کنند. استفاده پیاز و سیر خطر ابتلا به چندین سرطان را کاهش می‌دهد. مطالعه روی شرکت کنندگان در تحقیق مصرف زیاد پیاز نشان داده است که ۸۴ درصد کاهش خطر ابتلا به سرطان دهانی و گلو و ۸۸% کاهش خطر ابتلا به سرطان مری،۵۶% کاهش خطر ابتلا به سرطان روده، ۸۳%کاهش خطر ابتلا به سرطان حنجره، ۲۵% کاهش خطر ابتلا به سرطان سینه، ۷۳% کاهش خطر ابتلا به سرطان تخمدان، ۷۱% کاهش خطر ابتلا به سرطان پروستات، ۳۸% کاهش خطر ابتلا به سرطان کلیه در مقایسه با آنهایی که پیاز کمتری مصرف می‌کنند دارند. همچنین آنهایی که زیاد سیر مصرف می‌کنند ۳۹% کاهش خطر ابتلا به سرطان دهان و گلو، ۵۷% کاهش خطر ابتلا به سرطان مری، ۲۶% کاهش خطر ابتلا به سرطان روده، ۴۴% کاهش خطر ابتلا به سرطان حنجره، ۱۰% کاهش خطر ابتلا به سرطان سینه، ۲۲% کاهش خطر ابتلا به سرطان تخمدان، ۱۹% کاهش خطر ابتلا به سرطان پروستات و ۳۱% کاهش خطر ابتلا به سرطان کلیه در مقایسه با کسانی که سیر  کمتری مصرف می‌کنند، دارند.  تقویت سلامت استخوان شیر تنها غذایی نیست که استخوان را تقویت می‌کند بلکه پیاز هم به سلامت استخوانها کمک می‌کند. این موضوع در مقاله‌ای با عنوان غذاهای شیمیایی و کشاورزی بیان شده است. اخیراً ماده ای در پیاز شناخته شده‌است به نام اختصاری GPLS که از فعالیت سلولهایی که باعث شکستن استخوان می‌شوند جلوگیری می‌کند. پیاز مخصوصاً برای خانمهایی مفید است که در معرض ابتلا به پوکی استخوان در زمان یائسگی قرار دارند.  فعالیت ضدالتهابی و ضدباکتری چند ماده ضد التهابی موجود در پیاز کاهش‌دهنده شدت علائم مربوط به حالت التهابی از قبیل درد و تورم استخوانی و التهاب مفصل ‌هستند. همچنین پیاز باعث کاهش شدت علائم بیماری در هنگام سرماخوردگی می‌شود. سیر و پیاز ترکیباتی دارند که بصورت قابل توجه‌ای باعث کاهش التهاب می‌شود. تأثیرات ضد التهابی پیاز نه تنها به دلیل وجود ویتامین C و کریستین می‌باشد بلکه به علت وجود مواد فعال دیگر بنام ISOTH است. این مواد به صورت همزمان بکار می‌روند تا از التهاب در امان بمانند. علاوه بر آن کریستین، فلانوئید موجود در پیاز همراه با ویتامین C باعث کشتن باکتریهای مضر می‌شوند که این باعث می‌شود که پیاز، افزودنی مناسب در سوپها و خورشتها در فصلهای سرد و در هنگام سرماخورگی باشد. چگونگی انتخاب و ذخیره کردن پیازها پیاز منابع مهمی‌از فلاونوئید و فنول هستند که مطالعات نشان‌داده‌اند که از سرطان و بیماری قلبی ـ عروقی جلوگیری می‌کند. چگونگی انتخاب و تهیه پیازها به نوع پیازها و خواص آنها و همچنین تفاوتهای زیادی مثل خاصیت آنتی اکسیدانی و ضد سرطانی آن بستگی دارد. پیازهایی انتخاب کنید که تمیز هستند و شکل خوبی داشته‌باشند و هیچگونه شیار یا شکافی روی آنها نباشد و پوستشان ترد و خشک باشد. آنهایی که جوانه زده‌اند یا نشانه‌هایی از کپک دارند را انتخاب نکنید. همچنین پیازهای درجه ۲ که لکه‌هایی صاف دارند و گردن آنها مرطوب و دارای لکه‌های سیاهی هستند را انتخاب نکنید چون اینها نشانه فاسد شدن هستند.     مدت زمان ذخیره‌سازی پیازها به نوع آنها بستگی دارد. آنهایی که خیلی بدبو هستند مثل پیاز زرد را می‌توان مدت زمان بیشتری به نسبت نوع شیرین آن مثل پیاز سفید نگهداری کرد. همه پیازها را باید جدا از سیب زمینی نگهداری کرد، چون آنها رطوبت و گاز اتیلن را به خود جذب می‌کنند که باعث فساد پیازها می‌شوند. باقیمانده پیاز خرد شده را باید در یک کیسه پلاستیک یا یک ظرف در‌دار نگهداری کرد و بایستی تا یکی دو روز آینده استفاده شوند، چون پیازها اکسیده می‌شوند و مواد غذایی خود را سریعاً از دست می‌دهند. پیاز پخته در یک ظرف کیپ بهتر مزه خود را حفظ می‌کند و میتوان آن را تا چند روز نگهداری کرد. هرگز آنها را در یک ظرف فلزی نگهداری نکنید چون این کار باعث تغییر رنگ آنها می‌شود.  می‌توان پیاز پوست گرفته و خرد شده را فریز کرد ولی این کار باعث می‌شود که بعضی از طعمهای خود را از دست بدهند. انگور دارای 79 درصد آب، 14درصد قندهای مختلف، املاح معدنی و مجموعه‌ای از عناصر و ترکیبات سودمند است. انگور دارای ویتامین‌های A ، B، C ، D و املاحی مانند آهن، منیزیم، منگنز، کلر، ید، آرسنیک، فسفر و سیلیس است.همچنین دارای مقدار زیادی تانن است. دم کرده برگ جوان انگور جهت دفع ادرار، بیماری نقرس، زردی و استفراغ مفید است. قند انگور بطور مستقیم و آسان وارد خون می‌شود و در عضلات و کبد ذخیره می‌شود. در حالی که سایر قندها باید به قند خون تبدیل شده و بعد وارد خون شوند. شیره ی انگور بسیار مقوی است و برای کسانی که بر اثر یک بیماری طولانی یا عمل جراحی ضعیف شده‌اند، بسیار مفید است. تمام خواص انگور در کشمش است. حتی ارزش غذایی کشمش از انگور بالاتراست . شفتالو : هلو از خانواده گل سرخ و مشابه زردآلو، گیلاس، آلو و بادام است. 3 نوع هلو شناخته شده است: هلو سنگی، هسته جدا و هلو نیمه سنگی. شلیل در واقع نوعی هلوی كوچك و بدون كرك است. شلیلها و هلوها به طور طبیعی از طریق غنچه شكوفه یا دانه هایشان متمایز می شوند. به طور كلی، اكثر هلوها طبق چگونگی چسبیده یا جدا بودن هسته شان دسته بندی می شوند. 1- هلو سنگی: این نام به دلیل آن انتخاب شده كه گوشت هلو محكم به هسته چسبیده است. بافت گوشتی آن زرد و بخش نزدیك به هسته قرمز روشن است. گوشت آن نرم، شیرین و پر آب است برای انواع دسر و مربا، مارمالاد و كمپوت مناسب است. توصیه می شود كه تازه آن مصرف شود. 2- هلوی هسته جدا: هسته از گوشت به راحتی جدا می شود. از نوع سنگی، بزرگتر و سفت تر است. بافت آن كم آب تر اما شیرین است. برای كمپوت بسیار مناسب است اما بهتر است كه تازه آن مصرف شود. 3- هلو نیمه سنگی: این نوع جدید كه تركیبی از هر دو نوع هلوی سنگی و هسته جداست. به شكل تازه و كمپوت مصرف می شود. خواص هلو: هلو دارای مقادیر زیادی پتاسیم و ویتامین های C و A است. ملین و مدٌر است. به فعال شدن شیره معدی كمك    می كند. رنگ چهره را بهبود می بخشد.  خت طولانی هلو، مواد مغذی اصلی آن را از بین می برد. برگه هلو مواد مغذی بیشتری دارد، بعضی از برگه ها را با دی اكسید سولفور خشك می كنند تا رنگشان تغییر نكند و مدت زیادی نگهداری شوند. بنابراین، زیاد مناسب نیستند. انبه :  محتوی مواد مغذی و تقویت كننده روده است. هضم آن، بسیار آسان است. اگر مشكل معده یا سوء هاضمه دارید، انبه مصرف كنید كه محتوی مقادیر زیادی ویتامین C و كلسیم است. در هند برای جلوگیری از خونریزی، تقویت قلب و مغز مصرف می شود. به علت فراوانی آهن، نقش سازندگی خون دارد. توصیه می شود افرادی كه از كم خونی رنج می برند، انبه مصرف كنند. برای خانمها در طول دوران بارداری و عادت ماهانه مفید است. انبه حاوی ویتامین های مختلفی است. ویتامین A یا بتاكاروتن محافظ پوست و مخاط بویایی است، چشم را تقویت و سوخت و ساز را تنظیم می كند. انبه یكی از غنی ترین منابع بتاكاروتن است. بتاكاروتن، آنتی اكسیدان بسیار قوی است كه ضد رادیكال های آزاد عمل می كند. یك انبه بیش از نیاز روزانه شما بتاكاروتن دارد. خانواده ویتامین B تقویت كننده سیستم عصبی است و به بدن كمك می كند تا با استرس مقابله كند. در ساخته شدن رنگدانه مو و پوست مؤثر است. ویتامین E آنتی اكسیدان است و ویتامین باروری نامیده می شود. انبه به علت داشتن منیزیم و پتاسیم برای كاهش فشار عصبی و داشتن آرامش روحی مؤثر است. زیرا اسید آمینه و تریپتوفان دارد و پیش ساز در تولید سروتونین یا هورمون شادی است. آنزیم های بسیاری در آن وجود دارد مثل ماگنه فرین كه سبب می شود میوه در برابر حشرات در امان بماند. این آنزیم ها به تنظیم سوخت و ساز كمك و روده را پاك سازی می كنند. اسید آمینه موجود در انبه قابل توجه است. ، گلوتامین اسید، ماده مغذی مورد مصرف مغز است، كه به تمركز و بهتر شدن حافظه كمك می كنند. خواص غذایی و درمانی گیلاس * مجاری ادراری و لوله ی گوارشی را ضد عفونی می کند.  برای افراد دیابتی مضر نیست زیرا قند آن از نوع سوربیتول است که 70 درصد آن در بدن انسان بدون اینکه به گلوگز تبدیل شود، صرف تولید انرژی می شود. گیلاس شیرین ملین خوبی است و یبوست را رفع می کند. طبیعتی سرد دارد و مصرف زیاد آن باعث نفخ معده می شود.  اعصاب را آرام می کند. معده را ضدعفونی می کند.  سموم بدن را دفع می کند و خون را تصفیه می کند. گیلاس شیرین برای رفع یبوست و آلبالوی ترش برای رفع اسهال مفید است.  خوردن گیلاس برای افرادی که تصلب شرائین ، ناراحتی کبد و مکل جمع شدن گاز در روده ها را دارند، مؤثر و مفید است.  گیلاس باید به خوبی جویده شود تا به راحتی هضم شود.  خوردن گیلاس بعد از غذا باعث سوء هاضمه و نفخ می شود، چون از هضم سریع غذا جلوگیری می کند. به همین دلیل توصیه می شود که بعد از غذا مصرف نشود.  خوردن گیلاس قبل از غذا شخص را سیر می کند و جلوی   اشتهای او را می گیرد و در عین حال او را چاق نمی کند. بنابراین افراد چاقی که می خواهند لاغر شوند، می توانند گیلاس را قبل از غذا مصرف کنند. البته نباید در مصرف آن زیاده روی کنند.  جوشانده برگ گیلاس در شیر، ملین خوبی است.  در طب سنتی معتقدند که گیلاس برای رفع خشکی حلق و ریه مفید است .  عصاره گیلاس یک ضد باکتری علیه فساد و پوسیدگی دندان است . در بررسی ها مشاهده شده است که عصاره گیلاس سیاه تا 89 درصد فعالیت آنزیم های عامل تشکیل پلاک دندان را متوقف می کند.  در گذشته پزشکان از گیلاس سیاه برای معالجه سنگ کلیه و ناراحتی های کیسه صفرا استفاده می کردند. میوهای است سرشار از ویتامین وبه علت داشتن آهن و سایر عناصر دیگر دیر هضم می باشد .خوردن دانه های انار به مراتب بهتر از نوشیدن آب اناراست . انار میوه ای است كه به آن خون ساز می گویند و به همین علت بهترین موقع برای مصرف آن صبح وقبل از صبحانه است . انار مقوی قلب ، مفرح ، دفع كننده چربی ، رفع كننده سموم اغلب عفونتهای داخلی ، دافع حرارت می باشد و خوردن انار با پرده های سفید آن شكم را دباغی میكند ، رب انار ، برگ انار در ضعف معده ، كمی اشتها ، تهوع ، ضعف عمومی ، تصفیه خون ، خاصه در دختران جوان و دررفع میگرن بسیار مفید است. دانه های میوه ی جنگلی انار كه به (نار دان)شهرت دارد در معالجه اسهال بسیار موثر است . اب انار شیرین باشكر ونشاسته برای درد سینه وسرفه توصیه می شود . رب انار نیز برای رفع خماری موثر است. ایران بزرگترین صادر کننده انار در جهان وسعت كشت: گلهای انار درشت برنگ قرمز اناری ولی بی بو می باشد . میوه آن كروی با اندازه های مختلف دارای پوستی قرمز رنگ و یا زرد رنگ می باشد . کشت و توسعه انارعلاوه برایران در کشورهای هندوستان ، ترکیه ، اسپانیا ، تونس ، مراکش ، افغانستان ، چین ، یونان، ژاپن ، فرانسه ، ارمنستان ، قبرس ، مصر و ایتالیا و فلسطین اشغالی رایج است . تولید كنندگان بزرگ انار در جهان ایران،قزاقستان،اسپانیا و آمریكا می باشند. ایران با داشتن 60 هزار هكتار سطح زیر كشت و 700 هزار تن تولید سالیانه به عنوان بزرگترین تولید كننده این محصول در جهان بوده و مقام اول جهان را داراست. انار درخت كوچكی است كه ارتفاع آن تا 6 متر می رسد و در مناطق نیمه گرمسیری می روید . شاخه های آن كمی تیغدر و برگهای آن متقابل ، شفاف و ساده است .   محصول انار: محصول انار به صورت آب انار،رب و كنسانتره قابل حصول است. انتخاب انار: در انتخاب انار انواع سنگین تر آن بهتر است و پوست آن باید صاف ،شفاف ، نازک و بدون ترک باشد.ارزش غذایی  در صد گرم دانه انار مواد زیر موجود می باشد : انرژی 38 كالری آب 82 گرم پروتئین 0/4 گرم چربی 0/3 گرم مواد نشاسته ای 10 گرم كلسیم 4 گرم سدیم 3 میلی گرم پتاسیم 260 میلی گرم آهن 0/5 میلی گرم ویتامین ب 1 0/2 میلی گرم ویتامین ب 2 0/03 میلی گرم ویتامین ب 3 0/02 میلی گرم ویتامین ث 4 میلی گرم خواص انار از جمله خواص آن می توان به موارد زیر اشاره نمود : 1- انار خون را تصفیه كرده و تقویت كننده قلب و كلیه است. 2- انار اشتها آور است وبهتر است قبل از غذا مصرف شود. 3- انار در رفع اوره و كلسترول ، دفع سموم و تعادل مایعات بدن به خصوص خون نقش مهمی را ایفا می كند. 4- مصرف انار شیرین، ایجاد شادی نموده و رنگ رخسار را باز می كند. 5- مصرف انار شیرین تقویت كننده كبد می باشد و در معالجه یرقان( زردی) مفید است. 6- انار ترش و شیرین( ملس) باعث كاهش فشار خون می شود. 7- مصرف انار در معالجه راشی تیسم، كم خونی و ضعف اعصاب مؤثر است و به بدن نیرو می بخشد. امام صادق(ع) می فرماید : به كودكان خود انار بخورانید زیرا آنها را زودتر به حد جوانی می رساند. تذكرات 1- انار برای اشخاصی كه دچار یبوست هستند، مضر است. 2- انار میوه ای سرد است، بنابراین اشخاصی كه سرد مزاج هستند پس از خوردن آن، مقداری آب جوش با نبات باید بخورند. 3- انار برای كسانیكه دچار نفخ معده هستند، ضرر دارد. زیاده روی در مصرف انار ترش ایجاد زخم معده می كند. 4- جوشانده پوست درخت و پوست ریشه آن كه برای رفع كرم بكار می رود ممكن است ایجاد سرگیجه و استفراغ كند. خواص قسمت های دیگر درخت انار: 1- جوشانده پوست انار برای گلو درد و زخم گلو ورفع بواسیر مفید می باشد. 2- جوشانده گل انار برای از بین بردن زخم های دهان و اسهال مزمن وبهمراه كنجد برای بهبود سوختگی مفید می باشد. 3- جوشانده ریشه انار برای دندان درد و تنظیم عادت ماهیانه در زنان مفید می باشد. 4- جوشانده پوست درخت انار اثر ضد كرم دارد. كنسانتره انار شركت Roj Enterprises یكی از بزرگترین تولیدكنندگان كنسانتره انار در هندوستان است. كنسانتره انار در هندوستان بعنوان یك محصول لوكس بشمار می آید كه مشتریان قیمتهای بالایی را بابت آن پرداخت می كنند. این محصول در اروپا و ژاپن نیز بعنوان یك نوشیدنی سالم شهرت دارد. خاصیت‎ ضد سرطانی‎ آب‎ انار پژوهش‌های‎ جدید نشان می‎دهد آب‎ انار خاصیت‎ ضد سرطانی‎ دارد. طبق تحقیقات سازمان کشاورزی ایالات متحده آمریکا (USDA) انار منبع خوبی از آنتی اکسیدان‌ها، پتاسیم و ویتامین C است پژوهشگران‎ آکادمی‎ علوم‎ امریکا دریافته اند كه ، مصرف‎ آب‎ انار از ابتلاء بـه‎ سرطان‎ پروستات‎ جلوگیری‎ می‎کند. دکتر احسان‎‎ مختار استاد سرطان شناسی‎ دانشگاه‎‎ ویسکانسین‎ و رئیس‎ گروه تحقیقمی گوید كه باکشف‎ جدید راه‎‎ دستیابی‎ بـه خواص‎ ضد سرطانی‎ و نحوه‎‎ معالجه سرطان‎ با آب‎ انار هموارتر شده‎ است‎ . متخصصان‎ تغذیه‎ مصرف‎ آب‎ انار را صبح‎ و پیش‎ از صبحانه‎‎ توصیه می‎ کنند. صادرات: صادرات انار نیزمانند صادرات بسیاری ازمحصولات کشاورزی هنوز با مشکلات متعددی درزمینه مسائل مربوط به حمل و نقل محصول ، مقررات دست و پاگیر اداری ، آشنا نبودن باغداران وصادر کنندگان با روش های علمی مواجه است که می تواند صدمات زیادی به صادرات این محصول وارد کند . این در حالی است که می توان با بررسی بازارهای هدف ، استفاده از روش های علمی برای توسعه کشت ارقام مختلف این محصول ، توجه به استانداردهای کشورهای وارد کننده و آشنایی صادر کنندگان با بازاریابی این محصول ، زمینه حفظ و گسترش صادرات اناررا فراهم کرد . بررسی ها نشان می دهد که روند صادرات انار درسالهای اخیر رشد مناسبی داشته است . چنانکه آمار موجود حکایت از صادرات بیش از150 هزار تن انار به کشورهای مختلف ارو پایی ، روسیه ، اوکراین ، کشورهای عربی و کشورهای آسیای میانه دارد . پرتغال   از نظر شیمیایی پرتقال را منبع غنی ویتامین ث می‌دانند و جالب آنكه پوست آن در بسیاری موارد حتی مغذی‌تر از پرتقال است‌.   كارشناسان مؤسسه ملی سرطان آمریكا معتقدند موارد سرطان معده در آمریكا تقریبا كم است، زیرا در تمام ماه‌های سال پرتقال و مركبات در دسترس همه قرار دارد و بیشتر مردم آن‌ها را مصرف می‌كنند‌. ویتامین ث یكی از عوامل مهم مهار كننده سرطان است به طوری كه این ویتامین را دشمن نیرومندی بر علیه یكی از عوامل شناخته شده سرطان‌زا یعنی نیتروزامین‌ها می‌شناسند. مصرف زیاد پرتقال علاوه بر پیشگیری از سرطان معده در پیشگیری از انواع دیگر سرطان‌ها نیز مؤثر است. از جمله سرطان مری در اشخاصی كه زیاد پرتقال می‌خورند، پنجاه درصد كمتر از اشخاصی است كه آن را كمتر مصرف می‌كنند و یا اصلا نمی‌خورند‌. همچنین میزان ابتلا به سرطان لوزالمعده در مصرف كنندگان پرتقال در پایین‌ترین حد قرار دارد. محققان دریافته‌اند كه پرتقال و سایر مركبات در پایین آوردن كلسترول خون نیز مؤثرند و این خاصیت مدیون وجود پكتین یا ماده الیافی پوست و ورقه‌های نازك ما بین پره‌های پرتقال است‌. در مواردی كه هدف كاهش كلسترول و تامین سلامت شریان‌ها باشد، برای استفاده از حداكثر نیروی درمانی پرتقال توصیه می‌شود كه پرتقال را با لایه سفیدرنگ زیر پوست و لایه‌های نازك داخل پرتقال كه حاوی پكتین هستند مصرف كنید‌. پیشگیری از عفونت‌های ویروسی از خواص دیگر پرتقال است كه در عصاره آن وجود دارد. ‌دانشمندان این خاصیت را فقط به دلیل ویتامین ث موجود در آن نمی‌دانند، بلكه معتقدند كه ممكن است یك تركیب ناشناخته ضدویروسی نیز در عصاره پرتقال موجود باشد‌. لازم است بدانید كه یك لیوان آب پرتقال، دارای 120 میلی گرم ویتامین ث یعنی دو برابر مقدار توصیه شده در روز است و علاوه بر آن دارای مقادیری كلسیم، پتاسیم، نیاسین و اسید فولیك است‌. آب پرتقال سرشار از الیاف فیبر است به ویژه اگر با گوشت میوه مصرف شود. آب پرتقال هر اندازه كه سردتر باشد و در یخچال نگهداری شود ویتامین ث آن بیشتر حفظ خواهد شد. آب پرتقال صحیح چگونه به دست می‌آید؟ پرتقال را پوست كنده البته مانند پوست كندن یك سیب، یعنی پوست دوم سفید رنگ روی آن بماند و بعد به قطعات كوچك ببرید و در آب میوه‌گیری بیندازید، درست مثل زمانی كه می‌خواهید آب هویج بگیرید. آب پرتقال شما باید شیری رنگ باشد و نه كاملا نارنجی (از دیدگاه طب نتروپت و درمان‌های طبیعی). افرادی كه فشار خونشان بالاست و برای كنترل آن دارو مصرف می‌كنند، به احتمال زیاد به دلیل استفاده از داروهای ضد فشار خون  و یا       برای بالا بودن سدیم در بدنشان، پتاسیم آنها از حد طبیعی پائین‌تر آمده و مشكلاتی در وضع سلامت آنها به وجود می‌آورد. این بیماران باید به طور مرتب پتاسیم خونشان را مورد آزمایش قرار داده و كاملا زیر نظر باشند. البته درمان كمبود پتاسیم به طور مصنوعی امكان‌پذیر است و با تجویز پزشك صورت می‌گیرد. ولی این بیماران باید همیشه در تغذیه روزانه خود از مواد غذایی حاوی پتاسیم بالا استفاده كنند. آب پرتقال سرشار از پتاسیم است و در یك لیوان بزرگ آب پرتقال حدود  350 میلی‌گرم پتاسیم وجود دارد‌. میوه‌های زرد مانند موز،‌ انواع مركبات، زردآلو، هلو، انگور، خرما و طالبی نیز دارای پتاسیم فراوان هستند، ولی چون آب پرتقال كالری كمتری دارد مناسب‌تر است. زیرا مواد خوراكی كه كالری زیاد تولید می‌كنند برای مبتلایان به فشارخون مناسب نیستند. لیمو ترش: ابن سینا پزشك معروف ایرانی لیموترش را بهترین دارو برای تشنجات از تب می دانست و یرقان را هم با آب لیمو معالجه می كرد . سنت هیلدگر نیز مصرف پوست لیموترش را به زنان باردار توصیه می كرد تا ویار آن ها فروكش كند. قوه هاضمه آنها تقویت شود  و دل به هم خوردگی و تهوع آنها برطرف گردد. استفاده از لیمو برای معالجات 1-  درمان آذین با لیمو: برای شستشوی حلق و حنجره  از لیمو كمك بگیرید. كمی آبلیمو و آب مقطر را مخلوط و هر ساعت یك بار آن را قرقره كنید. 2-معالجه زخم و خراشهای سطحی پوست با لیمو : به جای آب اكسینه برای شتشوی زخم و خراش های سطحی پوست ، می توانید آب لیمو را بگیرید و دو برابر آن آب بیفزاید و با آن زخم ها و خراش های سطحی پوست را بشویید.   3-درمان اختلالات هاضمه با لیمو: در تمام مواردی كه اختلال هاضمه به وجد می آید ازقبیل دل به هم خوردگی ونفخ شكم  معالجه با لیمو تجویز شده است . در این مورد دو لیمو را با پوست و هسته برش بزنید و آن را در یك لیتر آب داغ ، یك یا دو ساعت خیس كنید ، بعد آن را بفشارید و آب فشرده آن را با قند یاشكر ششیرین كرده و هر روز یك لیوان بنوشید . 4-در مان خونریزی لثه ها : یك قطعه پنبه را در لیوانی كه محتوی آب لیمو است ، فرو كرده و روزی دو بار صبح و شب آن را به لثه های خود بمالید و با انگشتان خود ماساژ دهید ولی مواظب باششید آب لیمو به دندان های شما نرسد . 5-معالجه میگرن و سردرد : وقتی میگرن یا سردرد دارید در یك فنجان قهوه یا چای غلیظ  یك برش لیمو بیندازید  و بنوشید . مصرف آن باعث تسكین میگرن و سردرد می شود . 6-رفع سرگیجه و دلشوره : استفاد از لیمو ترش سرگیجه را رفع می نماید و نیز اگر لیمو باكمی عسل خورده شود ، باعث آرامش شده و دلشوره را برطرف می كند . مصرف لیمو ترش به همراه چای مفید است . چای محبوب ترین نوشیدنی گرم در جهان است و روزانه حدود 2 میلیارد فنجان چای در سراسر جهان نوشیده می شود . به گفته متخصصان مصرف لیمو ترش به همراه چای خاصیت ضد سرطانی آن را دو برابر می كند كه به دلیل افزایش خاصیت آنتی اكسیدان است. بیشترین علاقه مردم به نوشیدن چای ، وجود ماده آرامش دهنده آن به نام كافئین است. برگ این گیاه حدود چهار درصد كافئین دارد و این میزان در یك فنجان چای به 40 میلیگرم می رسد . مصرف لیمو ترش و دارچین همراه چای مفید است و مصرف این مواد  همراه چای، خاصیت آنتی اكسیدانی آن را چند برابر می كند . در عین حال چای حاوی اسید آمینه ، كربوهیدرات، یون های معدنی و تركیبات پلی فنول كه موجب رنگ قرمز در آن می شود ،‌است. عمل هضم را آسان می كند. انرژی زاست.  ذخیره انسولین را بهبود می بخشد و گلوكز خون را مورد مصرف قرار می دهد.  فشار پانكراس و آنزیم ها را كاهش می دهد. به راحتی جذب می شود و افرادی كه مشكل هضم چربی یا مشكل كیسه صفرا دارند، می توانند نارگیل مصرف كنند. · جذب كلسیم و منیزیم را برای رشد استخوان و دندان و محكم كردن آنها افزایش می دهد. · به جذب مواد معدنی و ویتامین های محلول در چربی كمك می كند. از سایر چربیها كم كالری تر است. فعالیت تیروئید را تنظیم می كند. به سیستم ایمنی كمك می كند و بدن را در برابر باكتری های بیماری زا، ویروس ها، مخمرها، قارچها و انگلها ایمن می كند.  برای سلامت قلب مفید است، كلسترول خون را افزایش نمی دهد و سبب چسبندگی پلاكتها    نمی شود. · روغن نارگیل رادیكال آزاد تولید نمی كند و در دمای پخت ثابت می ماند.  از بدن در برابر آسیب رادیكالهای آزاد محافظت می كند.  پوست را نرم و لطیف می كند.  نیاز به اسیدهای چرب ضروری را كم می كند. برخلاف چربیهای اشباع نشده، مدت مصرف طولانی دارد. تب بسیار مفید است. نارگیل با نام علمی (Coeos nucifera) گیاهی است كه در حدود سه هزار سال پیش در جنوب آسیا كشت می‌شد در حال حاضر به صورت درخت نارگیل در تمام مناطق استوایی وجود دارد. مردم اقیانوس آرام از تمام قسمت‌های این درخت استفاده می‌كنند و آن را به عنوان یك غذای اصلی مصرف می‌كنند.میوه نارگیل كروی شكل است كه قسمت خارجی آن ضخیم و سفت و متشكل از الیاف نباتی و داخل آن صاف و سخت است. درخت آن در هر سال حدود پنجاه عدد نارگیل می‌دهد. نارگیل هنگامی كه نارس است مقدار بیشتری شیر دارد ولی به تدریج كه میوه می‌رسد مقدار شیر آن كمتر می شود.گوشت این میوه دارای آنزیم‌های مختلف انورتین، اكسیداز و كاتالاز است و در شیر آن اسیدهای آمینه مختلف موجود است.گوشت سفید نارگیل از نظر طب قدیم ایران گرم و خشك است و شیر آن كمی گرم و مرطوب است.نارگیل به دلیل داشتن چربی زیاد و مواد مغذی چاق كننده است و حرارت داخلی بدن را افزایش می‌دهد همچنین برای خوشبو كردن دهان نیز مفید است.این میوه ضعف كبد را درمان می‌كند، ادرار را زیاد كرده، درد مثانه را رفع می‌كند و مداوا كننده زخم‌های بدن است.ریشه درخت نارگیل برای ناراحتی‌های كبدی همانند یرقان مفید است و دم كرده آن اسهال خونی را برطرف می‌سازد.شیر این میوه ضد سم است و برای برطرف كردن آب آوردگی از آن استفاده می‌شود همچنین برای معالجه پوستی مفید است.روغن نارگیل كه از تقطیر گوشت سفید آن به دست می‌آید حافظه و هوش را تقویت می‌كند و در درمان كمر درد نیز موثر است.نارگیل دیر هضم است و در بدن تولید خلط می‌كند بنابراین بهتر است با شكر خورده شود.این میوه به دلیل گرم بودن ممكن است در گرم مزاجان اشكالاتی تولید كند از این نظر این گونه افراد باید آن را با میوه‌های ترش، لیمو و یا هندوانه بخورند، خوردن آن برای سرد مزاجان و سالمندان بسیار مفید است و اشكالی تولید نمی‌كند. آناناس: خوردن روزانه نصف یك آناناس طبیعی، مانع از بروز بسیاری از بیماریها می شود. مثل: فشار خون بالا، گرفتگی سرخرگها، رماتیسم و سرطان. كرم آناناس پوست را لطیف و شاداب می كند. آناناس هم برای درون بدن و هم برای ظاهر بدن در حكم راز جوانی و زیبایی است. آنچه آناناس را به عنوان میوه ای استوایی ( گرمسیری ) از سایر میوه ها متمایز می كند، وجود آنزیمی به نام brome lain ( بروملین ) است. این آنزیم به گوارش پروتئین كمك می كند تا هضم آن آسان شود. آناناس التیام دهنده ناراحتی های گوارشی است و كم اشتهایی و اسهال را درمان می كند. علاوه بر آنزیم، حاوی ویتامین های ضروری و مواد معدنی نیز هست. سرشار از ویتامین C، پتاسیم، اسید فولیك، اسید سیتریك است كه در كنار هم در واقع درمان مؤثری برای گرفتگی، ورم مفاصل، آماس و دیگر دردهای عضلانی و مفصلی است. آناناس پایین آورنده تب است و سموم را از بدن دفع می كند، مدٌر است و ایجاد تعرق می كند. آناناس محتوی آلفاهیدروكسی اسید است كه سبب كاهش چروك پوست و پاكسازی سلولهای مرده پوست می شود. به همین دلیل معمولاً به صورت ماسك مصرف می شود اما به دلیل وجود اسیدهای آن نباید زیاد مصرف شود، خوردن بیش از حد آناناس سبب پوسیدگی دندان و تورم لثه می شود. بنابراین بهتر است پس از خوردن آناناس دهان را   بشویید یا مسواك بزنید. آناناس درمان مؤثری برای كاهش تب، ناراحتی های گوارشی، درد مفاصل و به طور كلی محافظ سلامت عمومی است. نوشیدن یك فنجان آب آناناس سه بار در روز یا خوردن یك تكه آناناس با هر وعده غذا بسیار مفید است. موز : معروفترین میوه گرمسیری است كه معمولاً نرسیده چیده می شود و تا رسیدن به مقصد می رسد. برای تسریع رسیدگی آن از گاز اتیلن استفاده می شود. تنها میوه ای است كه برای بعضی افراد، چاق كننده است زیرا مقادیر فراوانی نشاسته دارد. روزی یك عدد موز مصرف كنید. زیرا حاوی مواد مغذی مورد نیاز بدن است. موز محتوی 8 آمینو اسید ضروری برای بدن است كه بدن نمی تواند آنها را بسازد. موز منبع غنی فیبر، پتاسیم و ویتامین C است. موز سرخ اغلب به صورت خشك مصرف می شود. این موز ویتامین C بیشتری دارد. هر چه میوه قرمزتر باشد، مغذی تر است. موز رسیده حركت روده را تنظیم می كند و برخلاف تصور عموم یبوست ایجاد نمی كند. شاید افرادی كه موز نرسیده مصرف می كنند، دچار یبوست شوند. موز؛ کاهش دهنده فشار خون بالاگیاه موز یکی از قدیمی ترین گیاهان است که تکامل یافته نوع وحشی آن می باشد. این گیاه در واقع یک گیاه درخت مانند است که می تواند تا 9 متر نیز ارتفاع داشته باشد.مواد مغذی موجود در 100 گرم موز :کالری  95 کیلوکالری کربوهیدرات  23 گرم فیبر  1 گرم پتاسیم  400 میلی گرم منیزیم  34 میلی گرم مس  1/0 میلی گرم ویتامین C 11 میلی گرم ویتامین B6  3/0 میلی گرم اسید فولیک  14 میلی گرم چربی  3/0 گرم فواید موز برای سلامتی انسان زمان های قدیم در طب پزشکی چینی، موز به عنوان نرم کننده دستگاه گوارش و ریه ها مصرف می شد. همچنین برای درمان یبوست ، زخم ها و سرفه  های خشک توصیه می شد و در آن موقع موز را به صورت سوپ های غلیظ مصرف می کردند.مصرف یک موز متوسط در روز از یبوست جلوگیری می کند و مانع از اختلال حواس در دوران پیری  می شود. موز کال و نرسیده خاصیت قابض کنندگی و جمع کنندگی دارد که در درمان اسهال به کار گرفته می شود.موز به عنوان منبع انرژی فاقد کلسترول به پایین نگه داشتن فشار خون  کمک می کند.همچنین از بیماری های قلبی  جلوگیری می کند و در تنظیم قند خون مؤثر است.کربوهیدرات موجود در موز، سریعاً در دستگاه گوارش هضم و جذب شده و وارد خون می شود. این عمل باعث می شود ماهیچه هایی که در حال فعالیت هستند، سریعاً انرژی خود را تأمین کرده و شادابی و طراوت خود را به دست آورند. به خاطر جذب سریع قند، موز شاخص گلیسمی بالایی دارد، لذا برای افراد مبتلا به دیابت  توصیه نمی شود.موز کال و نرسیده برای افراد دیابتی که بایستی میزان قند خون خود را ثابت نگه دارند بسیار مفید است؛ زیرا موز کال 2 گرم قند و 23 گرم نشاسته دارد، برخلاف موز رسیده که دارای نشاسته ای به نام نشاسته مقاوم است که در روده کوچک هضم نمی شود.اختلال حواس و فراموشی در دوران کهولت کمبود پتاسیم می تواند باعث افسردگی و اختلال حواس شود. میوه ها ، سبزیجات و انواع گوشت تازه منابع سرشار از پتاسیم هستند. از جمله منابع خوب آن : موز، آرد سویا ، لوبیا سفید ، عدس ، اسفناج ، آب پرتقال  ، طالبی  ، برگ چغندر و آلو است. به دلیل اینکه افراد مسن  میوه و سبزی کمتری مصرف می کنند، در معرض کمبود پتاسیم  و ابتلا به اختلال حواس هستند. موزهای رسیده که حاوی پتاسیم بالایی می باشند و جویدن و هضم آن ها نیز آسان است، می توانند منبع خوبی برای تامین پتاسیم روزانه افراد سالمند  باشند.فشار خون بالاموز حاوی سدیم  پایین و پتاسیم بالایی است.   یک موز متوسط ، 11 درصد نیاز روزانه پتاسیم بزرگسالان را تأمین می کند. برای داشتن فشارخون مناسب، مصرف کم نمک  ( سدیم ) و مصرف زیاد منابع پتاسیم ، کلسیم  و منیزیم بسیار مفید است. لذا موز یک ماده غذایی مناسب برای افراد مبتلا به فشار خون بالا  است؛ زیرا پتاسیم، دفع سدیم را از بدن تسریع می کند و باعث گشاد شدن رگ های خونی و کاهش فشار خون می شود.بیماری های قلبیموز می تواند از بروز بیماری های قلبی  جلوگیری کند؛زیرا پتاسیم موجود در موز از فعالیت رادیکال های آزاد مضر جلوگیری می کند. هم چنین مانع از تصلب و گرفتگی عروق می شود. خواص درمانی خیار : خیار گیاه بومی هندوستان است و از آنجا به نقاط دیگر جهان راه یافته است . حدود بیست قرن قبل از میلاد مسیح مصریان قدیم از آن استفاده می کرده اند . ایالت فلوریدا مهمترین تولید کننده خیار در آمریکا است و حدود یک سو م خیار کل آمریکا را تولید می کند . خیار گیاهی است علفی و یکساله دارای ساقه خزنده وپوشیده از خارهای نازک و خشن است . برگهای آن بزرگ و دارای زاویه و دندانه دار است . گلهای آن زرد رنگ که به دو صورت نر و ماده روی یک پایه قرار دارند میوه آن سبز رنگ و بسته به نوع و نژادهای مختلف ممکن است کوچک و یا دراز باشد . ترکیبات شیمیایی :خیار دارای ساپونین و آنزیم های مختلفی مانند پروتئولی تیک و غیره و ویتامین ها و مواد معدنی مختلف می باشد . در صد گرم خیار مواد زیر موجود است . انرژی    8 کالری آب         95 گرم پروتئین 0/6 گرم مواد چربی           0/1 گرم مواد نشاسته ای     2/5 گرم فسفر      30 میلی گرم آهن        0/2 میلی گرم کلسیم     25 میلی گرم پتاسیم     160 میلی گرم ویتامین آ             250 واحد سدیم      6 میلی گرم ویتامین ب 1        0/03 میلی گرم ویتامین ب 2        0/04 میلی گرم ویتامین ب 3        0/2 میلی گرم ویتامین ث           7 میلی گرم  خواص داروئی :خیار از نظر طب قدیم ایران سرد و تر است و خنک کننده بدن می باشد و به هضم غذا کمک می کند . خیار حل کننده اورات و اسید اوریک است بنابراین مرض نقرس را درمان می کند . خیار ادرار آور است . خیار خون را تصفیه می کند. سوپ خیار حبس البول را از بین می برد . عصاره برگهای له شده خیار ایجاد تهوع می کند بنابراین در مسمومیت ها و اختلالات دستگاه جهاز هاضمه مصرف می شود . خیار عطش را تسکین می دهد . خیار ملین است . خیار را حلقه حلقه کرده و روی پوست صورت بگذارید چین و چروکهای صورت را از بین می برد و صورت را جوان می کند. اگر پوست شما چرب است خیار را با آب مقطر بپزید و با این آب صورت خود را شستشو دهید . اگر می خواهید همیشه لطافت پوست خود را حفظ کنید همه روزه از لوسیون زیر استفاده کنید : یک خیار معمولی را با دو لیون آب بجوشانید تا حجم آن یک لیوان شود سپس آنرا صاف کنید و بگذارید سرد شود بعد 50 گرم بادام خام و پوست کنده را آسیاب کرده و با این آب مخلوط کنید و بهم بزنید و با پارچه صاف کنید و به محلول صاف شده 250 گرم الکل سفید و یک گرم اسانس گل سرخ اضافه کنید و کاملا هم بزنید هر روز از این لوسیون طبیعی به صورت خود بزنید تا پوست شما همیشه جوان بماند .     مضرات :اشخاصی که ناراحتی معده دارند نباید در مصرف خیار زیاده روی کنند زیرا ممکن است باعث اختلال در دستگاه هضم گردد . خیار نفاخ است چون سریعا در معده فاسد می شود همیشه باید آنرا قبل از غذا خورد که به هضم غذا کمک کند . کسانیکه نمی توانند خیار را خوب هضم کنند باید آنرا با نمک بخورند . آلبالو:آلبالو دارای مواد قندی است ولی قند آن برای كسانی كه بیماری قند دارند ،ضررندارد و جذب آن آسان است .بهترین آلبالو برای خوردن ،آلبالوی تازه است كه رنگی كاملا قرمز و درخشان دارد.آلبالویی كه نرسیده باشد دیر هضم است .آلبالو و شربت آلبالو بهترین دارو برای افرادی است كه همیشه عطش فراوان دارند .آلبالو حالت تهوع را از بین می برد و ضد سنگ كلیه است .آلبالو اشتها آور خوبی است.همچنین افرادی كه چربی زیادی در شكم دارند بهتر است آلبالو بخورند .مصرف آلبالو برای افرادی كه خارش پوستی دارند موثر است .مصرف آلبالوباعث آرامش اعصاب می شود ولی نباید در مصرف آن زیاده روی كرد.شربت یا مربای آلبالو برای معالجه ورم كلیه و ورم معده وروده مفید است.خواص غذایی و درمانی آلبالولبالو برای درمان فشار خون ،سنگ كلیه و خارش پوست مفید است* مسكن تشنگی است و شربت آلبالو برای رفع عطش بسیار مناسب است. آلبالوی ترش قابض خوبی است و برای درمان اسهال مفید می باشد.  کاهش دهنده فشار خون و غلظت خون است . ضد مواد صفراوی و سنگ کلیه است.  برای رفع حالت تهوع مناسب است.  باعث افزایش اشتها می شود ، بنابراین برای افراد لاغر و کم اشتها سودمند است . ضماد و مرهم آلبالو برای باز شدن رنگ چهره موثر و مفید است. مصرف آلبالو برای گرم مزاجان و افرادی كه چربی زیادی در شكم دارند، سودمند است . مصرف آلبالو برای افرادی كه خارش پوستی دارند، موثر است . آلبالو خواص گیلاس را دارد و مصرف آن باعث آرامش اعصاب می شود ، ولی در هر حال نباید در مصرف آن زیاده روی كرد.   برای سوء هاضمه بسیار مفید است . مصرف چند روز متوالی شربت یا مربای آلبالو برای معالجه نارسائی های كبد مفید است .  شربت یا مربای آلبالو در معالجه التهاب و ورم معده و روده موثر است. آلبالو به علت داشتن قند لوولوز برای افراد دیابتی مضر نیست. همچنین برای تقویت قدرت باروری مردان مفید است. خواص غذایی و درمانی آلبالو  مسكن تشنگی است و شربت آلبالو برای رفع عطش بسیار مناسب است. آلبالوی ترش قابض خوبی است و برای درمان اسهال مفید می باشد..  كاهش دهنده فشار خون و غلظت خون است . ضد مواد صفراوی و سنگ كلیه است. برای رفع حالت تهوع مناسب است.  باعث افزایش اشتها می شود ، بنابراین برای افراد لاغر و كم اشتها سودمند است . ضماد و مرهم آلبالو برای باز شدن رنگ چهره موثر و مفید است. مصرف آلبالو برای گرم مزاجان و افرادی كه چربی زیادی در شكم دارند، سودمند است .مصرف آلبالو برای افرادی كه خارش پوستی دارند، موثر است .آلبالو خواص گیلاس را دارد و مصرف آن باعث آرامش اعصاب می شود ، ولی در هر حال نباید در مصرف آن زیاده روی كرد. برای سوء هاضمه بسیار مفید است .مصرف چند روز متوالی شربت یا مربای آلبالو برای معالجه نارسائی های كبد مفید است .شربت یا مربای آلبالو در معالجه التهاب    و ورم معده و روده موثر است. آلبالو به علت داشتن قند لوولوز برای افراد دیابتی مضر نیست. همچنین برای تقویت قدرت باروری مردان مفید است. خواص غذایی و درمانی گیلاسمجاری ادراری و لوله ی گوارشی را ضد عفونی می كند.برای افراد دیابتی مضر نیست زیرا قند آن از نوع سوربیتول است كه 70 درصد آن در بدن انسان بدون اینكه به گلوگز تبدیل شود، صرف تولید انرژی می شود. گیلاس شیرین ملین خوبی است و یبوست را رفع می كند. طبیعتی سرد دارد و مصرف زیاد آن باعث نفخ معده می شود.اعصاب را آرام می كند.معده را ضدعفونی می كند.سموم بدن را دفع می كند و خون را تصفیه می كند.گیلاس شیرین برای رفع یبوست و آلبالوی ترش برای رفع اسهال مفید است.خوردن گیلاس برای افرادی كه تصلب شرائین ، ناراحتی كبد و مكل جمع شدن گاز در روده ها را دارند، مؤثر و مفید است.گیلاس باید به خوبی جویده شود تا به راحتی هضم شود.خوردن گیلاس بعد از غذا باعث سوء هاضمه و نفخ می شود، چون از هضم سریع غذا جلوگیری می كند. به همین دلیل توصیه می شود كه بعد از غذا مصرف نشود. خوردن گیلاس قبل از غذا شخص را سیر می كند و جلوی اشتهای او را می گیرد و در عین حال او را چاق نمی كند. بنابراین افراد چاقی كه می خواهند لاغر شوند، می توانند گیلاس را قبل از غذا مصرف كنند. البته نباید در مصرف آن زیاده روی كنند. جوشانده برگ گیلاس در شیر، ملین خوبی است.در طب سنتی معتقدند كه گیلاس برای رفع خشكی حلق و ریه مفید است .عصاره گیلاس یك ضد باكتری علیه فساد و پوسیدگی دندان است . در بررسی ها مشاهده شده است كه عصاره گیلاس سیاه تا 89 درصد فعالیت آنزیم های عامل تشكیل پلاك دندان را متوقف می كند. در گذشته پزشكان از گیلاس سیاه برای معالجه سنگ كلیه و ناراحتی های كیسه صفرا استفاده می كردند انجیر: انجیر میوه ای مفید و خشومزه است .انجیر معده را تقویت میكند و مصرف آن برای كودكان و افرادی كه بیمار بوده تازه خوب شده اند مفید است چون به آنها نیروی تازه برای كار كردن می دهد .آب انجیر برای ناراحتی ریه بسیار خوب است .البته ارزش غذایی انجیر خشك بیشتر از انجیر تازه است ." فیكوس كاریكا " كه انجیر نامیده می شود. بومی شمال آسیاست. مدت بسیار طولانی است كه انجیر وجود دارد. سومری ها از انجیر استفاده می كرده اند. انجیر پخته در گذشته به عنوان شیرین كننده به جای شكر مصرف می شد. انجیر سرشار از پتاسیم، آهن، فیبر و كلسیم است. انجیر مصارف پزشكی دارد و مدٌر و ملٌین است. درخت انجیر 100 سال عمر می كند و 100 فوت ارتفاع دارد. اما درختان بومی 6 فوت ارتفاع دارند. شكوفه انجیر داخل میوه می ماند و زنبورها را داخل خود می كشد تا گرده ها را پراكنده كنند. اما فقط میوه آن قابل خوردن است. انواع متفاوتی از انجیر وجود دارد. كه بر حسب رنگ از سیاه تا سفید دسته بندی می شوند و انواع سبز برای خشك كردن به كار می رود. انواع انجیر: آدریاتیك (Adriatic): رنگ آن سبز كمرنگ مایل به زرد و بخش داخلی آن، قرمز رنگ است. به شیرینی انواع دیگر نیست. طعم نوع خشك آن مطبوع است. البته به صورت تازه هم مصرف می شود. قهوه ای (Brown turkey): این نوع انجیر قهوه ای با طعم شیرین، پر آب است و به هر دو صورت خشك و تازه مصرف می شود. كالی میرنا (Calimyrna): این نوع انجیر، بزرگ و كم آب است و پوستش سبز و گوشتش سفید است.   به شیرینی نوع Mission نیست. اكثراً به صورت خشكبار مصرف می شود. پوست ضخیمی دارد كه هنگام خوردن گرفته می شود. هندوانه:هندوانه از میوه های آبدار و خنك است ولی زود هضم نمی شود .هندوانه عطش را از بین می برد و ادرار را زیاد میكند .این میوه خون ساز است .هندوانه دشمن فشار خون است .اگر هندوانه را با سكنجبین بخورند ،بیماری یرقان را درمان می كند .هرگز هندوانه را ناشتا نخورید .بهتر است آن را بعد از غذا میل كنید .مربای پوست هندوانه بهترین داروی نفخ معده است . هندوانه؛ میوه ای پر فایده و خنك برای تابستانی گرم هندوانه میوه ای شیرین و آبدار است كه نه تنها باعث رفع تشنگی در هوای گرم تابستان می شود بلكه اثرات بسیار مفید دیگری نیز دارد كه برای ما نا شناخته است. به همین دلیل سعی كرده ایم طی این مطلب، فواید بی شمار آن را برای شما بیان كنیم. هندوانه منبع غنی ویتامینA( به شكل بتاكاروتن ) و ویتامینC می باشد. این میوه پرفایده التهاباتی را كه در بیماری هایی مثل آسم، تصلب شرائین، سرطان روده و التهاب مفاصل وجود دارد، از بین می برد. همچنین منبع خیلی خوبی از آنتی اكسیدان كاروتنوئیدی بنام لیكوپن می باشد. لیكوپن یك رنگدانه شیمیایی است كه باعث ایجاد رنگ قرمز در هندوانه می شود و اثرات ضد اكسیدانی قوی دارد. این آنتی اكسیدان به تمامی نقاط بدن رفته و رادیكال های آزاد را خنثی می كند. رادیكال های آزاد مولكول هایی هستند كه باعث تخریب بسیاری از بافت های بدن می شوند. اثرات تخریبی رادیكال های آزاد در بدن شامل موارد زیر است: 1- باعث اكسیده شدن كلسترول می شوند، در نتیجه كلسترول به دیواره رگ های خونی می چسبد و می تواند باعث بروز حملات قلبی و سكته شود. 2- باعث انقباض و بسته شدن راههای تنفسی و درنتیجه تشدید حملات آسم می شوند. 3- باعث افزایش التهابات ناشی از استئوآرتریت1 و آرتریت روماتوئید2 می شوند، در نتیجه تخریب مفاصل را در این شرایط بیشتر می كنند. 4- باعث آسیب سلول های دیواره روده و تبدیل آنها به سلول های سرطانی می شوند. خوشبختانه ویتامینC و بتا كاروتن بعنوان آنتی اكسیدان های قوی ( كه هر دو در هندوانه به مقدار فراوان وجود دارند)، رادیكال های آزاد را به دام انداخته و از اثرات مخرب آنها در بدن جلوگیری می كنند.     در تعدادی از مطالعات علمی ثابت شده است كه دریافت بالای ویتامینC و بتاكاروتن، خطربروز بیماری های قلبی، اسپاسم راه های تنفسی در بیماری آسم و سرطان روده را كاهش می دهد و نیز شدت علائم استئوآرتریت و آرتریت روماتوئید را كم می كند. یك لیوان هندوانه 20درصد نیاز روزانه به ویتامینC و 14 در صد نیاز روزانه به ویتامینA را تامین می كند. هندوانه از لحاظ ویتامین های گروهBنیز كه برای تولید انرژی لازم هستند، غنی است و منبع خوبی از ویتامین هایB1،B6،B5 (اسید پانتوتنیك)، بیوتین (یك نوع ویتامینB) و نیز منیزیوم، پتاسیم و فیبر غذایی است. پس می توان گفت كه دارای ارزش غذایی بالایی است.هندوانه دارای آب فراوان و انرژی كمی است در نتیجه نسبت به سایر میوه ها ، مواد مغذی بیشتری در هر كالری دارد كه نشان دهنده اثرات مفید آن در بهبود سلامتی بدن است.لیكوپن آنتی اكسیدان قوی است كه در گوجه فرنگی بخصوص محصولات پخته آن، هندوانه و انبه به مقدار فراوان وجود دارد و جذب آن از محصولات پخته گوجه فرنگی مثل سس و رب گوجه فرنگی كه مقدار كمی روغن مثل روغن زیتون داشته باشند، به خوبی صورت می گیرد. مطلبی در این رابطه، سال قبل در سایت تبیان به نمایش درآمد كه برگرفته از سایت های علمی است و ما آن را ترجمه كرده ایم كه در بخش ( اجتماعی/ تغذیه/خواص خوراكی ها/ سبزی ها) با عنوان " برای دریافت لیكوپن گوجه فرنگی پخته مصرف كنید" وجود دارد. مطالعه این مطلب حتماً مفید خواهد بود.مطالعات زیادی در مورد لیكوپن و اثرات ضد سرطانی آن انجام شده است و نشان داده بر خلاف سایر رنگدانه های غذاهای گیاهی كه فقط در حیوانات موثر بوده اند، لیكوپن در مطالعات انسانی هم دارای اثرات ضد سرطانی بوده است. این سرطان ها شامل: سرطان پروستات، سرطان سینه، سرطان رحم، سرطان ریه و سرطان روده بزرگ بوده است.مطالعه جدیدی در سال 2003 میلادی نشان داد، بیمارانی كه دارای پولیپ آدنومی روده بزرگ3 بوده اند ( كه زمینه ساز سرطان روده است)، لیكوپن خونشان 35 در صد پایین تر از افراد سالم بوده است. همچنین بتاكاروتن موجود در خونشان، 5/25 در صد كمتر بوده كه این تغییر مهم نیست.ولی تحقیقات جدید ثابت كرده است، فقط مقدار پایین لیكوپن خون (كمتر از70 میكروگرم در لیتر) و كشیدن سیگار، دو عامل خطر مهم در بروز پولیپ آدنومی روده هستند.مقدار كم لیكوپن خون خطر بروز بیماری فوق را 230 درصد و كشیدن سیگار 302 درصد افزایش می دهد كه تاثیر بسیار چشمگیری است.خاصیت آنتی اكسیدانی لیكوپن، از بیماری های قلبی نیز پیشگیری می كند. جلوگیری از آسیبDNA موجود در گلبول های سفید خون نیز به دلیل اثر آنتی اكسیدانی لیكوپن است. ارزش تغذیه ای یك برش متوسط هندوانه( یا یك و دو سوم لیوان یا یك شانزدهم هندوانه متوسط) : مقدار ماده مغذی ماده مغذی 76/1046 واحد بین المللی ویتامینA 46/27 میلی گرم ویتامینC 41/0 میلی گرم ویتامینB6 23/0 میلی گرم ویتامینB1 61/0 میلی گرم ویتامینB5 332 میلی گرم پتاسیم 46/31 میلی گرم منیزیوم 43/1 گرم فیبر غذایی 92 كالری انرژی     1-Osteoarthritis :  بیماری التهاب مفاصل كه با تخریب غضروف مفصلی و رشد استخوان های اطراف مفاصل مشخص می شود. 2-Rheumatoid Arthritis : بیماری كه با خشكی، التهاب و در نهایت بدشكل شدن و كج شدن استخوان های مفاصل مشخص می شود. 3-Colorectal Adenomas : بیماری كه به صورت تومور غده ای شكل در ناحیه روده بزرگ و مقعد می باشد. فواید زردالو: درخت زردآلو اصلا در چین بوده است و از آنجا به سایر نقاط دنیا رفته است . هنوز هم در کوهاى پکن درخت زردآلو به حال خودرو و وحشى مى روید. با وجودى که در قرنهاى خیلى دور دست زردآلو در کشورهاى آسیایى شناخته شده بوده و مردم به آن آشنایى داشته اند در کشورهاى اروپایى تا آغاز قرن اول ظهور مسیح آن را نمى شناختند و وقتى هم آن را شناختند به چشم یک میوه مفید و قابل استفاده به آن نگاه نمى کردند و خلاصه این میوه در آن زمان شهرت نیکویى در نزد مردم نداشت .رفته رفته نفوذ اعراب در اسپانیا قدر و منزلت زردآلو را در اروپا بالا برد و عقیده عمومى اروپاییان را نسبت به این میوه عوض کرد.با وجود این در فرانسه تا اواخر قرن هفدهم عقیده داشتند زردآلو میوه مفیدى نیست ولى کم کم که روى این میوه مطالعات و تحقیقات علمى شد مردم پى بردند که زردآلو میوه مفیدى است و خواص شفا بخشى دارد و امروز انواع مختلف زردآلو بین میوه ها مقام مهمى به دست آورده و زیاد مصرف مى شود و از طرف پزشکان غذاشناس مصرف آن توصیه مى گردد.ارزش غذایى زردآلو از نظر رژیم زردآلو یکى از میوه هاى خیلى شیرین و قنددار است یعنى هشت دهم وزن آن قند است و از میوه هاى بى نظیر است که از لحاظ داشتن ویتامین ((آ)) بسیار غنى است یعنى داراى کاروتن است و کاروتن چنان که مى دانید ماده اى است که رنگ قشنگ زردآلو را به وجود مى آورد و تولید ویتامین ((آ)) مى کند. در نتیجه با مصرف زردآلو رشد بدن زیاد مى شود، مقاومت در برابر بیماریها افزایش مى یابد و قوه بینایى مخصوصا در شب افزوده مى گردد.زردآلو براى چه اشخاصى توصیه مى شود؟در صورتى که زردآلو خوب رسیده باشد مصرف زردآلو براى کسى که از تندرستى و سلامت طبیعى برخوردار است توصیه مى شود به شرطى که به اعتدال مصرف کنند و از زیاده روى خوددارى کنند زیرا اگر در مصرف زردآلو زیاده روى شود باعث اختلال هضم و یا به هم خوردگى روده ها مى شود و در حالت اخیر حال اسهالى به شخص دست مى دهد.زردآلو براى اشخاصى که کم خون هستند، ورزشکاران ، اشخاص خسته ، کسانى که از شدت کار فرسوده شده اند، براى زنان حامله ، اشخاصى که دوره نقاهت را مى گذرانند توصیه و تجویز شده است . معمولا كودكان با دیدن میوه‌هایی چون آلوچه و چغاله بادام بر روی چرخ دستی‌ها كه ظاهری تمیز و خیس دارند به گمان این كه خوراكی‌ها توسط فروشنده تمیز شده‌اند، آنها را خریداری و بلافاصله با پاشیدن مقداری نمك     آن را میل می‌كنند. در حالی كه این میوه‌ها اصولا نشسته و ضد عفونی نشده‌اند و آبی كه بر روی آنها پاشیده می‌شود صرفا برای تازه و خوش منظره نگه داشتن آن است. با شروع فصل بهار این گونه میوه‌ها توسط میوه فروشان و فروشندگان دوره‌گرد عرضه می‌شوند كه با استقبال زیادی به ویژه از سوی كودكان روبه‌رو می‌شود. این میوه‌ها در صورتی كه نشسته و آلوده مصرف شوند احتمال ابتلا به بیماری‌های عفونی، گوارشی از جمله حصبه و مسمومیت‌های غذایی را افزایش می‌دهد. بسیاری از افراد معتقدند كه این میوه‌ها سرد هستند و مصرف زیاد آنها موجب عوارضی از قبیل دل به هم خوردگی، تهوع، اسهال، سردرد و دل درد می‌شود. در واقع گرد و غبار نشسته بر روی میوه‌ها حاوی بسیاری از میكروب‌هاست كه موجب ایجاد عوارضی شبیه همان سردی كردن می‌شود. برخی از این میوه‌ها تنها با آب جوی، چاه و دیگر آب‌های غیر خوراكی توسط فروشنده‌ها شسته شده و بنابراین فرد مصرف‌كننده را گرفتار بیماری‌های گوارشی و حتی بسیاری از بیماری‌های عفونی كه تمام بدن را مبتلا كرده و عوارض جدی در پی دارند. بیماری حصبه نوعی عفونت باكتریایی دستگاه گوارش ناشی از مصرف آب و مواد غذایی آلوده است كه می‌تواند افراد بی احتیاط را در كلیه سنین مبتلا كند، اما شدت این بیماری در كودكان و افراد بالای ۶۰ سال بیشتر است و عوارضی از قبیل كاهش شدید آب و املاح بدن، سوراخ شدن روده‌ها، خونریزی دستگاه گوارش، عفونت استخوان و زردی را ایجاد می‌كند. مسمومیت‌های غذایی ناشی از باكتری‌هایی مثل سیلوس، سرئوس و استافیلوكوك اورئوس نیز از جمله بیماری‌هایی هستند كه در اثر مصرف غذا و میوه آلوده فرد را مبتلا كرده و عوارض خود را به او تحمیل می‌كنند. چغاله بادام :چغاله بادام، میوه درخت بادام است كه در ابتدای رویش تا حدودی سفت بوده و قشر خارجی آن سبز رنگ و پوشیده از كرك ظریفی است در داخل آن نیز روكشی قرار دارد كه سفید و نرم بوده و مغز آبكی و نازم بادام را در خود نگهداری می‌كند. به مرور پوسته‌های رویی و داخلی بادام سفت‌تر شده و مغز بادام نیز شكل نهایی خود را می‌یابد از زمانی كه میوه جوان است و هنوز رشد كامل نكرده و كال است به آن چغاله بادام گفته می‌شود. بادام رسیده بسیار مغذی است، البته بادام و به ویژه انواعی از آن كه مقداری تلخی دارند، حاوی مقدار بسیار كمی‌ اسید سیایندریك (تركیبی از اسم خطرناك سیانور) هستند كه مصرف بسیار زیاد و غیرمنطقی آنها می‌تواند به مسمومیتی از خفیف تا متوسط در فرد مصرف‌كننده منجر شود. بادام تلخ وحشی مقدار بیشتری سم داشته و حتی وقتی چند بار در آب نمك جوشانده و آب حاصله دور ریخته شود نیز هنوز دارای اندكی ماده سمی‌ است، البته مصرف مقدار كمی‌ بادام شیرین و یا بادام وحشی تلخ گرفته، برای سلامتی مضر نبوده و نافع نیز هست. در قدیم مردم معتقد بودند چغاله بادام، لثه و ریشه دندان را تقویت كرده و برای خشكی دهان مفید است. آلوچه نیز جزو اولین میوه‌هایی است كه در بهار به بازار می‌آید. آلوچه گر به مقدار مناسب مصرف شود خاصیت مسهلی ندارد و تنها ممكن است خوردن نشسته آن میكروب‌هایی را وارد بدن كند كه به ناراحتی‌های گوارشی از قبیل دل درد و اسهال منجر شود. این میوه چون حاوی برخی ویتامین‌ها و نیز پیش ساز ویتامین A است برای كمك به درمان شب كوری و نیز رشد بدن (در صورت مصرف تمام مواد غذایی دیگری كه موردنیاز كودكان هستند) مفید است. آلوچه دارای ویتامین‌های B و C است و به همین جهت برای آرامش اعصاب نیز مفید است، ولی البته مصرف زیاد آن حالتی از حساسیت موقت را در دهان و دندان‌های مصرف‌كننده ایجاد می‌كند و هر ۱۰۰ گرم گوجه سبز ۳۰ كیلو كالری انرژی دارد. لازم به ذكر است، اگر آلوچه و چغاله بادام كاملا تمیز و ضد عفونی شده و به صورت كمپوت خورش و ترشی آن‌ها در حد مناسب مصرف شوند، هیچ گونه خطری را متوجه مصرف‌كننده نمی‌كند و مواد مغذی مناسبی را نیز به بدن می‌رساند. آلو منبع كربوهیدرات است. كم چربی و كم كالری است. منبع غنی ویتامین A و كلسیم، منیزیم، آهن،پتاسیم و فیبر است. آلو سدیم و كلسترول ندارد. مثل بسیاری از میوه ها مقادیر فراوانی ویتامین C دارد. برای تهیه برگه آلو از آلوهایی كه نرسیده ترند، استفاده می شود.   آلو روی درخت و در برابر اشعه خورشید خشك می شود. اما امروزه آلو را تحت تاثیر لوله های هوای داغ خشك می كنند كه این عمل سبب می شود محصولی یكدست حاصل شود. پوست آلو حاوی ماده ای است كه حركات روده را تنظیم می كند. اگر پوست آلو را بگیرید بسیاری از اثرات مهم این میوه از بین می رود. فواید خربزه خربزه دارای ویتامینA است، از این رو در ترمیم و تجدید سلول‌های بدن نقش دارد. خربزه با داشتن خاصیت ادرارآور، در بیماری‌های سنگ كلیه و مثانه مفید است. همچنین خربزه سرشار از ویتامین‌هایA ،D وC و سلولز است. به علت دارا بودن خاصیت ملین، برای معالجه یبوست استفاده می‌شود. تخم خربزه برای سرفه حاد، درد سینه و حلق و تب‌های شدید مفید است.خربزه باعث افزایش شیر در زنان شیرده می‌شود. همچنین مصرف این میوه برای اشخاص مبتلا‌ به سل ریوی و كم خونی مفید است. خربزه به هضم غذا كمك می‌كند و رودل را برطرف می‌نماید. خوردن هشت گرم دم كرده پوست خشك شده خربزه، سنگ مثانه را دفع می‌كند. البته مصرف زیاد آن هم باعث نفخ می‌شود. در نتیجه در ناحیه معده و روده ایجاد درد می‌كند. همچنین باید خربزه را بعد از غذا صرف كرد، زیرا در غیر این صورت تولید اسهال و ورم روده می‌كند. مصرف این میوه برای افرادی كه سینه درد و سرماخوردگی دارند مضر است. هیچ جای تعجبی نیست که طالبی با آن بوی مطبوع و طعم دلپذیر و موادی که دارد یکی از پرطرفدارترین انواع خربزه باشد. طالبی (cantaloupe) نام خود را از روستای ایتالیایی کانتالوپ (cantalup) گرفته است، روستایی که در سال 1700 بعد از میلاد در آن برای اولین بار طالبی کشت شده است. طالبی از خانواده خیار و کدو تنبل است و مانند بسیاری از آنها روی زمین رشد می‌کند. فواید طالبی طالبی منبعی غنی از ویتامین A، از نوع بتاکاروتن می‌باشد. بتاکاروتن در بدن تبدیل به ویتامین A می‌شود و این عمل باعث می‌شود که بدن هر دوی این مواد مفید را داشته باشد. یک فنجان آب طالبی 56 کالری به بدن می‌رساند اما حدود 103.2٪ ویتامین A  روزانه را تشکیل می‌دهد. هر دو ویتامین A و بتاکاروتن موادی مغذی هستند. در مطالعه‌ای که بر روی 50000 زن پرستار در سنین بین 45 تا 67 سال صورت گرفته‌است، مشاهده نموده‌اند که زنانی که ویتامین‌A بیشتری مصرف نموده‌اند 39٪ درصد پیشرفت آب مروارید در آنها کمتر بوده است. در مطالعه‌ای دیگر که نسبت جراحی‌های آب مروارید و رژیم غذایی را مورد بررسی قرار داده‌اند، محققان مشاهده نموده‌اند که افرادی که رژیم غذایی آنها شامل طالبی است، ‌نیاز به جراحی آب مروارید در آنها به نصف می‌رسد، در صورتیکه در افرادی با رژیم حاوی کره، نمک و چربی به میزان زیاد افزایش جراحی چشم  ،دیده می‌شود. همچنین مشاهده شده است که طالبی منبعی غنی از ویتامین C می‌باشد. در حالیکه ویتامین A و بتاکاروتن آنتی‌اکسیدانهایی محلول در چربی هستند،  ویتامین C آنتی اکسیدانی است که در آب‌های موجود در بدن حل می‌شود. ویتامین C گلبولهای سفید را برای مقابله با عفونتها تحریک می‌کند و  باکتریها و ویروسها را از بین می‌برد. میوه طالبی منبعی از پتاسیم، ‌ویتامین B6، فیبر، فولات و نیاسین می‌باشد. ترکیب همه ویتامینهای B همراه با فیبر موجود در آن طالبی را میوه‌ای مناسب برای حفظ انرژی در طول هیدرات شدن و حفظ قند خون ساخته است.     مواد موجود در 100 گرم طالبی ویتامین C     67.52 میلی گرم ویتامین A 5158.40   واحد  پتاسیم  494.40 میلی گرم  ویتامین  B6  0.18  میلی گرم  فولات 27.20  میکرو گرم فیبر    1.28  گرم ویتامین  B3 0.92 میلی گرم   ویتامینA موجود در طالبی سلامتی ریه را تضمین می‌کند. محققان دانشگاه کانزاس پیشنهاد نموده‌اند که در صورتی که سیگار می‌کشید، با مصرف میوه‌های حاوی ویتامین A ممکن است بتوانید سلامتی خود را تضمین نمایید. هنگامیکه ریچارد بای بوت (Richard Baybutt)، پروفسور تغذیه در دانشگاه کانزاس رابطه بین ویتامین A‌، عفوتنهای‌ریه و آمفیزم(پر هوایی ریه در اثر از دست دادن خاصیت ارتجاعی کیسه های هوایی) را مورد بررسی قرار داد به نتایج جالبی دست پیدا کرد: ماده سرطان‌زای موجود در سیگار باعث کمبود ویتامین‌A  می‌گردد. Baybutt در طی تحقیقاتش مشاهده نمود که حیواناتی که در رژیم غذایی آنها ویتامینA  به میزان کم یافت می‌شود، ‌بیماری آمفیزم در آنها بیشتر است. او همچنین در تحقیقاتش مشاهده نمود که نه تنها ماده سرطانزای موجود در سیگار باعث کاهش ویتامین A می‌گردد بلکه متوجه شد که مصرف مواد حاوی ویتامین A نیز ابتلا به آمفیزم را کاهش می‌دهد. همهً ما می دانیم که توت فرنگی ها خوشمزه هستند، گذشته از این مغذی نیز هستند. و به طور مطلوب باید در رژیم غذایی روزانه هر شخص قرار گیرند.شما از برخی مزایای سلامتی با خوردن توت فرنگی به طور مرتب بهره مند خواهید شد وبهترین قسمت توت فرنگی ها این است که یکی از خوشمزه ترین میوه هاست.   بخش کشاورزی آمریکا توصیه می کند که هر آمریکایی حداقل 5 پرس از میوهً تازه وسبزیجات رابخورداما متاًسفانه اکثریت مردم به ندرت آن را انجام می دهند.توت فرنگی ها تازه را را در سالادها، به صورت روان( همراه با شیر یابستنی)یا خود آنها به هرصورت که  هستند در  رژیم غذایی تان بیفزایید فراهم کردن مقدار میوه ای که شما احتیاج دارید برای یک اندام مناسب  وسلامتی سیستم ایمنی( بدن) بسیار سودمند است.    توت فرنگی چه مزایای تغذیه ای دارد ؟ توت فرنگی حاوی دامنه وسیعی از مواد غذایی است که سرگروه آنها ویتامین c می باشد توت فرنگی همچنین محتوی مقادیر چشمگیری موادغذایی وآنتی اکسی دانها است که ضد رادیکالها ی آزاد میباشند .اعتقادبراین است که این خواص آنتی اکسیدانی با آنچه به تو ت فرنگی رنگ قرمز روشن می د هد در رابطه می باشند .اما این رادیکالهای آزادمرموز چه هستند؟را دیکالهای آزاد عناصری هستند که سبب تخریب سلولها می گردند،وتصور می شود که درتشکیل بسیاری از انواع سرطانها سهیم می باشند . .علاوه بر ویتا مین c توت فرنگی ارئه دهنده منابع عالی از ویتامین k ومنگنز هستندو همچنین اسید فولیک ، پتاسیم، ریبوفلاوین ،ویتا مین B5 ویتامین B6 ، مس ، منیزیم،واسیدهای چرب امگا 3 می باشد . همچنین کاربردهای زیاد توت فرنگی !توت فرنگی ها از جمله متنوع ترین میوه های تازه هستند .متاسفانه آنها کلاً خراب شدنی نیز هستند بنا براین چند روز بعد از خرید توت فرنگی تازه ،آن را بخورید. توت فرنگیها در فصل مشخص سال و به موقع در محل، به ندرت مشکل پیدا می کنند.اما در اوقات دیگر سال که ممکن است نیاز به تهیهً آن باشد دقیقاً توت فرنگی های یخ زده اگر همهً مواد مغذی اش را از دست ندهندحتماً مقدار زیادی از مواد مقوی اش را هدر می دهند . توت فرنگیها یی که گوشتالو سفت وآزاد از قارچ گیاهان هستند ورنگ قرمز عمیقی دارند در تولید انتخاب می شوندبرخلاف دیگرمیوه ها توت فرنگی ها بعد از جمع آوری شدن نمی رسند ، پس در انتخاب رسیده ترین، قرمز ترین توت فرنگی ها مطمئن باشید چون آنها بهترین مزه و بالاترین حجم مواد غذایی را فراهم می آ ورند.تعداد زیادی از مردم توت فرنگی های متوسط راشیرین تر ومزه دارتر از توت فرنگی های بزرگ تر تشخیص می دهند.وقتی که بسته های توت فرنگی را می خرید مطمئن باشید که توت فرنگی ها خیلی محکم بسته بندی نشده باشند چون این می تواند باعث له شدگی یا درغیر اینصورت خرابی وضرر بشود.توت فرنگی ها را به بعد از خریداری به صورت مناسب وشایسته نگهداری کنید .مانند همهً میوه ها توت فرنگی ها بایدقبل از خوردن وذخیره کردن کاملاً شسته شوندهر توت فرنگی که علامت کپک قارچی را نشان داد باید فوراً دور انداخته شود چون که انها بقیهً توت فرنگی ها را آلوده خواهند کرد.توت فرنگی ها باید در کا‌‌‌‌‌سه گذاشته شود وبا پلاستیک پوشیده وبسته بندی شود ودر یخچال نگهداری شود توت فرنگی های تازه برای چند روز در یخچال نگهداری خواهد شد. خواص برخی میوه ها.::  با كیوی وزنتان را كاهش دهید:كیوی رقیق كننده ی خون است و از چربی خون بالا،فشار خون،سرما خوردگی و ورم لوزوالمعده و روماتیسم پیشگیری می كند.منشا این میوه در چین است و اكثر ماه های سال در چین كیوی یافت می شود.كیوی شامل ویتامین های A،B،اسید فولیك،روی،فسفر، سدیم،پتاسیم،كلر،منیزیم،كلسیم و سولفات می باشد.این میوه با طعم ترش و شیرین ادرار را افزایش می دهد و سبب كاهش وزن می شود،به افرادی كه رژیم غذایی برای كاهش وزن دارند،توصیه می شود در برنامه ی غذایی خود كیوی را بگنجانند.گفته می شود به اندازه دانه های سیاهی كه در كیوی وجود دارد،خواص و فایده در آن نهفته است. صدها راز در فلفل نهفته است:در فلفل رمز و رازهایی وجود دارد كه تا كنون توجه كمتری به آن شده است و به دلیل تند بودن آن،همه ی افراد از این گیاه پر خاصیت استفاده نمی كنند.یكی از خواص فلفل،مبارزه با دیابت است كه می تواند تا حد زیادی میزان قند خون را كاهش دهد و از افزایش چربی خون جلوگیری كند.فلفل تند سرشار از ویتامین ‍‍C می باشد و همچنین آنتی اكسیدانی برای مبارزه با بیماری های بدخیم و سرطان دارد.     مصرف آلو و كاهش حمله ی قلبی:آلو میوه ای است ضد باكتری،ضد ویروس،ملین و دارای فیبر قابل حل است كه برای كاهش كلسترول و در نتیجه كاهش خطر حمله ی قلبی مفید است.آْلو سرشار از ویتامین های گوناگون و دارای پتاسیم فراوان است.خوردن آلو به بسیاری از سالمندان كه دچار یبوست هستند توصیه می شود. اگر آلو قبل از غذا مصرف شود برای رفع تشنگی بسیار موثر است. پس از جراحی انگور بخورید:انگور میوه ی مفیدی در درمان التهاب معده و روده،سیاه سرفه،كم خونی،مقرس،بواسیر،سنگ های صفرا وی،مسمومیت های مزمن است و از بعضی از بیماری های پوستی و ازدیاد فشار خون وحملات قلبی پیشگیری می كند.انگور در مبتلایان به سو ءهاضمه،مسمومیت های مزمن تركیبات جیوه و سرب،ناراحتی های جلدی،بواسیر و بعضی حالات سل ریوی،اثر مفید درمانی دارد.همچنین مالیدن آب انگور تازه در پوست صورت باعث شادابی و جوانی چهره شده و شفافیت آن را افزایش می دهد.انگور دارای 79 درصد آب و 14 درصد قند های مختلف است.همچنین دارای عناصر كمیاب موجود در سرم خون،املاح معدنی منگنز و ویتامین های مختلف خصوصا" C است. مركبات و پیشگیری از خشكی پوست:مصرف ویتامینهای موجود در مركبات در پیشگیری از بروز خشكی پوست به ویژه در فصل سرما نقش موثری دارد.ویتامین C از جمله مهمترین ویتامینهای مورد نیاز بدن است كه از بروز خشكی پوست جلوگیری می كند.این ویتامین در ساخت پروتیینهای پوست (كلاژن والاستین) كه به حفظ آب بافتها كمك می كنند، نقش دارد.به این ترتیب در صورت كمبود ویتامین C خشكی شدید پوست رخ می دهد.نوشیدن یك واحد از آب مركبات همچون پرتقال، لیمو شیرین و نارنگی را در روز تامین كننده ویتامین C مورد نیاز بدن در فصل سرما است.همچنین، ویتامین C موجود در مركبات، با افزایش جذب آهن و نیز جذب ویتامین E مواد غذایی به شادابی پوست كمك می كند. با كیوی وزنتان را كاهش دهید:كیوی رقیق كننده ی خون است و از چربی خون بالا،فشار خون،سرما خوردگی و ورم لوزوالمعده و روماتیسم پیشگیری می كند.منشا این میوه در چین است و اكثر ماه های سال در چین كیوی یافت می شود.كیوی شامل ویتامین های A،B،اسید فولیك،روی،فسفر، سدیم،پتاسیم،كلر،منیزیم،كلسیم و سولفات می باشد.این میوه با طعم ترش و شیرین ادرار را افزایش می دهد و سبب كاهش وزن می شود،به افرادی كه رژیم غذایی برای كاهش وزن دارند،توصیه می شود در برنامه ی غذایی خود كیوی را بگنجانند.گفته می شود به اندازه دانه های سیاهی كه در كیوی وجود دارد،خواص و فایده در آن نهفته است. فواید سیب آنتی اکسیدان ها با از بین بردن مولکول هایی که مسئول تخریب سلولها هستند و منجر به سرطان می شوند، از این بیماری جلوگیری به عمل می آورد. محققان دانشگاه کورنل در نیویورک، دریافته اند که خوردن 100 گرم سیب در روز، خواص آنتی اکسیدانه ای برای بدن تامین می کند که معادل له خوردن 1500 میلیگرم ویتامین C می باشد. پروفسور کونگ یونگ لی، یکی از محققان این تحقیق، می گوید، "برخی از مواد شیمیایی ضد آلرژی نیز به حساب می آیند، برخی هم ضد سرطان، ضد التهاب، و ضد ویروسی هستند. الان دیگر به اندازه کافی سند و مدرک وجود دارد که با قطعیت بگوییم با خوردن یک عدد سیب در روز دیگر نیازی نیست نزد دکتر بروید."     برای آزمایش خواص ضد سرطانی موجود در سیب، محققان از سلول های سرطانی روده که در آزمایشگاه رشد کرده بود،، استفاده کردند. آنها دریافتند که 50 میلیگرم از این مواد شیمیایی، که از پوست سیب گرفته شده است، تولید و تکثیر این سلول های سرطانی را تا %43 کاهش داده است. عصاره گرفته شده از مغر این میوه، تا %29 از رشد سلول های سرطانی جلوگیری کرده است. یکی از تاثیرات مشخص تر آن زمانی است کشف شد که برخی از این مواد شیمیایی را بر روی سلول های سرطانی کبد امتحان کردند. سخنگوی انجمن تحقیقات مربوط به سرطان می گوید، "این تحقیق نشان می دهد که سیب تازه تاثیر آنتی اکسیدانه ای بالاتر از محتوی ویتامین C موجود در آن دارد. مکانیسم خواص حفاظتی میوه ها و سبزیجات هنوز مشخص نشده است و همچنین هنوز قطعاً ثابت نشده که سیب از میوه ها و سبزیجات دیگر پرفایده تر است." او توصیه می کند که افراد باید رژیم غذایی متعادلی داشته باشند که دز آن به میزان کافی از سبزیجات و میوه جات استفاده کنند. فواید سیب: 1.  افرادیکه از نقرس و رماتیسم رنج می برند، باید به طور مرتب سیب بخورند چون به درمان بیماری آنها کمک می کند. 2. خوردن دو عدد سیب در روز سطح کلسترول خونتان را تا %10 کاهش می دهد. 3. نوشیدن آب سیب، سه بار در روز، از ایجاد ویروس د ر بدن جلوگیری می کند. 4. یکی دیگر از فواید سیب برای افرادی است که مشکل معده دارند. اگر دچار مشکلات گوارشی هستید، قبل از غذا حتماً سیب بخورید. 5. سیب رنده شده مخلوط با ماست برای از بین اسهال مفید است     . نکات: 1. هیچگاه سیبی را که در جای خنک نگهداری نشده است را خریداری نکنید چون این میوه طی چند رو بیش از حد رسیده خواهد شد. 2. سیب باید سفت باشد. اگر با فشار دادن انگشت روی آن تورفتگی ایجاد شود، از خرید آن خودداری کنید. 3. سیب را در یخچال نگهداری کنید. درغیر اینصورت خیلی زود خراب خواهد شد. 4. برای جلوگیری از قهوه ای شدن سیب، روی قسمت های بریده شده آن کمی آبلیمو بمالید. 5. محققان کانادایی که روی 8 نوع مختلف سیب تحقیق میکردند، دریافته اند که نوع قدیمی سیب، که همان سیب قرمز است، حاوی مقدار بیشتر آنتی اکسیدان در پوست و مغز خود می باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

مزارات و آرامگاه ها در ولسوالي كوهستان

( ولسوالي لولاش)

1-   زيارت خواجه سبز پوشان :

اين آرامگاه در تپه اي كوچك بين قريه (( قدوغك )) و (( لاشي )) واقعست در داخل سمچي كه در داخل كوه كنده شده و به دهليز بزرگي منتهي ميگردد آ رامگاه جسد موميايي شده . اين آرامگاه در ميانه (( قدوغك )) و ((لاشي )) درست روبروي قرية (( حوض ماران )) قرار دارد اين آرامگاه فاقد كدام ساختمان يا محوطه بوده و مانند ساير مقابر تاريخ روشن و معلو مات در بارة وي وجود ندارد . همچنان در اين حوالي درةزيبا و طولاني بنام ((خم لنگر ))(به فتح اول و سكون ثاني )وجود دارد كه جالب و ديدني است و هميشه توجه سياحين و تورست ها را بخود جلب ميكند در داخل اين دره (( زيارت شاهمردان )) واقعست نظر به روايت اهل خبره ولسوالي لولاش اينجا قدمگاه حضرت علي (رض) بوده است ولي از اول تا آخر دره زيارتي به چشم نمي خورد ولي از قديم الايام در اينجا (( لنگر )) يا (( كارخانه )) صوفيان و خليفه هاي طريقت بوده است ، در داخل دره مردم قرية (( دور قلعه )) مركز ولسوالي لولاش زنده گي ميكنند اين منطقه كلا اراضي سنگي و كوهستاني ميباشد .

2-   زيارت ((خواجه جوش )):

اين آرامگاه نيز در بين دو قريه (( يورغستان )) و (( خازن)) مربوط لولاش در كوهستان فارياب واقعست ، قبلا در اطراف زيارت جنگل و درختان بادام ، پسته بود با گذشت زمان از بين رفته است .

در اينجا قبر كلان و درازي ديده ميشود كه ديوار  و محوطه معمولي سنگ پوش  دارد در مورد ساير وجوه صاحب زيارتگاه جز آنچه كه ارايه شد ، معلومات ديگري در حافظه اهالي وجود ندارد .

3-زيارت قاضي محمد ولي :

اين مرقد بين قريه (( قدوغك ))و (( شوره)) در دامنه كوه واقعست ، اين منطقه از زمان گذشته منطقه تفريح گاه عمومي مناطق دور  و نزديك حساب ميشود

به روايت مردم ، صاحب اين آرامگاه مدتها عهده دار سمت قضاوت بوده و در ضمن از شمار اهل تصوف و عرفان شمرده شده و مرد صاحب حال و جذبه بوده است .

3-   آرامگاه ((بيگيم باي بيچه )) :

اين آرامگاه بالاي قرية كلني در دامنه كوه (( هي گرگ)) واقعست كه بالاي آن درختي بيحاصل است صاحب اين زيارت بروايت مردم محل زني بوده كه در زمان جنگهاي ملك الطوايفي در دورة امير عبدالرحمن براي نجات برادرش كه (( ميرگن )) و نشانزن ماهر بوده و عبدالواحد نام داشته كشته شده است ، وي از قرية قدوغك بوده است .

4-   آرامگاه سلطان خواجه كوه :

اين آرامگاه بالاي كوهي مشرف بر قريه كلني در دامنه سلسله جبال سر به فلك كشيدة تير بند تركستان واقعست .

صاحب اين مرقد آدم قوي هيكل و ستبري بوده است . طول اين قبر پنج متر و عرض آن تقريبا به سه متر مربع ميرسد . به روايت موسفيدان صاحب اين آرامگاه برادر تني ((سلطان خواجه نور ))  كه آرامگاه آن بالاي قريه جمشيدي مشرف به قرية مذكور واقعست ،ميباشد .

در قسمت پايين پاي قبر دو سنگ تراش و صيقل شده گچي به وزن 3-4 كيلو يكي به شكل لوزيو ديگري به شكل مربع مقابل هم نهاده شدهكه بروايت مردم محل هر كسي كه نيتش صاف  و لو هر قدر ضعيف هم كه باشد ميتواند با يكدست آنرا از زمين بلند كند ، بر عكس اگر آدم بد نيت و بي اعتقادي باشد با وجود قوت و نيرو نميتواند آنرا از زمين بردارد اين سنگها وسيله اي براي آزمايش خوش نيتي و بد نيتي و مراد  بين اهالي قريه هاي دور  و نزديك ميباشد ، در زمانهاي گذشته خيرات هاي بزرگ مسابقات پهلواني و بز كشي در دامنة هموار همين كوه بر گزار شده و مردم  نظر به اعتقاد  و عقيده در اينجا گاو و گوسفند قربا ني ميكردند .

آثار تاريخي و مخروبه ها  در ولسوالي لولاش ( كوهستان )

1-   قلعه سوخته يا (قلعه ويران) :

مشرف به قريه دور قلعه مر كز ولسوالي لولاش در آخرين ارتفاعات كوه هاي خاكي كه از جنوب رو به شمال امتداد يافته ، واقعست . اين قلعه كه از گل و لاي به شيوه سنتي ساخته شده بود ، دارايي موقعيت استراتيژ يك ميباشد و بين راهي كه ولسوالي لولاش را با بندر وصل ميكند قرار گرفته پاي ديوار هاي اين قلعه به ارتفاع نيم متر از سطح كوه هنوز محسوس است . آثار و ظروف سفالين از اين جا زياد بدست ميآيد به گفتة افراد صاحب معلو مات اين قلعه گويا متعلق به انگليس ها بوده اين محل بار ها مورد كندن كاري افراد غير مسوول  قرار گرفته است .

2-   تپه غازي يا (( يكه غازي )) ،

اين تپه نيز مشرف به قرية (( دور قلعه )) در امتداد قلعه سوخته منتها در مو قعيت پاينتر از وي قرار دارد . موجوديت قلعه سوخته يا ويران و تپه غازي خود دال بر وقوع جنگهاي خونين كه منجر به انهدام و سوختانده شدن اين عمارت تاريخي شده ،ميكند از اين تپه كه روز كاري شايد قرار گاه و مركز فرماندهي پادشاهان و سلاطين بوده است ، گاه و بيگاه بر اثر كاوش و كندن كاري افراد غير مسوول آثار فوق العاده گرانبهايي بدست ميآيد در زمان حاكميت مجاهدين در دهه شصت يك مجسمة بزرگ طلايي به ارتفاع نيم متر از اين تپه كشف گرديده كه با قيمت گزاف در بازار هاي پاكستان بفروش رسيد، اين منطقه چندين بار در سالهاي 83-84 توسط تيم نظامي آيسافنيز مورد كاوش و كندنكاري قرار گرفت .

3-   درة اشپار (درة اشپاري ) :

اين جا از معروفترين دره هاي كوهستان ميباشد كه بالاي آن ((پشته  لفرا يا لفرايي )) قرار دارد . در سطح زمين داخل اين دره مغاره طبيعي سنگي است . كه داخل اين مغاره بقول افراديكه آنرا از نزديك ديده اند ، دو جسد موميايي شده وجود دارد كه با گذشت ساليان و قرنهايي متوالي هنوز پا برجاست ، اين منطقه پر از عجايبات  و شهكاري هاي خلقت است . در مورد اين اجسادو تواريخ آن معلو ماتي در حافظة اهالي وجود ندارد ،

4-   حوض خواجه گر گاو :

در قسمت تحتاني بلند ترين قله كوه كه ارتفاعآن بالغ بر دو هزار متراز بحر  ميرسد – در نقطه اي كه بين مردم بنام ((قبر وردك)) معروفست ، حوضي وجود دارد . زماني اين نقطه خانه هاي مسكوني مردم بود .

آب اين حوض از زير زمين جوشيده متصاعد ميشود و باز داخل حوض بر ميگردد ، اين آب هميشه در چها ر فصل ميجوشد اين حوض خاصيت سلفوريك داشته  و مردم در آنجا آمده غسل ميكنند و هرنوع تكليف جلدي در اثر خاصيت آب چشمه شفا ميابد . منبع آب اين حوض چشمه طبيعي است كه شايد از مجاري معدني عبور نمايد ... بهر حال از اطراف اين حوض و چشمه كه قبلا نقطة آباداني بوده از خشت پخته و گچ اعمار گرديده ، گاه و بيگاه كوزه هاي منقش  و رنگي پياله ها و كاسه هاس سفالين و غيره ظروف بدست ميآيد كه به شكل زيبايي ساخته شده است .

مزارات و آرامگاه ها در ولسوالي بند ر

1-   آرامگاه خواجه سرنداشت :

اين مرقد در مسير راهي كه بر كوه تاريخي سيف الملوك منهي ميشود در نقطه حاكم بالاي مركز ولسوالي بندر بالا تر  از باغ سر سبز ملا مير محمد فيضي ولسوال بندر (سال 1384) قرار دارد .

اينجا يك قبر معمولي است كه فاقد ساختمان  و محوطه ميباشد و به قول افراد صاحب معلو مات صاحب اين آرامگاه از جمله ياران سيف الملوك بوده  و در جنگها اين شهزاده با دشمنان وي جنگيده ، حتي موقعيكه سر وي را نيز در جنگ قطع نمودند باز هم به طرفداري سيف الملوك مي جنگيده است.

آرامگاه خواجه سبز پوش :

به قول ثقات محل صاحب اين آرامگاه نيز از جمله ياران سيف الملوك بوده است .در بين مردم حدسيا تي موجود است كه ميگويند مذكور از شمار آباء و اجداد خواجه هايي اند كه اكنون در قريه ( دهندره ) مربوط بندر متوطن ميباشند . ( والله اعلم)

اين مقبره ، محوطه گلي دارد و فاقد كدام ساختمان ميباشد .در پايين آن به فاصله نه چندان زياد مقبرة ديگري بنام (خواجه كيشيني )وجود دارد كه گفته ميشود از پيران و خواجه گان و اهل تصوف بوده است .

كوه قاضي قققه (يا دماغه كوه قاضي قققه )به فتح اول و سكون ثاني :

اين كوه روبروي قلعه و يا كوه سيف الملوك از جناح جنوب غربي قرار دارد و از لحاظ ارتفاع كمي حاكم تر است از كوه مذكور . زيارت در دماغه كوه قرار دارد تنها روايت در مورد وي آنست كه منصب وزارت و يا قضاوت در دربار سيف الملوك داشته ، متاسفانه معلو مات ديگري در اين رابطه بدست نيامده است .

مقبرة خواجة تيغ :

اين مقبره در قرية جنگلك جنوب مركز ولسوالي بندر در سواحل در ياي مرغاب واقع است .مقبره بسيار بزرگ بوده دال بر آنست كه صاحب آن آدم عظيم الجثه اي بوده است اين جا يك مقبرة معمولي بوده و فاقد ساختمان و عمارت ميباشد . مردم عوام اعتقاد و ارادت سختي به اين زيارت داشته و بيشترينه زنان بخاطر بستن بند و تعويذ به اينجا ميآيند .

آرامگاه خواجه انگورك :

اين آرامگاه در قرية به همين نام در نزديكي مركز ولسوالي بندر كوهستان ، در دهانة غاري در پايين كوه واقع است .

غار مذكور سخت هراس انگيز و وهمناك بوده ، تا به حال كسي موفق نگرديده كه بپايان آن برسد . به فاصله 20 دقيقه راه رفته به داخل از دهانة غار ، به علت نبودن آكسجن چراغ خاموش ميشود و اسرار داخل اين مغارة بي سر و انجام نا مكشوف است . گفتني است كه زيارت در دهانة غار واقع بوده دارايي يك محوطه سنگي ميباشد .

آرامگاه خواجه مراد بخش :

اين مقبره در ارتفاعات تپة خاكي كه زمين هاي زراعتي مردمان ( مير هاي بندر ) قرار دارد ، در قسمت جنوب شرق قرية بندر واقع است .

در مورد اين مقبره نيز مانند ساير مقابر معلومات روشن و دقيقي بر جا ي نمانده است . در قسمت شمالي پايين زيارت چشمه اي وجود دارد كه در بين مردم به ( عشقعليان)معروف است اين چشمه آب صاف و تنكي واشته در سوراخي كه برابر پاي و سر آرامگاه قرار دارد از زير آب مهره و سنگريزه هاي ظريفي بدست ميآيد . وقتي كه زنان يا افراد ديگر غرض زيارت به اين جا ميآيند و با آب چشمه دست دراز مينمايند ، يكي از اين صدف و يا سنگريزه هاي خوش رنگ بدست شان آمد ، خوشحال شده آنرا شگون نيك ميگيرند و ميگويند كه صاحب آرامگاه مراد آنان را ميدهد .

آرامگاه علامه تور پشتي :

گفته ميشود كه اينجا مقبرة عالم و دانشمندي معروف بنام (علامه تورپشتي) بوده ولي قبر نا مكشوف است . اين نقطه در قرية جنگلك بندر داخل درة مرغاب (قسمت منتها اليه دره راغ) قرار دارد

تلويحاء در باره ( تور پشتي – طور پشتك ) بايد گفت كه واژه مشتق شده از كلمات ( طور – كوه طور – طور شي بل ) نام منطقه اي در بند ر و ( پشت توت ) يا ( قرية توتك ) ميباشد كه صفت نسبتي است .

آثار و آبدات تاريخي :

منطقة( ناف خواجه):

اين نقطه در كمر كوه سنگي به ارتفاع بيست متر از سطح زمين قرار دارد . به روايت كهنسالان و ثقات محل روزگاري بزرگ مردي از فرط تشنگي قريب به هلاكت برسد ، در طلب آب مآ يوس  و بيحال شده از هوش ميرود ، ناگهان به امر خداوند (ج) آب از كمر كوه سنگي يك – يك قطره بدهان وي ميچكد بحدي كه وي سيراب ميگردد و به هوش ميآيد ، اين آب از ميان صخره سنگ ها بيرون مي شود و بدون اينكه تشخيص شود مجراي آن از كجاست

اين آب چكه- چكه از ارتفاع بيست متري بروي سنگ  بزرگ ميچكد بر اثر افتادن قطرات آب بر روي سنگ ، سينة سنگ سائيده شده و به اندازة دو – سه ليتر آب در آنجا جمع ميشود كه واقعأ منظرة شگفت آوري است .

قلعة كهنه :

 اين قلعه در قسمت جنوب قرية بندر بين درة راغ ونيز آب ( نيزه آب ) قرار دارد بروايت افراد صاحب معلو مات در رابطة اين قلعه مربوط امير يا حاكمي ظالم و خونخوار بوده كه شايد قرنها قبل اعمار گرديده است . اين قلعه كه مناره هايي به شكل گلدسته دارد به طرز زيبايي ساخته شده است كه اكنون بيشتر از نيم ساختمان آن ويران گرديده است و دارايي چند طبقه يا دور بوده ، اكنون در قسمت تحتاني اين مناره يا قلعه مردماني فاقد خانه و مسكن زنده گي ميكنند .

ارتفاع اين قلعه مخروبه از سطح زمين به 7-8 متر مربع ميرسد .

 بقاياي محل مسكوني ( بي بي نسبه ) :

اين آبدة تاريخي در قسمت انتهايي دره نيزاب و تقاطع درةمرغاب قرار دارد . به قول افراد خبره و صاحب معلو مات وي خواهر سيف الملوك ميباشد .

خشت هاي پخته و وسايلي كه از اين نقطه بدست ميآيد مشابهت كامل با وسايلي دارد كه از قلعة سيف الملوك بدست ميآيد . باز هم به استناد همان روايت در اينجا خواهر سيف الملوك با كنيزكان خود غذا مي پخته و غذا هاي پخته شده را از اين نقطه تا كوه سيف الملو ك لشكريان دست بدست نموده انتقال ميدادند . بايد گفت كه اين نقطه تا كوه سيف الملوك چهار الي پنج ساعت با پاي پياده فاصله دارد .

چون معلومات مستند و مداركي در رابطه بر جاي نمانده بنأ در رابطه نميتوان اظهار نظر صريحي ابراز كرد ولي تلو يحآ بايد گفت كه بروايت نيمه تاريخي و نيمه اساطيري سيف الملوك مربوط قبل از اسلام است ولي اصطلاح (بي بي) كه به شكل صفت نسبتي بالاي زنان صالحه و عابده بعد از ظهور دين مقدس اسلام اطلاق ميشده ، بالاي آرامگاه بي مناسبت مينمايد چي فقط ( بي بي ) صفت زنان صالحه و عابدة اسلامي است  و اگر بالفرض اين روايت كه خواهر سيف الملوك است درست باشد ، تاريخ وقوع آن قبل از اسلام است .

-کوه سيف الملوک( بندر) در اولسوالي کوهستان:

اين کوه مشرف به مرکز ولسوال بندر است, با وجود انکه آنقدر مرتفع نيست ولي بالا رفتن ازان

اشکالات دارد وبزحمت زياد ميتوان پس از دور زدن ان , بالاشد. ساختمانکوه از دور مانند دندانه هاي اره بوده واشکال  نامتناوب هندسي منکسر را دارد. اينکوه  سنگي ازساير کوه هاي همجوار

فرق دارد. در سطح بالايي نيمه هموار اين کوه حوض مربعي با طول وعرض تخميني سه ضرب

چهار متر  مربع وبه عمق ترقيبي چهار متر مربع وجود دارد که اطراف آن از اسمنت وخشت پخته

معماري شده, در اينج سه تپهء کوچک سنگي موجود است که شکل زينه يا پلکان بالاي همديگر سوار ميباشد. درتپهء اولي تختي است که ازخشت پخته ساخته شده, در تپهء دومي حوضي واقع است که قبلاء  تذکر داده شد.

دا ارتفاعات اين کوه سنگي که به امتداد تير بند تورکستان واقعست از زمانهاي بسيار قديم بدينسو قلعه وقصر پادشاهي ومناز ل مسکوني مجلل براي پادشاهان وخانوادهء سلطنتي وجود داشته

است, با گذشت زمان اين اباداني واثار برجا مانده بشکل بيرحمانه توسط مردم مورد حفاري وکندنکاري قرار گرفته است که اين پروسهء غم انگيز تا اکنون نيز بشکل پراگنده ادامه دارد,

بزرگترين تخريب  واسيبي که اين اثار تاريخي بخود ديد, درجريان سال 1379 طي خشکسالي وقحطي بود که درزمان حاکميت  وحشيانهء طالبان دراين منطقه رونما گرديد.

در انسال پس از وقوع خشکسال وفقر وبيکاري عمومي , مردم محل براي زنده ماندن خود واهل وعيال, ببطور دسته جمعي به کندنکاري اين کوه واطراف واکناف آن به همياري وتشويق طالبان پرداختند, بروايت افراد ثقه که خود نيز در اين تخريب و دستبر د دسته جمعي اشتراک

داشتند, روزانه بطور تخميني هفت صد الي هزار نفر در ترکيب گروپهاي کوچک پنج- شش نفري سه ماه تمام اين منطقه را با بيل وکلند مورد کاوش قرار دادند, بازهم به استناد ثقات محل دراين جريان اثار  گرانبها وارزشمند ي شامل مجسمه هاي طلايي کوچک وبزرگ به ارتفاع يک متر ونيم, قنديل ها, قنداني هاي طلايي, انگشتر هاي مرصع, مجسمه هاي طلايي بشکل اسپ, زين ها زرين اسب , کمر بند وزيورات زنانه وساير اسباب وظروف طلايي وابجوش ميشدند.بطور کلي اثاري که ازاينج بدست آمده ويا ميايند به سه دوره تقسيم ميشوند:

1-   دورهء قبل از اسلام – که آثار ونشانه هاي عقايد  غير اسلامي چون بودايي وزرتشتي در آن

مشهود است.

2-   آثار مربوط به دورهء صدر اسلام- اثار قديمي وکهني که در آن نشانه هاي عقايد  اسلامي مشهود است.مانند مسکوکات با خطوط کوفي وطغرايي.

3-    اثار دوره هاي متاء خر- آثار سفالين وريخته گري شده که به قدامت دو دورهئ قبل الذکر نيست.همچنان برخي عمرات وساختمانهاي گلي وديوار هايي كه معلوم ميشود مربوط به سه  چهار قرن اخير است، درزمان جنگهاي تنظيمي كه اين منطقه در كنترول نيروهاي حزب اسلامي

وجمعيت اسلامي قرار داشت ، پسته هاي نظامي وكمر بند  محافظتي در اطراف اولسوالي بندر قرارداشت ، پسته هاي نظامي وكمربند محافظتي در اطراف ولسوالي بندر افراز شده بود كه كوه سيف الملوك نيز يكي ازاين پسته هابود.

بايد گفت كه در رابطه به سيف الملوك وسر گذشت نيمه اساطيري ونيمه تاريخي وي درمربوطات

ولايت فارياب درچهار منطقه با فواصل اندك جغرافيايي آثاري برجا مانده است كه متاءسفانه با گذشت هزاران سال از ان تاريخ تاهنوز اسم ورسم آن پا برجاست كه دربخشهاي  مربوط در رابطه به

آن معلومات داده ميشود ، كه ذيلاء از آنها نام برده ميشود:

1-     قبر سيف الملوك: اين مقبره قبلاء طي سال 1306  توسط محمد گل مومند در گرماگرم تخريب بالاحصار تاريخي ميمنه وبه اصطلاح حكومت انوقت»تطبيق نقشهء جديد» قسماء تخريب شده وهياء ت تاريخي خويشراازدست داد وتا سال1335در زمان نايب الحكومه گي مرحوم غلام حيدر عدالت سينماي تاريخي ميمنه بالاي آن اعمار گرديد كه مقبرهء مذكور را در خويش پوشانيد. بالاخره اين سينما ومقبرهء درسال1379 درزمان حاكميت وحشت ودهشت طالبان مانند تنديسه هاي بودا به اتش توپ وتانك بسته شده وبطور كامل منهدم گرديد وآثار وعلايم برجا مانده از اين مقبره در زير كوهي ازخاكستر مدفون ماند.

2-     كوه سيف الملوك در منطقهء بندر كوهستان كه تذكر آن گذشت.

3-     تخت سيف الملوك در قريهء جوزك منطقهء سرحوض؛ بند آبگردان ميمنه.

4-     حوض سيف الملوك: درقريهء خواجهء غار اولسوالي گرزوان ، كه نسبت عدم دسترسي  بان

وهمچنان افراد صاحب معلومات نتوانستم در رابطه معلومات ثبت نمايم.

 تشکر ازمیهن وبلاک که این معلومات را دراختیار ما قرارداد خصوصاً دوست عزیز مان آقای قاچمس

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 7 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نِعمت‌الله آزموده معروف به آغاسی (۱۳۱۸ - ۱۳۸۴ خ.) یکی ازشاخص ترین و سرشناس ترین خوانندگان موسیقی مردم‌پسند  و کوچه بازاری دوره قبل از انقلاب ایران بود.

  [ویرایش] شروع فعالیت او در سال ۱۳۱۸ خورشیدی در دزفول به دنیا آمد آغاسی ها از خانواده های معروف و قدیمی دزفول هستند. وی با خواندن  آهنگ‌هایی  مانند آمنه و لب کارون   در سالن‌های موسیقی لاله‌زار تهران علاقه‌مندان زیادی پیدا کرد.از یادگاری‌های به‌یادماندنی او شیوهٔ رقص بندری اوست که با چرخاندن  دستمالی سفید در دستش انجام می‌داد. او پس از اجراهای موفقش در لاله‌زار نخستین خوانندهٔ لاله زاری بود که صدای او از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شد.

  [ویرایش] فعالیت سینمایی آغاسی به دعوت منوچهر نوذری به سینما راه یافت و در کارنامه سینمایی اش هشت فیلم را ثبت کرده‌است.:

  [ویرایش] زندگی خانوادگی  آغاسی از دو ازدواج خود هفت فرزند و دو نوه دارد که یکی از فرزندانش به نام علیرضا اکنون به خوانندگی به سبک و سیاق پدرش مشغول است.

    [ویرایش] آثار به یاد ماندنی

  •         آمنه
  •        بت پرست
  •        سنگ تراش
  •         لب کارون

  [ویرایش] آخرین کنسرت آغاسی

 آغاسی دو سال قبل از فوتش برای اولین بار پس از انقلاب اجازه یافت تا به تئاتر پارس در لاله زار، جایی که فعالیت هنری خود    را آغاز کرده بود بازگردد   و روی صحنه آواز بخواند. این برنامه چنان مورد استقبال قرار گرفت که مردم، لاله زار را  بستند و همین (استقبال) سبب شد که دوباره  جلوی خواندن او را بگیرند  و باز او را به همان خلوتی که داشت، بازگردانند.

  [ویرایش] درگذشت آغاسی در روز شنبه ۱۴ آبان‌ماه ۱۳۸۴ خورشیدی بر اثر سکته مغزی در سن ۶۶ سالگی در کرج درگذشت و در قبرستان   امامزاده طاهر این شهر دفن شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

خاطرات:   من  از این عاشق دلباخته نعمت الله آغاسی دارم  تاریخ 25/5/1375 بود سفری دردوبی داشتم با این عاشق دلباخته آشنا شدم

 همیشه شبها درمجلس خوشی هایش اشتراک میکردم با صدای دل نشینش غمهارا ازدلم دورمیکرد خوب یادم  هست شبی درهوتل مغرب دوبی جمع کثیر از ایرانیان جمع شده بودن من هم که یکی از علاقه مندان صدای دل نشین  این عاشق دلباخته بودم درآنجا حضور داشتم هرکس به نوبه خود آهنگ فرمایش میداد من نیز اسم آهنگ چشمون آبی تو به رنگ دریاست روی کاغذ نوشتم دادم دستش  آهی کشید گفت نکنه عاشق شدی پسر گفتم نه خیر میخواهم عاشق باشم :

    گفت.

     دل از نامهربونی ها غمینه 

    درون سینه ام غم درکمینه

    خراب خونه دل ازدورنگی

    چرا رسم زمونه این چنینه

    اما آن وقت من نمیدانیستم که زمانه دورنگه از یک رنگی چیزی درست نمیشه

   آغاسی به دعوت منوچهر نوذری به سینما راه یافت و در کارنامه سینمایی اش هشت فیلم را ثبت کرده‌است.

   این فیلم‌ها عبارت‌اند از:

  • 1-  یکی خوش صدا، یکی خوش دست (۱۳۵۶)
  • 2-   خدا قوت(۱۳۵۶)
  • 3-   فراش باشی(۱۳۵۴)
  • 4-   بنده خدا(۱۳۵۳)
  • 5-   نعمت نفتی(۱۳۵۲)
  • 6-   فاتح دل‌ها(۱۳۵۱)
  • 7-  خیلی هم ممنون(۱۳۵۱)

           8-   ایوالله (۱۳۵۰)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 8 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

اشعار چند از انجینر شفیق رفیقی را انتخاب کردم در وبلاگ خود بخاطر که من زیاد علاقه مند به شعر های این شاعربزرگ  دارم وهم دوستی صمیمانه با انجینر حنیف رفیقی برادر ایشان دارم .

انجنیرشفیق " رفیقی " فرزند محمدرفیق خان درشهرکهنۀ غزنی دریکی ازشبهای سرد زمستان چشم بجهان هستی گشود اوکه فرزند سوم خانوادۀ رفیقیست تحصیلات ابتدایی وثانوی رادرلیسه سنایی غزنی بپایان رسانید وشامل فاکولتۀ انجنیری کابل شدو به درجۀ مافوق لیسانس فارغ التحصیل گردید.
شفیق رفیقی ازدورۀ مکتب برای روزنامۀ سنایی مینوشت ومدت سه سال متصدی صفحۀ شاگردان آن روزنامه بود محبت وتشویق فامیل ودوستان درشهریکه مهدهنروهنرمنداست نخل عمراورا بارورتر ازهمیشه ساخت ودرکنارنویسندگی به سرودن اشعارنغزپرداخت که تا آکنون دوجلد کتاب اشعارش را تحت عناوین " غم بیوطنی " و " کتاب عشق " بچاپ رسانیده وگزیده های سومش " جلوه گاه عشق " نــام دارد که عنقریب با زیورچاپ آزین خواهد یافت .
اوهمیشه چند مسلک متفاوت ازهم راهمزمان پیش برده است . درکنارکارهای مسلکی انجنیری ، شعرمیسراید ، داستان وطنز مینوسید، ریاضی وفزیک تدریس میکند ومسئول بخش ادبی وفرهنگی مکاتب واکادمی خدمت دردورۀ مهاجرت بوده است.خاطرۀ شب بارانی اولین داستان اوست که درسی شماره هنگامیکه هنوزشاگردصنف دهم لیسه سنایی بود بچاپ رسید اوهمکار سایر جراید ومجلات بوده ، طنز ها واشعارش رابه هنردوستان تقدیم نموده است اشعارش با درد واحساس آمیخته است ، هرچند اشعار تصوفی میهنی ، انتقادی وانتباهی وغزل سروده است اما خود به صنعت مخمس علاقه داشته واشعار زیبای ازشاعران متقدم وهمعصر رامخمس ساخته است .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

مشکلست

 

پیش آن گل ، غنچـۀ لب را گشودن مشکلـست

درحضورش شرح عشق خودنمودن مشکلـست

بــرق افـسون نـگـاهـش دل بـه آتـش مـیکــشد

درمیـان شعـله یــارب, زنــده بـودن مـشکلست

نـام زیـبــایــت بــه خـــط زرنــوشـــتـــند درازل

بـاجـفـا ازقـلـب مـن نـامــت زدودن مـشکـلسـت

کـوهکـن بـشگافـت قلـب بـیستـون باتـیشه یـی

لیک ره کـردن به قـلـب همـچوآهـن مـشکلست

درقـفـس گـرعـندلـیبـان را تــوان مـحــروم گـل

پای پـروانـه زطـوف شمـع بـستن مـشکلـست

آن گــل زیــبـا مـنی افســرده دل راکـی ســـزد

همرهی یی غنچه گل بافصل بهمن مشکلست

نوحه روزوشب " شفیقا" رهگشای کارنیست

رخـنه درسنـگ دلـش با آه وشـیون مشکلست

 

17 دلو1366 کابل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

خلوت سرد

مــن دل آواره ام را هـیـچگــه نـشـنــاخــتـم

سوخت ازغمهاومن باغصه هـایش ساخـتـم

هیچگـه یاد دوچشمش رازخـودبیـرون نکرد

گـرچـه من صدگوشه رادرقلب خودبشگافتم

گفتم ای دل حاصل این عشق نبود جزعذاب

گفـت آیـیـن وفــاازعـشــق جــانــان یـافـتــم

گفتمش این عشق چون لعل گران آمـدبـدست

قیمت ایـن عـشـق رابــانـقـدجــان پـرداخـتـم

درشبــسـتـان سـیــاه وخـلــوت ســرد فــراق

هـمچــوشمـع بــزم دراشــک تـنـم بگداخــتم

طوطی شیریـن سـخـن راازوثــاقـــم رانــدم

بهرجغـدغـم بـدسـت خـویـش لانـه ســاخـتـم

آن زلیــخـابــرســریـرعـیـش ومن درفرقتش

همچـویوسف خویش رادرچـاه غــم انـداختم

ای دل ســرکش نمیدانی کـه درمیـدان عشق

هرچه بود م درکـف هستـی" شفیقا " باختم

 

یازدهم حمل 1385 کابل

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

غربت

توچه دانی که بمن بیتوچه ها میگذرد

زنـدگی تلـخ زهجــرت بـه خـدامیگذرد

ابرتاریک وسیه حایل مــا ومهـراسـت

روزروشــن بسـرم شــام سیــامیگـذرد

نــوبهــاران شـد وگیتی به قبای نوشد

بـه مــن غـمـزده ازغـصه شتامیگـذرد

منکه درغــربـتـم ودورزبــزم وصلــت

من چسان شرح دهم آنچه بما میگذرد

روزچـشمــم بـره شب که بخوابت بینم

لیک شـب هــم زغم تــوبه نوامیگـذرد

همه جـادل نگــرانـم کــه مــه زیبــایــم

ازکدام کوچه وبــاکی زکـــجــا میگـذرد

گرببینی تو" شفیقت " نشناسی بخــدا

هـرکجــاازغـم غــربـت چوگدامیگــذرد

 

اول ثور1366 بگرام

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

عروس نا ز

شکن پـیمان وعـهد خویش واز بندم بکش پـا را

گـذار ای بـیوفــا تـنهـا مــنی تــنهــای تــنهـــا را

ِبکش دامن زکوی وصل و درسوگ غمت بگـذار

بکُـش انــدر نـهــادم ذوق افـــکـــار تــماشـــا را

چــنــان امـال دل پــا مــال غـــمهـای حوادث شد

کـه کُــشتـه در نـهــادم آرزوی عـشـق فــــردا را

عــروس نــاز مــن بــودن یـگــانــه آرزویـم بود

که ســازی از قـدومـت گـلشنــــی غمخانۀ مــا را

صفــای بــاطـن یـوسـف,کـرد افسانه معـشوقـش

کــی میــدانســــت ورنــه نــام گـمنـام زلــیخـا را

به عـشـق با صفایـت آنچنان مشتاق و محتاجــم

اگــر تــرک وفــا ســازی کـنم مـن تـرک دنـیا را

دل عــشاق بشکسـتی بــه نـازوعـشـوه ومـستی

خدارا بس کن ومشکـن دل چــون شیـشـۀ مـارا

 

                                       جولای 1997  اسلام آباد – پاکستان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

ارمغــان عـشـق

باشراب یـک نگـه مـخـمـورومستـم می کـنـد

میکُشدبــاغـمــزه وبــابـوســه هستـم می کند

آن بــت رعنــاربـایـددیــن ودل صبــروقـــرار

یاالهی ده نجــاتــم , بــت پــرستــم مـی کـنــد

شــربــت لعــل لـبــانـش نـشــهء صدپیک می

جـذبـهء لعــل لــبـش مســت الـستــم می کـنـد

بسته ام صدعهدکزخـاطـرکـشم عـشـق کســی

نادمــم بامــهـرخـود ازهـرچـه بـستـم می کنـد

گـرســـفــرخـواهــم زدنـیـــای خیـال عـشق او

جلوه های دلکـشش پـیمــان شـکستم می کند

ارمــغــان عـشـق نـبودغـیررنـج واضــطـراب

لیک چشمش بی خبرازهرچه هسـتم مـی کنـد

درکشاکش های عشق اومجوراحت " شفیق"

عشق او آســوده گی بــیرون زدستم می کـند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

میوۀ تلخ

گلـی کــه بـاغبـــان دیـده بـه گلــچیـدن نمی ارزد

گـلی بشکسته در شاخـه بـه بـــویـیـدن نمی ارزد

سـحاب بـی بهـــایی کـــه بــه غـیـرعشـق میبارد

حبـابی قــطــــرۀ آبـش بــه بــاریــــدن نـمی ارزد

همـان شمـع که میتابـد به غیـر محفــلـی یـــاران

ضیای بـــی فــروغ او بـه تـــابـیـــدن نمــی ارزد

دهان غـنچه ســـان او چــو دیـدم بـایـقـیـن گـفتم

دهان غـنچۀ خندان بـــه خـنــدیـــدن نمـــی ارزد

اگرسنگ سیـــاهی یافت عــزت رازهمــرازیست

وگـر نه سنگ هر بیشه بـه بــوسیـدن نمی ارزد

بپوش از جامۀ تقوا که زیب شـان مــردان اسـت

لبـــاس و تاج شـاهـانـه بـه پــوشیـدن نـمی ارزد

نـخــــوردم گــر زجـام مـی مـرا امیــد فـردایسـت

دریـن محفل چو پیک می بنـوشیـــدن نمـی ارزد

درخـت پـــر ثــمــر گــر بــار آرد مـیـوۀ تـلخـــی

مچین از میوۀ تلخش کــه بـر چـیــدن نـمی ارزد

دلی که گم شود هرجا"شفیقا"غیر کـوی دوست

چـنـیـن دلـهـای گـمگـشـتـه بـه پـالیدن نمی ارزد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

یارمسافر

یارم زشهــر هـمنفسـان پــا کشیده اسـت

برنام مــا وعشـق چــلـیپـا کـشیـده اسـت

بگـذاشـت خاطـراتی که آب حیات ماست

هـرچنـداشـک پــای به دریا کشیده است

هرصبح ازنسیــم بــگیــرم پیــام دوسـت

بنگــرکــه کـارمـابــه تسـلا کـشیده است

آن چهــره ازمقــابــل مـن پــا نـمیکـشـد

تقدیــر بسکه چهــرۀ زیــبـا کشیده است

اوبامنست سـایــه وش انـــدرقبــال مــن

هـــرچنــد دوردورزمــا پــاکشیــده اسـت

چشمان پرفروغ اوچون جام وساغرست

زان کارما به ساغرومینــا کشیــده اسـت

قیس ازغم زمانه به صحرا فسانــه شــد

کار" شفیق "  نیزبـدانجــا کشیـده اسـت

 

کابل خیرخانه ده قوس 1384

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

باز هم در مورد عشق

آن روز را خوب به خاطر دارم...

آن روز که خسته از هیاهوی هیچ دنیا
به گوشه خلوت تنهایی ام پناه برده بودم...آن روز که سرنوشت با تمام
بی رحمی اش افسردگی مرا سخت در آغوش گرفته بود؛

همراه خیال مسافر گذشته های دور شدم ... نمی دانم در میان خاطرات گذشته به دنبال چه بودم... شاید کودکی ام را می جستم...آن زمان که قلبی داشتم همچون رود.
آن زمان که حقیقت با لبهایم آشنا بود و اجازه ورود کینه را به قلبم نمی دادم...آن زمان که عشق و غم عشق برایم مفهومی نداشت...

و معنای عشق و دوست داشتن در زیر باران را نمی فهمیدم... آن زمان که همگان در گلستان ذهنم گل بودند و زیبا...

آن زمان که من و کبوترانم روزهای بی کسی مان را با هم قسمت می کردیم... 
ای کاش سرنوشت یکبار دیگر مرا می آفرید و یا لحظاتی آزاد رهایم
می ساخت، تا در سیمای پر ستاره خوشبختی به پرواز در آیم و برای همیشه

خود را بدون غم یابم...
ای کاش زندگی آهنگی جاویدان داشت تا جوانی ام را با گلها،
قسمت می کردم و دوری و خزان هیچگاه افسرده ام نمی ساخت...

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد. 

عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز  روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست

تو دیگه بر نمیگردی اینو من خوب میدونم

یه شب .....یه دل تنگ.....یه یاد کهنه......یه یار قدیمی

دیشب وقتی صداتو از پشت سیم های تلفن شنیدم به سختی تونستم صداتو تشخیص بدم که خودتی.....

داره باورم میشه که از یادت دارم میرم بیرون ...از خاطراتت.......چه قدر ازم دور شدی....و چه قدر غریبه....همون غریبه آشنای من که روزی از 100 فرسخی میشناختمت......اما حالا صداتم با من بیگانه است.

دیشب وقتی چشمام و روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.....درست نمیدیدم.....

دیشب دلم برات تنگ شده بود.....دلم همیشه برات تنگه........از همون اولش هم تنگ بود....حتی وقتی کنارم بودی و دستات تو دستم بود.

همیشه ازم دور بودی.....همیشه...

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.....

دیشب دلم هواتو کرده بود......

دیشب....

اما تو نبودی......کنارم هم نبودی.....حتی تو خیالم هم درست نمیدیدمت....

دیشب شب بدی بود....

دیشب برای بار آخر خاطراتت را مرور کردم...مثل یه فیلم ....خیلی سریع....بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره میشدم...(آخ چه قدر دلم هوای چشمات و کرده).

اما بالاخره همه چیز تموم شد.....وقتی خوب به همشون فکر کردم......یه تصمیم جدید گرفتم....

یه قلم..... یه کاغذ .....یه جفت چشم بارونی ......و یه پنجره بارون خورده....

نوشتم ....نوشتم....از تو....از خاطراتت....از دوستت دارم ها....از چشمات...از دلتنگیهام....از رفتنت....از نبودنت و در اخر اینکه....

هنوزم دوستت دارم ای عشق دیرینه ی من


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
      دوا د رد درما نــــــــــم زیا ر است           وفا وعــــــــهد پیما نم به یا ر است

     گذ رد ر کو چه ما کـــــــــم نما ئید       که راه بندان هــــــجوم انتظار است

     کسی احوال حا لم رانــــــــــپر سـد       بیهو ده دور دورم بــیر و با ر است

     برو قا صید اگر پــر ســـــــید یا رم      بگویش نا توان جــــورو تیا ر است

     ولـــی از جـــــــــــور دونان زما نه      بچشمم هر طر ف گرد و غبا ر است

     به هر ســــو میروم حا ل پر یشا ن      یکی از پوز بلندان ســر دچا ر است

     زمحنت روز شب غــــم شد قر ینـم      از آن رو چـهره من زرد و زار است

     بجای آب حـــــسرت دیده گا نـــــــم      ز سوز سینه ام آتــــش شـرا ر است

     وضیعت با وخا مت مــــــیگــــر اید      به راه دین نه کا راسـت نه با راست

     ولیکـــــــین احمدی بــــــــــــینوا را      تو کل با کــر یم کــــــــر دگا ر  است

     بجان کس نه د رد ی نه یـــــــقینی       نخورده می سرا ن پر از خـماراست
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
       شمیم زلف عــــــــــنبر بو ی د لبر           گلستان میکند عا لم ســـراســــر

     چنین غا رت گــــــــر تا راج د لها       زچشما نت ندا شـــتم هـیچ با ور

     چینا ن حسن خــــدا دادی که داری     بود آرا ســــــــته با زرو زیـــور

     به این حلقه عمو مٌا ســــر نها ده     درین زولا نه شد زنجــیر یکسر

     به رخـــــسا رت نما ند ماه تا با ن     جبینت بهتر از خــــورشید انو ر

     به یک دیدن چینان آتش گــــر فتم     ندارت حا جت پطـــــر ول وسلفر

     مسلما نی چو تو بی رحم هـــــرگز     ند  ید م مشر یک و ملحد کا فــر

     به یک عمر آرزو ی وصل دا شتم     مگر فضل خــــــــدا سا زد مـیسر

     مد ید ی احمد ی بیما رعـــشــقــت     بیا تا جان دهــــــــــــم الله  اکـبر 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
شب تنهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

سرگذشت سیاه موی وجلالی
ماجرای عشق سیاه موی وجلالی سالیان متمادی درهالهء ازآ وازه ها ، درامه ها، فلمها و روایات عامیانه ، مبهم مانده وشاید واقعیت آن طوردقیق روشن نمیباشد،بنابرین تصمیم برآن شدتااطلاعات مختصر ومستند درین موردتهیه دیده وتقدیم علاقمندان فولکلورسرزمین عزیزماگردد. بایدیادآ ورشد که هدف درینجاروشنی انداختن درسرگذشت ا صلی وتاریخ وا قعی داستان سیاه موی و جلالی است و درموردریزه کاری های عاطفی و عشقی کمترتما س گرفته میشود.
ظاهرجلالی نوا سه سیاه موی وجلالی استاد جوان فاکولته ادبیات پوهنتون کابل درزمستان سال1376 دراثریک سانحه هوایی بشهادت رسید. سال بعد یعنی در1377 یگانه فرزندسیاه موی وجلالی بنام ملا بهاءالدین جلالی پدراستاد ظاهر بکابل آمده بودومن ازبیست سال قبل بااوآشنایی داشتم ، شبی بخانه ا م مهمان شد، فرصت را غنیمت شمرده راجع به داستان عشق پدرومادرش (سیاه موی وجلالی) پرسهای مطرح نموم و جواب آنهارا یادداشت گرفتم . درهمین سال نامبرده بگفته خودش 75 ساله بود وچون بهاءالدین جلالی دوماه بعدازوفات خودجلالی بدنیا آمده بنابرین تاریخ وفات جلالی سال1302 هـ.ش. میباشد، جلالی درسن34 سالگی فوت کرده لهذا تاریخ تولدش بایدسال1268 هـ.ش. باشد وازینکه سیاه موی هفت سال ازجلالی کوچکتربوده ،پس تولدسیا موی درحدودسال1275هـ.ش. اتفاق افتاده .
اینک همان یاد داشتهایم را که ا ززبان مرحوم ملابهاءالدین گرفته بودم ولومختصرامانسبتا مستندو مختلط با تعدادی ا ز دوبیتی های محلی جلالی بدست نشرمیسپارم .
*****
سیاه موی بنت غنیمت ا زقبیله غیبی ساکن دهکدهء (حوت برحوت) مجاورقریهء برنجی واقع درمنتهاالیه رودبارتر بولاق، مربوط ولسوالی دولینه ولایت غورومتولد سال1275هـ.ش. میباشد.

جلال الدین معروف به جلالی پسرمحمدیوسف مسکین ا زقبیله غیب علی مسکونه قریهء گزک مجاوردهکدهء بُرج(مشهوربه بُرج آشکارا، منسوب به سلطان محمدآشکارا ارباب قریه) مربوط ولسوا لی قاد س ولایت بادغیس ومتولد سال1268هـ.ش. است .

دوقبیله غیبی و غیب علی منسوب به دوبرادربهمین نامها از مردم ایماقهای ایلاق نشین یورت های سمت جنوب سیاه کوه مربوط ولسوا لی فعلی دولینه بوده اند ، بعد ها قبیله غیب علی ازغوربه منطقه گزک قادس مهاجرت نموده ودرانجا مسکن گزین شده امابین این دوقبیله خویشاوندی ورفت وآمد ازغورتابادغیس جریان داشته است.

جلالی درمدارس محلی دینی بادغیس، هرات(ازجمله ولسوا لی کُشک وقریه خواجه محمدچنارمربوط ولسوا لی پشتون زرغون) در سنین نوجوا نی درس میخوانده ، گویاشبی سیمای پری مانند دختربلند قد وسیاه چشمی بنام سیاه موی را درخوا ب می بیند که موهایش ازقا مت وی درازترا ست، بطرف جلالی لبخند می زندونا م محل زندگی اش را بوی میگوید ، جلالی بیحال میشود، دل می بازد، فردای آ نشب مجذوب شده مدرسه را ترک میگوید ومدت ها آ واره ، سرگردان وبیحال درجستجومی باشد:

شبیخون زد بجانم لشکری عشق

 بدیدم ساقی یی با ساغری عشق
روان شد نامه بر نام سیاه موی

 نویسم روز وشب من دفترعشق
*****
به کشک افتاده غوغای جلالی

 بهـــر بـــازار ســـودای جلالی
دو زلفین سیاه موی حلقه حلقه

 شـــده زنجیـــردرپـــای جلالی
*****

جلالی را به منطقه خودش یعنی قریه گزک قاد س نزد ، یک شخص روحانی بنام خلیفه عبدالرحمن جان می آ ورندوخلیفه قـدری ا و را تسکـین میدهد :

خلیفـــه درد عــاشق بی دوا یـــه

 امید من بــه در بـــار خدا یـــه
بکن رحمی بحــال زارعــاشق

 مبـــادا جــان من از تن برآیـــه
*****

چندی بعد ازاین حادثه اتفاقاً مادر سیاه موی همرای اولادهایش بشمول سیاه موی به سرپرستی عموی مادرسیاه موی بنام محمدرحیم ازغور درحالیکه پدر سیاه موی زنده نیست به منطقه گزک نزدخویشاوندان خود آواره میشوند، شبی محمدرحیم سرپرست آنها ضمن یک خواب عجیب ، سیاه موی را درمقام ومرتبه بسیاربلندی می بیندوصبح ازخواب شب گذشته قصه میکند وپیش بینی مینماید که شایدروزی سیاه موی صاحب شهرت وآوازه گردد.

جلالی یکی ازروزها تصادفا ً سیاه موی را که دخترمراحقی است درین خانواده آواره می بیند، ا و را میشناسد وا زهوش می رود وقتی بهوش می آید که اورا ا زجوارخانه سیاه موی بدورانداخته اند. آهنگ غم واندوه عشق جلالی گاهی ازفرازکوه نزیک قشلاق سیاه موی ، گاهی ازعقب قطارخیمه های ایلاق ، زمانی درمسیرچشمه یا لب جوی ممزوج با شرشرآ بشارها وبربرمیشها ی رمه دهکده طنین می اندازد، غوغای متدا وم جلالی فامیل سیاه موی را مجبورمیکندتا ازگزک به قریه (برج آشکار)پناهنده شوند ولی صدای ناله های زا ر جلالی درقالب آهنگهای محلی ، آنهارا سایه وا رتعقیب میکند:

گزک جنت سیاه موی حورعین است

 جما لش دایمـا در زیب وزین ا ست
همــان خـا ل بری روی سیــاه موی

 توخود گویی نقط بالای غـَـین ا ست
*****

صدف ازموج دریا می زندســر

 چولعل ازسنگ خارامی زندســر
طـلوع صبحـدم روی سیاه موی

 زبرج آ شـــکا را می زند ســر
*****

بعدازان درگزک ، دربرج آشکارا ، درحوت برحوت ، دربرنجی ، دریورت های ایلاقی تربولاق ، درغور، دربادغیس ، درهرات همه جا آوازه عشق جلالی می پیچد .

سیاه مـویم سیـاه پوشیده ا مشب

 زغم هایش دلم جوشیده ا مشب
مرا کی درنظردا ردسیاه موی

 می ا زجام دگرنوشیده ا مشب
*****
سمـن بویی سیاه موی نام داره

 به مـلـک تربولاق آ را م دا ره
زهـــرتارد ولـفینش سیاه موی

 جـلالی را به د ل صد دا م دا ره
*****
جلالی سالهای زیادی درعشق معشوق می گدازد وآهسته آهسته سیاه موی نیزبه این عشق انس میگیردودلش بحال جلالی میسوزد. روزگاربی مروت ، محدودیت های محیطی، افلاس وتنگدستی جلالی وسخن چینی های حسودان مانع ازوصال دودلداده میشود و جلالی سرسام ودیوا نه وار درسرزمین های زیادی ازجمله: غور، هرا ت ، بادغیس ، میمنه ، سرپل ، بلخ ، بخارا، سمرقند، چارجوی(واقع درترکمنستان فعلی) وغیره آواره میگردد:

هرا ت ومیمنه تا ملک اند خوی

 سمرقند وبخــارا تا بـه چـار جوی
به گشتم هـر بلوک وهـر ولایت

 ندیدم مثــل وماننــد سیــاه موی
*****
سمرقند صیقل روی زمین ا ست

 بخـــارا لایق بستـــان دین است
سیاه موی سمن بوی پری روی

 به چارایماق یک دانه نگین است
*****

سرانجام بعد ازمشکلات وماجراهای زیادی ، درسال1301 هـ.ش. بنابه دلسوزی خانواده سیاه موی، جلالی باسیاه موی عروسی میکند:

سیاه موی همچوکبکی کرده
 پرواز

میان کوه و صحرا داده آواز
جلالی بود دا می در کمینش

 بچنگ آ ورد ا و را مثل شهبا ز
*****

جلالی بعداز9 ماه زندگی با سیاه موی مریض میشودوگویامیداندکه لحظات زندگی اش بپایان رسیده ، باچهرهء افسرده ، دل پردرد فریاد می کشد:

سیاه موی ای سیاه خال جلالی

 یقین بـــرگشتـــه اقبــــال جلالی
نفس بالامـــده بــــرلب رسیــده

 فـــروریختـــه پــروبــال جلالی
*****

اگر مُردم سیاه موی وفا دار

بخاکم کن به کس محتاج مگذار
شهید عشق راغسل وکفن نیست

 طریق عاشقی این است ای یار
*****
جلالی جهان فانی را وداع میگویدودرقریه گزک قادس دفن میگردد. دوماه بعد ازفوت جلالی ، یگانه فرزندسیاه موی وجلالی بدنیامی آیدونامش را بهاء الدین میگذارند. سیاه موی شصت سال دیگ��زنده میماندتاآنکه درسال1362 درچغچران فوت نموده درقریه حوت برحوت ولسوالی دولینه دفن میشود. مقبره های سیاه موی وجلالی درغوروبادغیس(درقادس ودولینه) فرسنگهاازهم دوراند وآهنگ ناله های زارجلالی وغوغای عشق آنها، آزین بخش آهنگ نای شبانان دامان سبزینه کوهسارسربفلک کشیده غور، تادوردستهای بادغیس ، هرات ، میمنه ، سرپل، بلخ وغیره طنین اندازاست.

فرزندسیاه موی وجلالی یعنی ملابهاءالدین جلالی درسال1386 وفات یافت ، وی دوپسربنامهای ظاهرجلالی وعلاءالدین جلالی داشت ؛ ظاهرجلالی چندسال درفاکولته ادبیات پوهنتون کابل استادبودودرسال1376دریک سانحه هوایی بشهادت رسید، امابرادرش علاءالدین جلالی یعنی نواسه سیاه موی وجلالی هم اکنون درولسوا لی دولینه ولایت غورزندگی مینماید.

به نظرمیرسد که ازجلالی یک سلسله اشعارمحلی درقالب دوبیتی ومثنوی باقیمانده باشدکه لا اقل تعداد آنهابیشترا ز1707 بیت باشد:

سیاه موی ای سیاه موی خماری

 مقــام ومنزلت یورتهـای بهاری
هزار وهفتصـد وهفت بیت گفتم

 بمـــانه درزمــانــه یــــاد گاری
*****

 

درحالیکه هم پسروهم نواسه جلالی تعدادمحدود، دوبیتی های جلالی را درحافظه داشتند وشایدبتوان باجمع آ وری آنها ازبین مردم محل غور، بادغیس وهرا ت مجموعهء را تهیه نمودکه کاری دشواری ا ست ، درینجا تعدای ازدوبیتی های جلالی که بدسترس بودآ ورده شد:

دیشب درخواب دیدم من سیاه موی

 به طرف بوستــان وبرلب جوی

تبســـم می کند بـــرسویــم از نــاز

 گلی در دست دارد می کند بوی
*****
گل از طرف گلستان می زند سر

 ز صنعت های یزدان می زند سر

 فغـــان ونالـــه هـــای زارم امشب

 سیاه موی ای به کیوان می زندسر
*****
سیاه موی گفت جلالی را نه مایُم

 ره های دور و غـریبی را نه مایُم

 ره های دور و غریبی ها چه باشه

جلالی - فیروز کوهی را نه مایُم
*****
زبـــان خامـــه راازغـــم شکسـتم

 بـدل نقش جمـــــال یـــــار بستــم

 منم صنعان سیاه موی همچو ترسا

 اگرفرمــان دهــد بت می پرستــم
*****
منــم عـاشق بدیــدار سیــاه مـوی

 رف دنــــدان دُروارسیــــاه موی
ز فوق آسمــــان هــــا بـر گذشتــه

 شعــاع برق رخســارسیــاه موی
*****
شبــی آدینــــــه دلــــدارمن آمــــد

مــهء خورشیـــد رخســـارمن آمد
زده ازنوک مژگــان بــردلـم تیــر

 همین گویــد کــــه اشکـــارمن آمد
*****
ســرم مستـه زسودای سیــاه موی

 دلـــم دارد تمنـــای سـیـــــاه موی
سیــاه مویــان عـالم خیل وخیل اند

 نمی گیرد یکی جـای سیـــاه موی
*****
زیمن هـمـت صـبـــــرا ًجمیـــــــلا

 رسی ای دل بمقصد هـــای اعلی
صبوری کن به غم های سیاه موی

 یحب ا لصـابرین گفت حق تعــالی
*****
شبی عـادینـــــه وخواب سحـــرگـاه

 بـه حمدالله بد ید م روی آ ن مـاه
تما شـــای جمــــــا ل یـــــــارکرد م

ا ز آ نــرو میکشـم ا زفرقتـش آ ه
*****
دو ابرویت هلال شـــا م عــیــد ست

 ُرخت خون برسری سرخ وسفید است
زیــارت کن مـزا ر کشتـــهء عشــق

 کـه بیچاره غریب است وشهــیدا ست
*****
دو ابرویت هلال شــــام عیــد است

 دوتـــا ما رسیـاه جانم گزید ست
بگو بهــرخـدا بــــــــا مـــن جوابی

 کـــه مرغ صبرمن ازدل پریدست
*****
مـــهء نونقش ابروی سیــــــاه موی

 پیــــاله چشـــم جــادوی سیــاه موی
جـلالی را سیـــاه مــــاری گزیده

 فتـــاده بــابری روی سیـــاه موی
*****
به کهستــان گل رعنـا سیــــاه موی

 تویی غـــارتگردلهـا سیــــاه موی
بــه نخلسـتــان خوبــان گـر درآیی

 ببین ازجملـه گی با مــا سیــاه موی
*****
سیاه موی راه میرفت گرد میکرد

 د وچشمـان سیاه مـوی درد میکرد
دلم میخواست روم نزد سیاه موی

 سیاه موی رنگ عاشق زرد میکرد
*****
سیاه موی نا رخورده نا رمـایه

 سیاه موی غمزه کرده یا رمـایه
سیاه چشم وسیاه ابروسیاه

 موی سیاه موی سرمهء با زا رمایه

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

دور است  گل خـندان ما نزدیکترمـیدان ما        کـفران مسلمان میشود ازشفقتی قـرآن ما

با من رسیده شعـر یار زانرو شدم تدبیرکار      در پا ی من زنجـیر وار گیسوی غرانی ما

قا صـد فـرسـتم دیدنش دست من اندر دامنش     خونم به فـردا گردنش آن خوا ب مهـمانی ما

یک بیت را تا خوانده است خلقان به شورافگنده است      هر صبح دم در خـنده است بلبل به پنهـانی ما

در باغ بستان گشته است باما غـزل بنوشته است  حوراست ویافـرشته است آن پیکری جانان ما

در کار نیست دونیا دون عشق بتان آرد جنون            دلها همه سر شار خون زان لوء لوء مرجان ما      

یحیی بودم محزون شدم ای لیلی من مجنون شدم    یعقوب ناموزون شدم ای یوسف کنعان ما

شعر از یحی محزون

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

  وحشت و اضطراب پيامبـر(ص) و علـي(ع) و فاطمـه (س)

و اصحاب ايشــان از آتش جهنم

بسم الله الر حمن الر حیم  

وقتي آيه « وَ إنَّ جَهَنـَْــمَ لَمَوْعِدُهُم اَجْمـَــعينَ لَـها سَبْـعَةُ اَبْوابٍ لِكُــلٌّ بابٌ مِنْهـُــمْ جُــزْءٌ مَقـْــسومٌ »­ (1) نازل شد، رسول خدا(ص) گريه شديدي كرد. صحابه هم از گريه آن حضرت گريه كردند، بدون اين كه بدانند جبرئيل چه آورده و رمز گريه پيغمبر چيست... كسي هم توانايي سخن گفتن با آن حضرت را نداشت و از عادات پيامبر(ص) اين بود كه هر زمان فاطمه(س) را مي ديد مسرور مي گرديد. از همين رو سلمان رهسپار خانه فاطمه(س) شد. وقتي وارد گرديد، ديد مقداري جو پيش روي فاطمه(س) است و مشغول آرد كردن است و اين آيه را مي خواند: « آن چيزي كه نزد خداست بهتر و پاينده‌‌‌‌ترمي باشد.» (2)

سلمان موضوع گريه پيامبر(ص) را به فاطمه(س) خبر داد و ايشان برخاست و لباس پوشيد و به عزم ديدار پيامبر(ص) بيرون آمد...

فاطمه(س) به پدر عرض كرد: اي پدر! فدايت شوم، چه چيز شما را گريانيده است؟ و پيامبر آن دو آن دو آيه را بر او خواند.

فاطمه(س) از شدت اندوه با صورت به زمين افتاد و صداي ناله‌اش بلند شد كه واي، واي بر آن كسي كه داخل آتش گردد...

در اين حال سلمان نيز گفت: « اي كاش براي اهلم گوسفندي بودم و آنان مرا ذبح مي كردند و گوشت مرا خورده، پوست مرا پاره پاره مي كردند و من هرگز نام آتش را نمي شنيدم.»

ابوذرگفت: « اي كاش مادرم نازا بود و مرا نمي زاييد و من هرگز اسم آتش را نمي شنيدم.»

حضرت علي(ع) نيز فرمودند: « اي كاش درندگان گوشت مرا پاره پاره مي كردند و من نام آتش را نمي شنيدم.»

سپس دست روي سر گذاشت و شروع به گريه كرد و گفت: « آه، از دوري راه و كمي توشه در سفر قيامت. گناهكاران به سوي آتش مي روند و به سرعت داخل دوزخ مي شوند. در جهنم مريض هايشان مداوا نمي گردد؛ اسيرهايشان آزاد نخواهد شد... غذايشان آتش است، آبشان آتش است، در طبقات آتش مي غلتند، بعد از پوشيدن لباس نخي و كتان، در دنيا، از تكه‌هاي آتش خواهند پوشيد و هم نشينانشان هم شياطين خواهند بود.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-      حجـــر / 44, 43.

2-      قصص / 60.

3-      بحارالانوار، ج43، ص87؛ ج8، ص303، ح62.

( داستان‌هاي شگفت انگيزي از جهنم و عذاب‌هاي آن )

این صفحه تماما برگزیده از عـــذابهای جهنــــم می باشد

سلام عرض می کنم خدمت همه دوستان عزیز

می خواستم بابت این تاخیر برای آمدن از همتون عذر خواهی کنم و

تشکر کنم از همه دوستانیکه ما رو مورد لطف خودشون قرار دادند. متاسفانه

به تعدادی از دوستان عزیز توفیق نشد سر بزنم انشالله عمری باشه

خدایا من از كدامین كارهایم به تو شكایت كنم و برای كدام یك از آن‌ها گریه و زاری كنم؛ برای عذاب دردناك و شدت آن، یا برای بسیاری بلا و گرفتاری و طولانی بودن مدت آن؟!

خدایا! اگر بتوانم در جهنم بر عذابت صبر كنم، اما چگونه بر جدایی از تو صبر نمایم؟!

خدایا! اگر بتوانم به حرارت آتشت صبر كنم ، اما چگونه به چشم‌پوشی از كرامت و بزرگواریت صبر نمایم؟!

خدایا چگونه! چگونه دردوزخ ساكن شوم درحالی كه به عفو و بخششت امیدوارم؟!ژ

خدایا اگر مرا به جهنم ببری در آن‌جا همانند عزیز گم‌كردگان برایت گریه می‌كنم و ضجه می‌زنم و تو را می‌خوانم...

خدایا! آیا راضی می‌شوی كه بنده مسلمانت به خاطر مخالفتش در جهنم زندانی شود و طعم عذاب های ان را بچشد و در طبقات جهنم حبس گردد، در صورتی كه با زبان اهل توحید تو را می‌خواند و ضجه می زند و به تو متوسل می‌شود؟! چگونه آتش دوزخ او را شكنجه كند در حالی كه به فضل تو امیدوار است؟!

و چگونه شراره‌های آتش، او را بسوزاند در صورتی كه تو صدایش را می‌شنوی؟؟!!...

ای بسیار مهــربان!          ای احسان كننده!

ای بخشاینده!     ای آمرزنده!

و ای پــرده پوش!

پناه می بریم به تو از خشم دردناك و بزرگی غضب و سخطت...

الهـــــی الْعَفْوْ...

لباس اهــل جهنـــم

« فـَاَلـَّـذینَ كـَفـَروا قـُطِّـعَتْ لـَهُمْ ثیابٌ مِنْ نار‌ٍ »(1)

« وَترَی المُجْرِمینَ یوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فـِی الاْصفادِ سَرابیلـُهُـمْ مِنْ قَطَرانٍ وَ تَغْشی وُجوهُهُمُ النـّـارُ »(2)

« كسانی كه كافر شدند لباس‌هایی از آتش برای آنها بریده می شود و در روز قیامت مجرمان را با هم در غل و زنجیر می بینی كه لباس‌هایشان را آتش می پوشاند »

«قطران» نوعی ماده سیاه رنگ قابل اشتعال است، چیزی شبیه قیر و بنزین كه خیلی هم بد بو و بد منظر است و در آتش دوزخ سریعا آتش می گیرد و شعله ور می شود.

لباس اهل جهنم یا قطعه هایی از مس و آهن گداخته و سرخ شده است و یا قطران است.

امام باقر(ع) می فرماید:« به اهل جهنم هفتاد جامه از آتش می پوشانند و كلاهی از آتش بر سرشان می گذارند.»

جبرئیل هم به پیامبر عرض كرد كه :« اگریكی از پیراهن و سرابیل اهل جهنم بین زمین و آسمان آویزان شود تمام اهل زمین از بوی بد و حرارت آن می میرند.»

پیامبر با شنیدن این حرف گــریه كردند.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" قیـافـه جهـنمیـان "

 « وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْری فَـإنَّ لَهُ مَعیشَة‌ً ضَنـْـكَـاً  وَنَحْشُرُهُ یوْمَ الْـقیامَةِ اَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ حَشْرَتـَـنی

اَعْمی وَ قَدْ كُنـْـتُ بَصیراً »(1)

هركس از یاد من روی گردان شود، زندگی سخت و تنگی خواهد داشت و روز قیامت، او را

كور و نابینا محشـور می‌كنیم. می‌گوید: « پـروردگـارا! چرا مرا نابینا محشور كـردی مـن كه

بینا بودم ؟! » و در جای دیگری می‌فرماید:

« وَ مَنْ یضْـلِلْ فَلَن تَجـِدَ لَهُـمْ اَوْلیـاءَ مَنْ دونِه وَ نَحْشُـرُهُمْ یـَوْمَ الْقیامَةِ عَلی وُجوهِهـِـم عُـمْـیاً وَ بُكْماً

وَ صُمـّـاً مَـأواهُمْ جَهَـنّـمَ كُلَّـما خَبَتْ زِدْناهُـمْ سَعـیــراً »(2)

« هـركس را كه خداوند گمراه كند، هدایتگری غیر از خدا برای ایشان نخواهی یافت؛ و روز

قیـامت آن‌ها را بر صـورت‌هـایشان محشـور مـی‌كنیـم، در حـالی كه نابینـا و كـور و كـرند و

جایگاهشان جهنـم است؛ هرزمان آتش آن فـرو نشیند، شعلـه‌ای تازه بر آن می‌افـزاییم. »

« یَـوْمَ تَبْـتـَـضُ وُجـوهُ وَ تَسْــوَدُّ وُجــوهُ فَـاَمّـاالَّـــذ‌یــنَ اسْـــوَدَّتْ وُجـوهُـهُــمْ اَكَـفَـرْ‌تـُُمْ بعْـــدَایمـانِـكـُـمْ

فــَ‌ذوقـوا الْعَـــذابَ بِمـا كُنْـتُــمْ تَـكفـــُرونَ »(3)

« روزی كه بعضی از چهـره‌ها سفیـد و بعضی از چهـره‌ها تاریك و سیاه می‌گـردد؛  اما به

كسانی كه صورتشان سیاه و تاریك و ظلمانی شده گفته می‌شود: آیا بعد از ایمـان، كافر

شدید؟! پس بچشید عذاب را به سبب آن‌چه كفر می‌ورزیـدید. »

« تَـرَی الَّــذینَ كَــذ‌‌َبوا عَــلَی اللهِ وُجـوهُهُــمْ مُسْـــوَدَّةٌ » (4) 

« كسـانی را كه به خداوند دورغ می‌ بستند می‌ بینی كه صـورت هـایشان سیاه است.»

قیـافه اهـل جهنـم به قـدری سیاه می شود كه مثل تكـه‌ای از شب ظلمـانی می‌‌گـردند.

و در آیه دیگر می فرماید: « تَلْــفَـحُ وُجــوهُهُــم النّــارَ وَهُــمْ فیهــا كالِحــونَ » (5)

« شعله‌های سوزان آتش همچون شمشیر به صورت هایشان نواخته می شود و در دوزخ

چهـره‌ای عبـوس دارند.»

بعضـی از مفسـرین می‌گویند وقتـی چنـدین عـذاب به اهل آتش رسیـد لبهـایشان جمـع

می شود و دندان هایشان دیده می شود، شبیه میمون و بوزینه. »

امام باقر(ع) می‌فرماید:« در صورت اهل جهنم شبیه میمون مو می روید. »(6) 

و در روایت است كه:« اینان كور و كر و لال وارد جهنم می شوند. » و در روایت دیگری آمده

كه: « اهل جهنم به صورت حیوان وارد جهنم می‌شوند؛ بعضی به صورت میمون، بعضی به

صورت خوك، بعضی به صورت سگ و بعضی به صورت حیوانات درنده و خزنده و گزنده و...»

امام باقر(ع) می فـرماید: « بدن اهل جهنـم بسیـار بزرگ و عظیـم می شـود به طـوری كـه

ران‌هایشان به اندازه كوه می شود (تا عذاب را بیشتر و بهتر بچشند.)» (7)

از پیامبر (ص) روایت شده كه فرموده‌اند: « اهل عذاب ده صنف و شكل محشور می‌شوند:

صنفی به صورت میمون و بوزینگان. صنفی به صورت خوك. صنفی به صورت معكوس، یعنی

سرشان روی زمین‌و پاهایشان به طـرف بالا كه بدین صــورت روی آتش كشیده می‌شـوند.

صنفی كـور. گروهی كـر و لال. گروهی در حال جویدن زبانشان كه چـرك و خون از آن جـاری

است. برخـی با دستان و پاهای بریده، و گروهی بسته بر نخـل هـایی از آتش. و برخی در

حالی كه جبه ها و لباس هایی از قطران و آتش پوشیده اند. » (8)

______________________________________________

1- طه / 125- 124.

2- اسراء / 97.

3- آل عمران / 106.

4- زمر / 60.

5- مؤمنون / 104.

6- بحار، ج8، مبحث جهنم.

7- بحار، ج8، مبحث جهنم.

8- بحار، ج8، مبحث جهنم.

                                                      داستان‌های شگفت‌انگیزی از جهنم

                                                          و عذاب های جهنمی

نوسنده(غلا م سخی رنجبر)

دوستان و رفیقان جهنمـــی

« هر كس از یاد خدا روی گردان شود شیطان را به سراغ او می‌فرستیم، پس همواره قرین و رفیق اوست. و آن‌ها (شیاطین) نیز ایشان را از راه خدا باز میدارند، در حالی كه گمان می‌كنند هدایت یافتگانند. تا زمانی كه در قیامت نزد ما حاضر شود می‌گوید: ای كاش میان  من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، چه بد همنشینی بودی (ولی ما به آن‌ها می گوییم:) هرگز این گفتگوها به حال شما سودی ندارد، چرا كه ظلم كردید و همه در عذاب شریك هستید.» (1)

یكی از زهاد می گوید: با یكی از مومنان جن دوست بودم، روزی در مسجد نشسته بودم آن رفیق جنی‌ام آمد و به من گفت: شما این مردم را چگونه می بینی؟  گفتم: بعضی را بی خواب و مشغول عبادت خداوند و بعضی را در خواب و غافل از یاد خدا.  گفت: آنچه بر سرهای ایشان است می‌بینی؟  گفتم: نه. چشم‌های مرا مالید، دیدم كه بر سر هر فردی غرابی نشسته اما بعضی از غراب‌ها با بال‌هایشان جلو چشم ایشان را گرفته اند و بعضی غراب‌ها گاهی جلو چشم ایشان را می گیرند و گاهی بال‌هایشان را جمع می كنند. گفتم: این چیست؟  گفت: این‌ها كه به صورت غراب بر سر ایشان نشسته‌اند، شیاطین می‌باشند. هر فردی از این مردم هر مقدار كه از خداوند غفلت دارند به همان مقدار شیاطین بر ایشان مسلط  و مستولی می‌باشند و جلو چشمشان را با بال‌هایشان می‌گیرند و هركس از خدا غافل نیست چشم‌هایش باز است. آنگاه این آیه را قرائت كرد: « وَمَنْ یعْشُ عَنْ ذِكْرِ الّرحمنِ نُـقَیـضْ لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ »

بنابراین كسانی كه در دنیا شیاطین جنی و انس برای خود دوست و رفیق و قرین انتخاب كرده‌اند در قبر و قیامت و جهنم نیز رفیقشان ایشان خواهند بود. (2) 

حضرت علی(ع) می فرمایند: « در جهنم هركسی مقرون به شیطانی است كه قرین و همراه و دوست او است؛ یعنی به طرف راست اهل جهنم سنگ های آتش زا مثل سنگ كبریت و چخماق بسته می‌شود و در طرف چپش نیز رفیقی از شیطان است.» (3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" مقام رضا و توكل "

از اميرمؤمنان روايت شده كه پيامبر(ص) در شب معراج از خداوند پرسيد:

خداوندا! كدامين عمل از ساير اعمال برتر است؟

خداوند فرمود: هيچ چيز نزد من از "توكل بر من" و "رضايت به آنچه من قسمت كرده‌ام" برتر نيست.

" لزوم توجه به نماز و درك حضور خداوند "

      خداوند( در شب معراج خطاب به پيامبر): اي محمد! از سه دسته از بندگانم در شگفتم...

      1.   بنده اي كه به نماز مي ايستد و مي داند دستان خود را به سمت چه كسي بلند كرده

       و در برابر چه كسي ايستاده، و در عين حال خواب‌آلود است.

      2.   و در شگفتم از بنده‌اي كه غذاي امروزش فراهم است و كوشش مي كند براي فرداي

      خود غذا ذخيره كند.

      3.   و نيز در شگفتم از بنده‌اي كه نمي ‌داند من از او راضي يا خشمناكم، و در عين حال

او همواره شاد و خندان است.

                                          " خصلت‌هاي بهشتيان "

      خداوند: اي احمـــد! به عزت و جلالم سوگند، هر بنده‌اي كه چهار خصلت در خود پديد آورد،

      او را وارد بهشت مي‌سازم:

1.   زبان خود را از بيان آن‌چه كه براي او مفيد و لازم نيست حفظ نمايد.

2.   دل خود را از وسوسه نگاه داشته و اجازه ورود وسوسه‌هاي شيطاني به قلب خويش ندهد.

3.   گرسنگي را موجب چشم روشني خود بداند.

 -:- دعای حضرت فاطمه زهرا در تعقيب نماز عشا -:-

بارالها رحم کن زمين خوردنم را هنگام مرگ!

وفراق دوستان و تنهايی‌ام را هنگام جاي گرفتن در قبر...

وغربتم را در روز قيامت...

ونيازم را در آن هنگام که براي حسابرسی در پيشگاهت قرار مي گيرم...

آســان و سخـتـــی جـــان دادن

در روایات و احادیث، تصریحاتی به سختی جان كندن شده است و در بعضی تشبیه به كنــدن پـوست از بــدن گردیده و در بعضی دیگر است كه اگــر سنـگ آسیــا یـا میــخ در قلعــه را در چشــم بگــذارند و آن به حركــت دربیاید، ازسكــــرات مـرگ آسـان‌تر است؛ در برخی دیگر از روایات سختی آن تشبیه شده به این كه بدنــی را با قیچی یا اره قطعــــه قطعــــه كنند.

برای بعضی هم مردن مثل "بـو كـردن بهتـرین گلهـــا"(1) ست. در بعضی روایات می فرماید تغییر لباس كثیف به تمیز است و در پاره دیگر تشبیه به برداشتن غل‌ها و بندها از بدن شده است. یعنی مرگ خلاصی پیدا كردن از محبس عالم طبیعت است.

به طور كلی هیچ یك از این دوقسم جان دادن كلیت ندارد، و این نیست كه هركس اهل ایمان شد آسان جان ‌دهد، بلكه بسیاری از مؤمنین هستند كه لطف خدای تعالی شامل حالشان می‌شود و بعضی گناهانشان را به سختی جان كندن جبران می‌فرماید، با این كه، مؤمن، از دنیا می‌رود اما چون باید پاك برود او را اصلاح می كنند و مرگ نسبت به كفار، دهانه آتش، و مقدمه عذابشان می‌باشد. (2)

گاهی هم می‌شود كه كفار و فساق آسان جان می‌دهند، چون این شخص اهل عذاب است، لیكن در عمرش كار خوبی هم كرده، آسان جان می دهد كه حسابش همین جا تصفیه شده باشد، مثلاً به واسطه انفاقی كه كرده یا كمك به مظلومی نموده، در عوض آسان جان می‌دهد تا دیگر در آخرت طلبی نداشته باشد‌، چنانچه مؤمن برای پاك شدن از گناه، سخت جان می‌دهد. در حقیقت برای كافر جان دادن، اول بدبختی است، چه آسان و چه سخت و اما برای مؤمن نعمت و سعادت است، چه سخت و چه آسان.

بنابراین به هیچ وجه آسانی و سختی جان دادن نسبت به مؤمن و كافر، كلیت ندارد.

________________________________________________

در جلد سوم بحارالانوار حدیث شریفی است كه روزی خاتم الانبیاء محمد(ص) به دیدن حضرت علی(ع) تشریف آوردند، در حالی كه ایشان چشم درد شدیدی داشتند، بطوری كه صدای ناله آقا را بلند كرده بود، با آنكه امیرالمؤمنین كوه صبر بود؛ رسول خدا خبر موحشی به حضرت علی(ع) داد كه سختی درد چشم را فراموش نمود. فرمود: « یا علی! جبرئیل به من خبر داد كه قبض روح كافر را كه می‌كنند، عده‌ای از ملائكه عذاب می‌آیند و با تازیانه‌ها و سیخ‌های آتشین جان آن‌ها را می‌گیرند.» امیرالمؤمنین عرض كرد: « یا رسوالله! اینطور جــان دادن هم از امت شما هست؟» فرمود: « آری، ســـه طایفه از مسلمـانان هستند كه اینطور جان می‌دهند، اول حاكــم جــور است، دوم خـورنــدگـان مــال یتیــم، سوم شاهـــد ناحــق است(یعنی كسی كه برخلاف حــقیقت شهــادت می‌دهد.) »

اجمالاً از ماست كه بر ماست، هركس آنچه را كـرده می‌بیند آسـان یا سخـت جـان دادن نتیجـه اعمـالمـان است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- الذین تتویفهم الملائكة طیبین یقولون سلام علیكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون (سوره16 ، آیه 32)

2- فكیف اذا توفتهم الملائكة یضربون وجوههم و ادبارهم. (سوره47 ، آیه 27

 ســؤال و جـــواب قبـــر

از جمله چیزهایی كه بایستی به آن اعتقاد داشت و جزء ضروریات است، سوال منكــــــــر و نكیـــــــــــر در قبـــــــــــــر است. علامه مجلسی در جلد سوم « بحارالانوار » و كتاب « حق الیقیــــن » فرموده كه ســؤال و فشــار قبــر در بدن اصلی است و روح، به تمام یا بعضی از بدن برمی‌گردد (یعنی تا سینه یا كمر چناچه در بعضی از اخبار است) كه قدرت بر فهم خطاب سؤال و جواب را داشته باشد.

چیزی كه  باید بدانیم آن است كه از چه چیز سؤال می‌شود؟ در قبر از عقاید و اعمال پرسیده می‌شود. به او می‌گویند خـدایت كه بود؟ پیغمبــرت كـه بـود؟ چـه دینـی داشـتـی؟ (این را از هر فردی، خواه مؤمن خواه كافر می‌پرسند، مگر از بچه های نابالغ و دیوانه ها و كم عقل‌ها) اگر دارای عقیــــده حَـقــــــه باشد عقایدش را ذكر می‌كند و شهادت به وحدانیت پروردگار می‌دهد و رسالت خاتم الانبیاء(ص) و امامت ائمه هدی(ع) می‌دهد وگرنه زبانش گنـــــگ می‌شود، بعضی از ترس می‌گویند: « تو خدایی و گاه می‌گویند: مـــردم می‌گــفتنــــد محمد(ص) پیغمبر است، قرآن كتاب خداست...». یعنی از عهده‌ی جواب بر نمی‌آیند.

اگر توانست جواب دهد، دری از سمت بالا باز می‌گردد و تا چشم كار می‌كند به قبرش توسعـــــه می‌دهند، یعنی در عالم برزخ كه تا قیام قیامت طول می‌كشد او در گشایش و راحتی است(1) و به او می‌گویند بخواب مانند عروس(2) و اگر از عهده جواب برنیاید، دری از "جهنــــــــم برزخــــــی" بر وی باز می‌شود و نفخه‌ای از نفخات دوزخ، قبرش را آتـش می‌زند.(3)ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- فاما ان كان من المقر بین فروح و ریحان و جنة نعیم (سوره واقعه / 87) و اما كان من المكذبین الضالین فنزل من حمیم (سوره واقعه / 93).

2- نم نومة العروس «اصول كافی»

3- این جملات تماماً از روایات استفاده شده و برای اختصار از ذكر صل خودداری شد

فــایـده ســؤال و جــواب در قبــر چیـسـت؟

خدا می‌داند شخص مؤمن است یا كافر، نیكوكار است یا بدكار؛ پس سؤال و جواب برای چه؟!

سؤال و جواب در قبر ابتدای پیدا شدن نعمت است برای مؤمن؛ چقدر او كیف می‌كند و لذت می‌برد وقتی كه دو ملك را با آن قیافه های زیبا و دلربا مشاهده می‌كند. و آن بوی گل و ریحان بهشتی را كه آنها همراه دارند استشمام می‌نماید، كه نامشان برای مؤمن بشیـــر و مبشــــر است.

دیگر آن‌كه خود سؤال و جواب برای مؤمن كیف دارد. بچه‌ها را دیده‌اید در مدرسه وقتی كه درسشان را خوب خوانده‌ باشند كیف می‌كنند از آن‌ها سؤال شود تا كمال خود را بروز بدهند، مؤمن هم میل دارد كه از پروردگارش بپرسند تا با كمال اطمینان به یگانگی پروردگار و رسالت محبوبش شهادت دهد.

هرقدر مؤمن از سؤال و جواب لذت می‌برد و برای او نعمت و ابتدای آسایش است، برای شخص كافر هم ابتدای بدبختی و شكنجه است.

آمــدن مــلك‌ها بـرای كافــر موحــش و ترسنــاك است. در روایات است كـه آنهـا هنگــام آمــدن صـــدای رعــد و بــرق می‌دهند، از چشمــانشــان آتــش می‌جهــد موهــای آنهــا روی زمیــن مــی‌كشــد، به یك منظــره ترسنــاكــی با میـت كافــر مــواجــه مـی‌شـونـد و نامشان برای كافــــر نكیـــــر و منكـــــر است.

كسی كه یك عمر با خدا كاری نداشته، خدایش را نمی‌شناخته،معلوم است چه برسرش می‌آید،وقتی كه از او درباره خدایش بپرسند. یك عمر خدایش پول بوده و شهرت، ریاست بوده، با خدای عالم كاری نداشته، تزلزلی در او پیدا می‌شود كه نمی‌تواند پاسخی بدهد.

بعضی از عهده جواب برمی‌آیند، اما در پاسخ سؤال از پیغمبر در می‌مانند و بعضی هم در سایر عقاید حَـقــــه، برخی هم از عهده جواب نسبت به عقاید برمی‌آیند، لیكن در پاسخ به اعمال در می‌مانند.

از كردار پرسش مي‌شود مي‌شود

در جلد سوم بحارالانوار است كه از عقايد كسي در قبر سؤال كردند، همه را به خوبي جواب داد، از اعمالش پرسيدند، همه را خوب جواب داد.

تنها به او گفتند يادت هست روزي مظلومي را ديدي و به فريادش نرسيدي؟ ديدي آبرويش را مي‌برند و مي توانستي كمكش كني و نكردي؟

اين‌جا در پاسخ درماند (از جمله واجبات اغاثه ملهوف يعني ياري كردن و فريادرسي ستمديده است) كه درموردي به وظيفه خودش عمل نكرده است.

به او گفتند: كه يكصد تازيانه ازعذاب درباره تو حكم شده، يك تازيانه به او زدند و قبرش را پر از آتش كردند...

بلي! براي ترك يك واجب اين‌طور مي‌شود.

مقصود اين است كه نگوييد كار ما درست است! برفرض كه اصول عقايدت درست باشد و با همين اعتقاد صحيح از دنيا بروي، اعمالت را چه مي‌كني؟

آيا مي‌تواني ادعا كني كه از جهت عمل لنگ نيستي؟

پيشوايان معصوم ما ناله مي‌كنند كه«ابكــي لســؤال منكــــر و نكيــــر فـي قبــــري»…

من و تو چه بگوئيــــم ؟؟؟!!

« رَبَّـنـَـا اغْـفـِـر لي وَ لِوالـِدَيَّ  وَ لِـلْـمؤمِـنينَ يَـوْمَ يَقــوم الْـحِـسابُ »

بارالها!

روزي كه (ميزان عدل و) حساب به پا مي‌شود

تو در آن روز سخت بر من و والدين و همه مومنان از كرم ببخشا…

« آب‌هــا و نوشیـــدنی‌هــای جهنــّــــــم »  

   وَ اَعتَدنا لِظّالمینَ ناراً احاطَ بِهِمْ سُرادِقُها آوَ اِن یستَغیثوا یغاثوا بــِماءٍ كَالمُهلِ یشوی الوُجوهَ بِئسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرتفقاً » (1)

« ما برای ستمگـــران آتشـــی آمــاده كــرده‌ایم كه ســـراپــرده‌اش آنان را از هر ســو احاطــه كــرده‌است و اگــر تقــاضــای آب كننـــد، آبـــی برای آنــان می‌آورند كه همچــون فلــــز گداختـــه صــــورت‌ها را بریان می‌كند! چـــه بـــد نوشیـــدنـــی و چه بـــد محـــل اجتمـــاعـــی است.»

وقتی اهل جهنـــم غذایشان را كه زقـــوم و ضـــریع و غسلیــــن است خوردند و شكمشـــان مملـو از آتش شد، از شدت حــــرارت و ســـوزش انـــدرون خود، دست به دامن ملائكه عــذاب می‌شوند تا آبی به آن‌ها دهند كه آتش درونشان را خاموش كند؛ آنان نیز به خواسته آن‌ها جواب داده و آبی كه مثل مـــس و آهـــن ذوب شده است می‌دهند كه وقتی نزدیك آن آب می‌شوند پوست سر و صورتشان از حرارت و سوزش آن توی آب می‌ریزد، اما ناچارند این آب را بخورند، وقتی هم كه خوردند تمام امعاء و احشای داخل بدنشان را می‌سوزاند و آب می‌كند.

" فـَاتـَّــقـُـوا النـّـــارَ الـّتــي وَقـُـودُها النـّــاسُ وَالْحِـجــارَةُ "

بپرهيزيد از آتشي كه هيــزمش انسان‌هاي گنــــاه‌كار و سنگ است.

1- كهف / 29 آیه / این بود قصه های ازقرآن کریم که خد مت شما تحریر گردید اومید وارم خدا وند (ج) ما و شما را هدا یت بدهد

2-    با احترام غلام سخی رنجبر خا دم شما دوستا ن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

قصه های قرآ ن

حضرت محمد ( ص )

صبح درخشان مدنیت جدید و مبدأ تاریخ اسلام

«الذین امنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجة عندالله واولئک هم الفائزون  یبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان وجنات لهم فیها نعیم مقیم »

 (آنهای که ایمان آوردندو هجرت کردندو جهاد نمودند به مال وجان خود در راه خدا ،در نزد خداوند صاحب درجه بزرگتری هستند  وهم ایشان اند رستگار ، پروردگار شان آنها را به رحمتی از نزد خود و نیز به خوشنودی خویش و به بهشت های مژده میدهد که در آن بااستفاده از نعمت های همیشگی جاودانه بسر میبرد حقا که در نزد خداوند مزدی بزرگ است ) (سوره توبه آیات 20 و21)

       هجرت حضرت محمد (ص)  از مکه معظمه به مدینه منوره  ، یکی از باعظمت ترین و مهمترین واقعات در تاریخ بشریت بطور کل وتاریخ اسلام بطور خاص بشمار میرود. الله سبحانه وتعالی برای نجات مسلمانان از گزند ظلم وستم کفار وقریش و شروع مدنیت جدید برای سرور کائنات با کلام بر حق خود در قرآن عظیم الشأن سفر مهم ،استثنائی و سر نوشت ساز را هدایت میدهد. «به تحقیق آنانکه فرشته گان قبض ارواح ایشان را کردند، در حالتیکه بر خویشتن ستمگاربودند( بترک هجرت از دار حرب بدار اسلام و به تکثیرسوادکفار)فرشتگان به ایشان گفتند: شمادر چه حالی بودید؟گفتند:در سر زمین خویش بیچاره بودیم . گفتند: آیا زمین خدا فراخ نبود تا در آن هجرت میکردید؟ پس آن جماعت جای ایشان دوزخ است و چه بد جای است دوزخ مگر آنانکه به حقیقت بیچاره اند از مردان وزنان و کودکان هیچ تدبیری نمیتوانندو هیچ راه را نمی یابند ، دور نیست که خداوند آن جماعت را عفونمایدحقا که خداوند در گذرنده و آمرزنده است» ابعاد وسیع هجرت دروازه گشای جهانی فوق العاده مهم درزندگی بشرتاآخردنیابشمارمیرود                      .        

     هجرت کلمه عربی و در قرآن عظیم الشأن در هفده سوره ، ده سوره مدنی وهفت سوره مکی تذکر یافته است .« در شریعت اسلام انتقال از دار کفربه دار ایمان  یا ترک کردن دیار ومسکن است که در آن آزادی عمل به دستورت شرعی وجود ندارد وبواسطه رضای خدای متعال شخص مهاجر آن سرزمین را ترک گفته وبه دیاری که بتواند اساسات شرعی راآزادانه موردعمل خویش قراردهد هجرت می نماید » (تفسیردر سایه های قرآن)  با در نظر داشت حرکات کلمه هجرت، معانی آنرا تا 47 رسانیده اند. هجرت درلغت نامه های معتبر به این معانی آمده است. جدائی ،دوری،افتراق ،فراق،ترک وطن ،دوری از خانمان ومفارقت یاران ودوستان ،جدائی ازسرای ونشیمن ،بریدن از وطن ،بریدن ازخانمان ،جدائی از وطن و دراصطلاح مسلمین ترک وطن کفار و انتقال به دارالاسلام (ازتعریفات سید شریف جرجانی)                                                       

       شعرا ادب فارسی دری کلمه هجرت را با معانی ومفاهیم آن با زیبائی خاصی برشته  نظم کشیده اند.    ناصرخسرو چنین سروده است.                                                                                 

آن را که کس به جای پیمبر جزاو نخفت

با  دشمنان   صعب  به  هنگام  هجرت

از بهر دین  ز خانه  براندند  مر مرا

تا با رسول حق به هجرت سوی شوم

این بس شرف سفرکه درعالم

تاریخ  ز هجرت   پیمبر  شد

هجرتان

    در لغت نامه ها هجرتان نیزثبت شده است ؛ که به صیغه تثنیه به معنی دو هجرت مسلمانان میباشد . هجرت اولی در سال پنجم بعثت از مکه معظمه به حبشه میباشد. که مسلمانان برای نجات از ظلم ،ستم وخطرکشته شدن توسط  قریش وکفار مکه معظمه را ترک وبه حبشه رفتند و پادشاه حبشه نجاشی آنها را پناه داد. تعداد مهاجرین درین هجرت به قول طبری هفتاد ودو تن و دیگر تواریخ تا دوصد وبیست نفر گفته اند . هجرت دوم هماناهجرت حضرت سرورکائنات محمد( ص)با مسلمین ازمکه معظمه به مدینه منوره در تاریخ شانزدهم جولای 622 عیسوی میباشد که مبدأتارخ اسلام گشت.                                                                    

      برای اینکه بتوانیم یک نمای روشن و فهم ودرک بهتر از هجرت،دلایل وعلل هجرت تمثیل نمائیم؛زیبا مینماید که چون غواصان وشناگران به موج های ازین بحر بیکران غوطه ور  وبا طعم قطراتی کام را شادآب گردانیم .                              

انواع هجرت

      با در نظر داشت احادیث حضرت محمد (ص)هجرت از وطن اصلی به سرزمینهای دیگر ازدوحالت خالی نیست ومیتوان مهاجررا به دو دسته تقسیم نمود. باید یاد آور شد که هجرت از دیدگاه اسلام تنها مکانی وخارجی نیست ؛ بلکه پیش ازترک وطن بایدهجرت ازدرون شروع شودوازآن چیزهایکه بااصالت وافتخارات  انسانی منافات دارد؛هجرت ،دوری وجدائی نماید وآن عبارت از فرار از تاریکیها به نور  واز کفر به ایمان و از گناه و نافرمانی به اطاعت وفرمان خداوند(ج) میباشد.                                                           

اول - مهاجرحقیقی : مهاجر حقیقی به اشخاصی اطلاق میشود که برای رضای الله سبحانه وتعالی ، پاسداری از قرآن وایمان خویش ، سنگر داری از عقیده اسلامی ، هجرت را ترجیح داده  مال و انرژی را در راه عقیده اسلامی  به مصرف میرساند. حضرت عبدالله بن عمر از حضرت محمد (ص)روایت میکند: «مسلمان حقیقی کسی است که مسلمانان از شر زبان و دستش ایمن باشند و مهاجر حقیقی کسی است که از آنچه خدا منع کرده به پرهیزد»                

دوم- مهاجری را گویند که به منظور کسب مادیات و نجات جان خود از خطر کشته شدن ترک وطن نموده وهجرت مینماید.  حضرت عمر فاروق(رض) از حضرت محمد (ص) روایت میکند « همه اعمال وابسته به نیت ها است و با هر انسان موافق با نیتش معامله صورت میگیرد.پس کسیکه بواسطه رضای خدای پاک و به خاطر رسول او هجرت میکند ثواب هجرت خود را کاملا در می یابد و افرادی که به سب کسب کردن مادیات هجرت میکنند نیز بمقاصد مادی خودمیرسند و اگر منظور از هجرت همانا نکاح نمودن با زن باشد پس به مرام خود نائل میگردند »  بعضی علما ودانشمندان با درنظرداشت خصوصیات ، کیفیات و جزئیات موضوع ، انواع هجرت رابیشتر ازین گفته اند .                                                                                      

زندگی مسلمانان پیش از هجرت

     هجرت حضرت محمد (ص) از مکه معظمه به مدینه منوره ارتباط مستقیم با شرایط سخت ودشوار زندگی اولین مسلمانان دارد . برای روشنی به علل ودلایل هجرت ، نمای ازین دوران را تمثیل مینمائیم.                                                      

 شروع دعوت وزندگی اولین مسلمانان : چهارده قرن پیش از امروز در شبه جزیره عرب کودکان نوزاد را به جرم دختر بودن زنده به گور میکردند. 360 بت ساخته شده دست بشر که هیچ توانائی و قدرتی نداشتند ؛  توسط انسان اشرف المخلوقات پرستش میگردید . ابر سیاه و تاریک جاهلیت سایهء بدبختی و ظلمت را پهن و خون شیطانی در رگهای جاهلان موج میزد . فساد ، فحشا ، بیبندباری ، ظلم ستم وبی عدالتی ، باطل را جاینشین حق نموده بود . درین دوران جاهلیت ، بشریت به چراغ درخشان ، نور تابان وقانون الهی احتیاج داشت تا دست انسان گمراه را گرفته از صراط الطاغوت به صراط المستقیم هدایت نماید . در یکی ازشبهای تاریک وسیاه دوران جاهلیت ناگهان آسمان نورباران گردید . گویا فرشتگان رحمت مشعل فروزان به پیشگام پیام آور هدایت گرفته اند . عرشیان خاکیان را مژده میدادند  ؛ خورشید تابان در دل شب در حالت طلوع نمودن است . درون خانهء بی بی آمنه ستاره باران بود . ستاره های آسمان پرپرزنان نزدیک میشدند و فرشته های رحمت آسمانی صف به صف با سرور وشادمانی آهنگ مژده آمدن خورشید تابان ، ماه درخشان ، ستوده یزدان ، نیکوی نیکویان ، بهترین آدمیان را میسرودند. بی بی آمنه شکوه و جلال تقدس گونهء را، همنوا با مهر ومحبت مادرانه تجربه مینمود وبهترین عالم وآدم سرورکائنات ، شفیع روزجزا ، حضرت محمد (ص) بتاریخ دوشنبه دوازدهم ربیع الاول 20 اپریل 570 عیسوی دیده به جهان گشودند.

      این کودک معصوم پدر راپیش ازتولد ازدست داد و هنوز چند سالی نگذشته بود که مادر نیز راهی دیار ابدی شد وگرد وغبار یتیمی بر چهره مبارک نشست . دوران کودکی شان پر رنج و مشقت بود . روزها در بیابانها به گوسفند داری و چوپانی عرق میریخت تا لقمه نانی از راه حلال و آبله کف دست کمائی نماید . کوله بار غریبی وزحمات فراوان ایشان را متین ، مصمم ، بااراده ، و استوار ساخته بود . ازهمان دوران طفولیت آثار عظمت وبزرگواری در صورت ،افعال وکردار حضرت محمد (ص)  نمودار بود. در کودکی به پاس هوشیاری ، خلق خوش ، متانت، اخلاق حمیده و زبان شیرین با پدر کلان عبدالمطلب به مجلس شورای مکه (دارالندوه ) راه پیدا نمود؛ هر چند کودکان حتی مردان کمتر از چهل سال را در دارالندوه راه نبود .  در زندگی روزمره ، روابط اجتماعی ، داد  و معامله وتجارت چنان با صداقت و امانتداری رفتار میکردند که مردم مکه لقب (امین) رابرایشان مناسب یافتند . دربیست وپنج سالگی با پیشنهاد بی بی خدیجه یکی ازتجار بزرگ ، عقد نکاح و زندگی فامیلی  آغاز گردید.

     حضرت محمد (ص) روز ها مخصوصا ماه مبارک رمضان به غار حرا جبل النور میرفتند و در آن جا در جستجوی حقیقت مبرا از تفکرات مادی و تجارتی غرق دنیای بخصوصی بودند.در یکی از روز های مبارک رمضان درون غار حرا به ردای خود را پوشیده ؛دراز کشیدند . در حالت نیم خواب نیم بیداری قرار داشتند ؛ که حضرت جبرئیل ایشان را از خواب بیدارنمود . حضرت محمد(ص) متوجه شدند شخصی که نور ازاو ساطع میگردد؛ پارچه که کلماتی با خط زرین در آن درج بود ؛ مقابل شان گرفته ومیگوید : اقرأ ... بخوان ... آن حضرت که امی بودند و خواندن ونوشتن نمیدانستند ؛ صادقانه گفتند : من نمیتوانم بخوانم . حضرت جبرئیل دست بر شانه حضرت محمد (ص) گذاشته و آن صدای ملکوتی و پرتأثیر پرده گوش شانرا نوازش داد . اقرأ ... بخوان ... باز جواب دادند من نمیتوانم بخوانم . حضرت جبرئیل دودست خود را بر شانه های حضرت محمد (ص) گذاشت ؛ فشار دستها آنقدرحضرت محمد(ص) را متالم ساخت که نزدیک بود بیحال شوند . جبرئیل گفت : اقرأ باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق ... « بخوان بنام پروردگارت  که آفرید  آفرید انسان را از خون بسته   بخوان و پروردگارت  بزرگوار تر است  آن که علم آموخت به وسیله قلم و آموخت انسان را آنچه نمیدانست ... » حالت فوق العاده به حضرت محمد (ص) دست داد سنگینی بزرگی بر شانه هایشان حس میکردند وخسته ونگران شده بودند. ترس ودلهره برایشان پیش آمده بود میخواستند از جای بلند شوند ؛ نیرو وتوان از پای های شان رفته بود و به مشکل سر پای ایستاد شدند . قدم ها را به سختی برمیداشتند و با نهایت زحمت به طرف خانه روان گشتند . حضرت محمد (ص) به هرطرف آسمان که نگاه میکردند چهره آن شخص نورانی رامیدیدند که میگوید:« یا محمد تورسول الله هستی  و من جبرئیل میباشم » محمد (ص) با قدمهای شکسته ریخته در حالیکه از ناتوانی وخستگی دست خود را به دیوار گرفته بودند؛ داخل خانه شدند. بی بی خدیجه وقتی حضرت محمد (ص) به آن حالت ورنگ وروی پریده دید ؛ با وارخطائی از ایشان پرسید چه شده است ... چه اتفاقی افتاده  ... حضرت محمد (ص) در حالیکه میلرزیدند؛ گفتند : مرا بپوشان ... بی بی خدیجه دثار (نوعی از عبا) بر ایشان انداخت تا آرام شوند. حضرت محمد (ص) آنچه برایشان اتفاق افتاده بود ؛ گفتند. بی بی خدیجه سخت زیر تأثیر رفته ، محبت وصمیمیت ایمان  قلبش را مملو ازعشق الله سبحانه وتعالی نمود.و جملات زیبا وقشنگ روی لبهایش نقش میگردید.« هرگز ترس وهراس را به خود راه مده و شادمان باش .خداوند هرگز تورا خوار نمیکند .توصله رحم داری ، راست گوی هستی ، بار ناتوانان را به دوش خود میکشی ، از راه پیشه وری روزی بدست می آوری ، مهمانان را پذیرائی میکنی و یار حق میباشی »                          

       به این ترتیب اولین آیات قرآن عظیم الشأن اقرأ بسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق ... توسط جبرئیل امین درغارحراجبل نوربه حضرت محمد (ص)نازل گردیدو حضرت محمد (ص) با تبلیغ دین یکتاپرستی ، اعراب بت پرست را از صراط الطاغوت به صراط المستقیم دعوت مینمودند. قریش وکفار بت پرست دین اسلام را توهین به دین و فرهنگ خود دانسته و بر ضد حضرت محمد (ص) ومسلمانان از هیچ نوع فشار و شکنجه دریغ نمیکردند.

      بی بی خدیجه اولین سعادتمندی بود؛ که به دین مبین اسلام مشرف شد . بدنبال آن حضرت علی(رض) وزیدغلام حضرت محمد(ص) این سعادت را نصیب شدند. بعد از نزول آیت اقرا برای مدتی آیت دیگری نازل نشد واین دوره رادر تاریخ اسلام بنام رقبه گفته اند. بعد از دوره رقبه آیت الضحی نازل شد ودرین سال حضرت ابوبکرصدیق (رض) مسلمان شدند و تعداد مسلمانان به چهار نفر رسید. به دنبال آن آیت 212 سوره شعرا نازل گردید و هدایت داده شد تا از اقربا خوددعوت به اسلام نمایند.حضرت محمد(ص) چهل نفرازاقوام خودازجمله ابولهب ، عباس وحمزه را برای صرف غذا دعوت نمودند. حضرت علی از مهمانان در صرف غذاو آب پذیرائی مینمود. همچنان اهل مکه را به امید اینکه اقوامشان نیز اشتراک مینمایند به تپه صفا خواستند وبه دین حق دعوت نمودند. ابولهب  به حضرت محمد(ص) چنین گفت : یا محمد تو به شنیدن این صحبتها ما رابه اینجا خواستی  آیا نمیدانی که این گفته های تو ارزش آن را نداردکه ما کار خود را رها کنیم  وجمیله زن ابولهب اشعار هجویه به محمد (ص) سرود . ازآن روزبه بعدبرعلاوه کلمات و گفتار زشت و ناروا،  شروع به اذیت و آزار حضرت محمد (ص)  نیزنمودند وسنگ وچوب به طرف خانه شان پرتاب میکردند. به تحریک ابولهب وجمیله ،اطفال سنگ بر سر وروی شان میزدند که زخمی شده خون از وجود شان جاری میگشت . دو دختر حضرت محمد (ص) عروسان ابولهب بودند . به تحریک ابولهب وجمیله هردودختر طلاق وبه خانه حضرت محمد(ص)فرستاده شدند.جمیله خارهای نوک تیزسرراه شان میگذاشت تا پا هایشان را زخمی نماید.وقتی حضرت محمد(ص) به خانه برمیگشتند ؛خدیجه (رض) میپرسید : ایا از آزار واذیت بسیار رنج بردی ؟محمد (ص) میفرمودند : وقتی انسان بداند که برای چه هدف ومنظوری رنج میبرد ؛احساس درد نمیکند . سعی وکوشش برای مسلمان نمودن اقوامشان نتیجه مثبت نداشت و آزار واذیت حضرت محمد (ص) به حدی رسید که به درگاه خداوند با دل شکسته گفتند: خدایا تودانی ایشان اشخاصی نیستند که دین تورا بپذیرند . آیات 94 ، 95 ، 97  سوره حجر نازل گردید « آنچه را که از طرف خداوند به تو امر شده است آشکار کن وبه آزار مشرکین توجه منما ... کسانی که تو را استهزا میکنند بما واگذار ومابرای انها کافی هستیم و مقصود این است که محمد (ص) باید آن اشخاص را بخداوند واگذاردوخودخداوندسزای آنهاراخواهدداد...مامیدانیم که سینه توازگفتارو آزار آنها تنگ است ... ای محمد خداوند خود راعبادت کن ... »                                                                               

       بعد از چهار سال که حضرت محمد (ص) با تبلیغ دین مبین اسلام ، قریش واقوام خود را از بت پرستی منع و به یکتا پرستی دعوت مینمودند؛خشم وقهرقریش زیاترگردید. حضرت محمد (ص) روزی به عبادت خداوند درکعبه مصروف  بودند. ابوجهل آهسته آهسته ازعقب آمد و شکمبه شتر که پر از کثافات و خون بود بر سر شان کشید و انتهای آنرا بر گردنشان چنانکه نفس کشیده نتوانند؛ بسته کرد.حضرت محمد (ص) که نفس در سینه شان تنگی میکرد برای نجات دست وپای میزدند. بی تابی شان دل سنگ را به رحم می آورد ولی هیچکس از ترس ابوجهل جرئت کمک را نداشت . یکی از زنها  با وارخطائی و ترس ولرز، رقیه دخترشانرا خبرکرد.رقیه گریه کنان خود را به پدر رساند و پدر را از آن حالت کشنده نجات داد و کثافات وخونها را از صورت شان پاک نمود . آن حضرت بی حال ونا توان شده بودند به کمک رقیه با قدم های شکسته و نا توان  به خانه برگشتند . روز بعد یکی دیگر از مخالفین ودشمنان اسلام بنام عقبه به منظور قتل در حالیکه سر به سجده گذاشته بودند ؛ ردای خود را بر سر وروی شان پیچاند و با مشت ولگد تا توانست لت وکوب نمود چنانکه خون از سر وروی شان جاری گشت.  او میخواست در بی حالی ایشان را با ردای خود خفه نماید . حضرت محمد (ص) با تپ وتلاش خود را از چنگال وحشیانه عقبه نجات داده با صورت وجامه خونین به خانه برگشتند. حضرت محمد (ص)با قبول مصائب ،شکنجه هاو آزار ها مصمم تر به تبلیغ میپرداختند و مردم را مژده عدالت ،مساوات و فرق حق وباطل میدادند ومیفرمودند :  تمام افراد بشر ازآدم وآدم از خاک است . با شنیدن این حقایق، غلامان ،سیاه پوستان و اشخاصی که در بین قریش ارزش و مقامی نداشتند ؛علاقه به الله پرستی گرفتند و عقیده به دین حق مژده تازه و جدیدی برای نجات ازبدبختیها و بازگشای سعادت ونیکبختی برایشان محسوب میگردید . غلامان برای اولین بار شنیدند که آنها و صاحبان وباداران از یک جنس خاک میباشند و تفاوتی بین شان نیست .  حضرت بلال (رض) که غلام ،سیاه واجنبی بود به دین اسلام مشرف گردید . وقتی بادارش از مسلمان شدن بلال آگاه گردید او را از مکه بیرون کرد؛ لباس ها را ازتنش کشید و در ریگزار های سوزان اورابه چهار میخ کشیدوسخت شکنجه داد  حضرت ابوبکرصدیق (رض) آگاه شدند ؛ بلال را خریدند و آزاد نمودند. بعد از آن دو کنیزحضرت عمر (رض) به نامهای لبینه و زنبره ایمان آورده وحضرت ابوبکر صدیق(رض) آنها را خریده وآزاد نمودند.  یکی از دشمنان اسلام ابوجهل بود وقتی آگاه گردید که کنیزش سمیه مسلمان شده است ، او را تا توانست مرتب لت وکوب نمودوسر وصورتش را زخمی وخونین ساخت . حضرت ابوبکرصدیق(رض) به دروازه خانه ابوجهل رفتندوجهت خریدن سمیه تاصدوپنجاه شتر وابل قاضیه پیشنهاد نمودند. اما ابوجهل قبول نکرد. آنگاه که حضرت محمد (ص) ازتلاش ابوبکرصدیق (رض) درخرید وآزادی سمیه خبرشدند ؛چنین دعا نمودند: « ابوبکرخدا تو را همیشه روی سفید داشته باشد» ابوجهل ظالم به سمیه گفت: ازدین اسلام برگرد ورنه تورا میکشم. سمیه درجواب گفت خدایکیست ومحمدرسول الله است.ابوجهل،سمیه رابه کنارکعبه آورد ودرمقابل مردم نیزه راچنان به سینه اش فروبرد که سرنیزه ازپشت سمیه بیرون شدوخونهایش هرطرف جاری گردید.سمیه اولین زن شهید در اسلام میباشد.   

هرچند شکنجه ها و ظلم وستم های قریش بر مسلمانان دوام داشت، باید یاد آوری نمود که مسلمان شدن چند شخصیت برازنده قریش تاثیر مثبت بر زندگی مسلمانان نمود . یکی ازین شخصیت ها حضرت عمر فارق (رض) میباشند که وقتی درتپه صفابه حضورمحمد(ص) به دین مبین اسلام مشرف گردید به حضرت محمد (ص)گفت: به طرف خانه کعبه بروید و درآنجا نماز ادا کردند.؛در حالیکه ابوجهل ،ابوسفیان و ابولهب وسایر بزرگان قریش حاضر بودند؛ هیچکدام جرئت اعتراض نتوانستند. حضرت عمرفاروق به قریش گفتند : من از امروز مسلمان شده ام اگرتعرضی برمحمد(ص) دارید به من مراجعه کنید. یکی دیگر ازشخصیت های مهمی که مسلمان شدنش تأثیرمثبت برزندگی مسلمانان داشت حضرت حمزه (رض) کاکای حضرت محمد(ص)میباشد.روزی به تحریک ابوجهل برسرو صورت حضرت محمد(ص) سنگ می زدند.درهمان لحضات حضرت حمزه مرد پهلوان وشجاع از شکار آهو برگشته بود .مردی به حمزه گفت : چطور غیرتت اجازه میدهد که برادرزاده ات رالت وکوب کنند و نا سزا های قبیح بدهند. حضرت حمزه از شنیدن این خبر خصوصا ناسزا های قبیح به محمد (ص) سخت منقلب گردید. شمشیر از نیام کشیده وبه خانه ابوجهل رفت و او را کتک زد وگفت : من از امروز دین محمد (ص)را پذیرفتم هرکس به او ناسزابگوید با من سروکار دارد.

 وقتی حضرت عمر(رض)و حضرت حمزه (رض) مسلمان شدند از اقوام خود با جرئت دعوت به اسلام مینمودند. ترس وواهمه مسلمان شدن اقوام ،غلامان ،کنیزان وسایرمردم یکی پس از دیگری ، همچنان پناه دادن پادشاه حبشه مهاجرین مسلمان را و نفوذ روز افزون حضرت محمد (ص)در مکه ؛ سران قریش را برآن داشت که قوانین سخت ومشکل برضد مسلمانان وضع نموده شرایط زندگی را برایشان غیرممکن بسازند  بنا برآن صحیفه ای (فرمان) بر دیوار کعبه نصب کردند که متن صحیفه  چنین بود

صحیفه (فرمان) قریش برضد مسلمانان

1- هیچ یک از سکنه مکه اجازه ندارد که با یک مسلمان (اعم ازمرد وزن ) صحبت کند

2- هیچیک از سکنه مکه مجاز نیست که بدن یک مسلمان را لمس کند (یعنی با او مصافحه نماید ) واگر چنین کردند پلید خواهند شد .

3- هیچیک از سکنه مکه حق ندارند چیزی را به یک مسلمان بفروشند  و یا از وی خریداری نمایند .

4- هیچ یک ازسکنه مکه مجاز نیستند که از یک مسلمان زن بگیرند و یا به اوزن بدهند

5- هر کس که به یک مسلمان بدهکار است میباید از پرداخت بدهی خویش خود داری نماید . این مقررات باقی است تا روزی که محمد از دین خود برگردد یا اینکه قبیله (هاشم) از حمایت وی خود داری نماید و طایفه قریش بتوانند وی را به قتل برسانند.» 

       شرایط سخت وناگوار زندگی باعث گردید که مسلمانان از شهر خارج ودر شعب متعلق به ابوطالب که مغاره وپناه گاهی درکوه های اطراف مکه بود ؛ زندگی مشقت باری رابا تحمل گرسنگی وتشنگی برای مدت طولانی ادامه دهند. درشعب حضرت بی بی خدیجه ، جان به جان آفرین تسلیم نمود و اشک حضرت محمد (ص) درغم وانده بزرگ ازدست دادن همسرشان تاچند روز جریان داشت                            .                                               این بود مشت نمونه خروار از زندگی مسلمانان پیش ازهجرت که شرایط سفر بزرگ هجرت حضرت محمد (ص) ازمکه معظمه به مدینه منوره راآماده میساخت .

هجرت حضرت محمد (ص)

 از مکه معظمه به مدینه منوره

       تلاش های متواتر بر قتل حضرت محمد (ص)،  شهادت سمیه ،چهار میخ کشیدن بلال درریگزارهای سوزان ، انواع شکنجه های ظالمانه برمسلمانان ،قطع رابطه اجتماعی ،اقتصادی ،سیاسی ، خانوادگی ، ازدواج و ده ها مصیبت وبدبختی دیگر، شرایط زندگی رابرمسلمانان سخت ودشوار ساخته بود.

     برای نجات ازین مصائب وبدبختی های کشنده وخانمانسوز، مسلمانان ضرورت واحتیاج به حرکت ، نهضت ،قیام ،مقاومت و چراغ هدایتی داشتند ؛ تا شب یلداظلمت وبدبختی  رابه صبح درخشان و مدینه فاضله تبدیل نمایند . الله سبحانه وتعالی با هدایت هجرت به حضرت محمد (ص)و مسلمانان آن سعادت، خوشبختی ، موفقیت و پیروزی را نصیب گردانید.

      به گواه تاریح حکم قطعی قتل حضرت محمد(ص) دردارالندوه شورای بزرگان قریش مکه صادر گریده بود وسران ده قبیله قریش به شمول ابولهب رئیس قبیله هاشم که حضرت محمد (ص)جز آن بود ؛ درین حرکت شریک شدند . بنا براین درآینده کسی نمیتوانست از قریش خونبهای حضرت محمد(ص) را طلب نماید . جوانان هر ده قبیله درعملی نمودن قتل حضرت محمد(ص) تصمیم قطعی گرفتند. درین شرایط حساس رقیه بنت ابی سیف عمه حضرت محمد(ص) اطلاع حاصل کرد که قریش تصمیم قطعی گرفتند که شبانه به خانه شان حمله نموده و حکم دارالندوه راعملی بسازند . رقیه ازین پلان حضرت محمد(ص)  را آگاه کرد . حضرت پیامبر(ص) ،حضرت ابوبکرصدیق(ص) را مطلع ساختند و هر دویشان از راه های که کسی آنهارا نبیند ونشناسد مکه را ترک ودر غار ثورخارج شهر مکه پناه بردند. حضرت ابوبکر به حضرت محمد گفتند: من دو شتر سفید تند رو دارم آنها را از شهرمکه می آورم وبه سواری آنها شما را از مکه دور میسازم  شتران را وقتی می آورم که جلب توجه قریش را نکند واز پلان ما آگاه نشوند . حضرت محمد(ص) به منظور اینکه قریش فکر کنند ایشان در خانه میباشند به حضرت علی هدایت دادند ردای شانرا بپوشد و درتمام مدت روز پشت به پنجره قرار بگیرد و شب در جایشان بخوابد. حضرت علی(ک) با حضور حضرت ابوبکر(رض) به حضرت محمد(ص) چنین گفت : « یا محمد (ص) خیلی به من نیکی کرده ای و مرا چون فرزندپذیرفتی واگربتوانم برای نجات  جان فدا کنم خود را مردی خوشبخت میدانم» حضرت علی(ک) این فداکاری را نمودند. بااستفاده ازین فرصت حضرت محمد(ص) وابوبکر (ص) خود رابه غارثورخارج ازشهر رساندند . قریش به هرطرف درشهر واطراف در جستجو بودند؛ ولی موفق به پیدا نمودن ایشان نشدند. سه شب در غار ثور با مشکلات فراوان میگذشت و اخبار شهر برایشان میرسید  حضرت ابوبکر به چوپان شان امر کردند که گوسفندان را چند مرتبه از پیش روی غار عبور دهد تا به این وسیله رد پای آنهائیکه اخبار مکه را وغذا برایشان می آودند نامعلوم شود و قریش نتوانند ایشان را پیدا نمایند.

      درین بخش چند روایت که تواریخ آنرا زیرعنوان روایت ثبت کرده اند ؛ درج میکنیم. آنگاه که به غار رسیدند حضرت ابوبکر(رض) آنجا را بادست خود پاک کردند وردای خود را پارچه پارچه کرده وسوراخهای غار را مسدود کردند تا مار داخل غار نشود . متأسفانه پارچه ردا کافی نبود و حضرت ابوبکر(رض) با پای خود یک سوراخ غاررا مسدود و چون زیاد خسته بودند ؛ استراحت کردند .از بد روزگاز ماری پای حضرت ابوبکر(رض) را گزید واز شدت درد بیدار و قطرات عرق از پیشانی حضرت ابوبکر(رض)برصورت محمد(ص) ریخت ازخواب بیدارشدند.  رنگ  پریده و وضع درد ناک او را دیده پرسیدند .معلوم گردید که مار گزیده است جای نیش مار را مکیدند و زهر را کشیدند. همچنان روایت است . برای اینکه قریش فکر کنند در غار کسی نیست ؛ در سه مرتبه که به دروازه غار آمدند متوجه سه حالت شدند.   اول دردروازه غار عنکبوتی تنید دوم پرنده ای لانه ساخته تخم گذاشته وسوم بار سنگی فرود آمده دروازه غار را مسدود کرد.

     قریش بعد ازسه روز تفحص خسته شدند؛ آنگاه عامر بن فهیره غلام حضرت ابوبکر(ص) با دو شتر سفید آمد وحضرت محمد(ص) وابوبکرصدیق(رض) سوار شتران شدند وبه طرف مدینه براه افتادند.

       قریش اعلان کردند که هر کس سراغ محمد(ص) را بدهد صد شتر جایزه میگیرد راهگذری ایشانرا با لباس ژولیده سوار بر شتران سفید قیمتی دید و گمان کرد که پیامبر میباشد با عجله به سراقة بن مالک رئیس قبیله بنی مدلیج خبر داد. از نشانی ها سراقة دانست که یکی از آنها حضرت محمد(ص) میباشند برای اینکه صد شترجایزه رابه تنهائی بگیرد برای آن شخص گفت: تواشتباه میکنی آنها مهمانان من هستند ودیشب بامن بودند . آن شخص مرخص شد وسراقة باچند نفر به سواری اسب با عجله خود را به نزدیک  حضرت محمد(ص) رساند . با شوق دریافت صد شتر جایزه تلاش کرد واسب را مهمیز زد تا زودتر به ایشان نزدیک شود ولی اسب سر سم رفت و بزمین خورد. سه مرتبه این تکرارشد ونتوانست به ایشان برسد. بعدا فال دید. فال نیز موافق نیامد. مرتبه چهارم تلاش کرد باز هم اسب سر سم رفت سرانجام از تلاش های خود مأیوس گردید وبا پای پیاده خود را به حضرت محمد(ص) رساند وعرض کرد یا محمد من تصمیم داشتم تورا به قریش تحویل بدهم وصد شتر جایزه بگیرم ولی اسب من چند مرتبه سرسم رفت وموفق نشدم .حالا دانستم که تو مردی بر حق هستی و پیش بینی میکنم که روزی تو بر قریش مسلط خواهی شد. برای آن روز از تو امان میخواهم که درآن روزمرا به جرم همدستی باقریش به قتل نرسانی وقبیله مرا ازبین نبری . حضرت محمد فرمودند : در آن روز تو در امان خواهی بود وبه قبیله ات کسی آسیب نخواهد رساند. سراقة بن مالک بعدها مسلمان شد و یکی ازسرداران مشهور اسلام گردید.

     حضرت محمد (ص) وحضرت ابوبکر صدیق (رض) دو روز بعد به کاروانی برخورد ند؛ که پسر عموی پیامبر ، زبیر بن العوام در آن بود واز زبیر غذا ولباس دریافت کردند و بعد طی مسافتی به قبیله اسلم رسیدند. رئیس قبیله اوس بن هاجر رهنمای بنام مسعود همرای شان نمود تا ایشان را به مدینه برساند. حضرت محمد(ص) ریگزارها، بیابانها و کوهپایه ها را پیموده وسرانجام به تاریخ شانزدهم جولای سال 622 عیسوی  داخل منطقه قبا شدند .

    حضرت محمد (ص) در هجرت ازمکه معظمه تا قبا ازدو رهنما عامر بن فهیره ومسعود استفاده نمودند. راهنما بر علاوه اینکه آشنائی با مناطق و راه ها وبیراهه ها داشت با راهگیران ودزدان بین راه ها نیز آشنائی داشت و مسافران را ازگزند دزدان محافظه مینمود . استفاده از دو راهنما در هجرت درس بزرگ (کار به اهل آن سپردن) را هدایت میدهد . آنحضرت در هر عمل خود پیامی را به ارمغان گذاشتند که پیروی و عملی نمودن آن سعادت ونیکبختی را نصیب انسان میگرداند . درین بخش ازین نگارش بیجای نخواهد بود روی این پیام بزرگ (کار را به اهل آن سپردن ) از دیدگاه اسلام روشنی اندازیم . زمانیکه حضرت محمد (ص) با ده هزار مجاهد سربرکف مهاجر وانصار مکه را فتح نمودند دراولین مرحله با چوب دست خود بت های کعبه را سرنگون  واین آیت را تلاوت کردند . وقل جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا (سوره الاسراء آیه 81)( وبگو حق آمد وباطل ازبین رفتنیست به یقین که باطل ازبین رفتنیست ) و طواف کعبه نمودند . یکی ازمقام ها وکارهای مهم در آن دوران وظیفه کلید داری کعبه شریف بود واین وظیفه مهم را عثمان بن طلحه با صداقت ،امانتداری وشکل احسنی انجام میداد . مسلمانان با فتح مکه معظمه غرق مسرت و شادکامی بودند وچند نفر از صحابه جلیل القدر که به کلید داری کعبه افتخارمینمودند با عجله کلید کعبه را از عثمان بن طلحه گرفتند . حضرت محمد (ص) این واقعه را ندیدند الله سبحانه وتعالی که همه چیز را مبیند توسط حضرت جبرئیل این آیت مبارک را به حضرت محمد(ص) فرستادند . ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها ( ای مردمیکه ایمان آوردید امانت ( که درین آیت اشاره به امانت کار است )  به اهل آن بسپارید.  حضرت محمد (ص) متوجه گردیده کلید کعبه را از صحابه گرفتند و به عثمان بن طلحه که اهل آن کار بود دادند . این درس بزرگیست برای مسلمانان تا کار را به اهل آن بسپارند .

        به اصل مطلب برمیگردیم . خبر سفر حضرت محمد (ص) به مردم قبا رسیده بود وبا شوق دیدن پیامبر اسلام ازصبح زود درکوچه ها وپشت بامها انتظارقدوم سرور کائتات را میکشیدند. چون گرمی روز زیاد شد همه مردم به خانه ها پناه بردند . آفتاب به وسط آسمان رسیده بود که حضرت محمد (ص) وابوبکر صدیق (رض) قدم به کوچه های قبا گذاشتند . مرد یهودی داخل کوچه چشمش به دوشتر سفید افتادودانست که یکی ازشترسواران، پیامبر خدا میباشد . دربین کوچه فریاد کشید ومردم را آکاه ساخت .مردم قبا، مسلمان ویهود ، زن ومرد ،پیر وجوان در آن گرمای روز به کوچه ها ریختند تا سیمای پیامبر را ببینند . حضرت محمد (ص) و ابوبکر صدیق (رض)در زیردو درخت خرما نشسته بودند ومردم بدور شان حلقه زدند و هیچکس نمیدانست که پیامبر کدام است . حضرت ابوبکر(رض) ردای خود را ازتن کشیده و بالای سر حضرت محمد(ص) سایبان ساخت تا اشعه خورشید ایشان را اذیت نکند آنگاه مردم حضرت محمد (ص)را شناختندوبه رسم ورواج عرب برای خوش آمدید هلهله کشیدند . حضرت محمد(ص) از مردم پرسیدند : مالک دو درخت خرما ومحل که نشسته اند کیست ؟ جوانی جواب داد. من مالک این زمین میباشم واین دو درخت را من شانده ام . حضرت محمد (ص) گفتند : منظورم این بود که آیا اجازه میدهی اینجا بنشینیم واستراحت کنیم . آن جوان با خوشحالی جواب مثبت داد. ولی یکی از مسلمانان قبا بنام گلثوم از پیامبر(ص) و ابوبکر صدیق(رض) دعوت نمود به خانه اش  استراحت نمایند. فرمودند: نمیخواهیم اسباب زحمت را مهیا نمائیم . گلثوم گفت : دو اتاق دارد در یکی خودش زندگی میکند و اتاق دیگر خالی است . آنگاه دعوت گلثوم را پذیرفتتد . با رسیدن محمد(ص) به قبا مسلمانان از مدینه به دیدن می آمدند . اولین مسلمان که از مدینه بدیدن شان آمد حضرت عمر فاروق (رض) بود . چون دید وبازدید ورفت آمد مسلمانان زیاد شد ؛ احتیاج به خانه بزرگترداشتند. درین وقت یکی دیگرازمسلمانان بنام سعدبن خیثمن خانه بزرگ خود را دراختیارشان گذاشت . روز سوم اقامت در قبا زمینی را خریدند وبه کمک مهاجرین وانصار بنای مسجد قبا را آغاز نمودند . در آبادی مسجد قبا حضرت محمد(ص) وابوبکر صدیق(رض) گل میساختند وخشت میزدند وحضرت عمر فاروق (رض) بر دوش سنگ میکشید ویا جوال های خاک را از دور می آوردند  ومدت بیست روز تا تکمیل مسجد قبا در آنجا ماندند .

      حضرت محمد (ص ) در اولین روز هجرت پیش ازاینکه منزل رهایشی برای خود آماده بسازند ؛ مسجد قبا را آباد ساختند. وآن درس مهم دیگری برای مسلمانان خصوصا مهاجرین میباشد . اولامسجد مرکز اتحاد ، اتفاق و تجمع مسلمانان وشیرازه همه نیکوئی ها میباشد . خداوند (ج) میفرمایند : واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا (سوره آل عمران آیه 103)( به حبل المتین قرآن شریف جمعا چنگ بزنید و متفرق نشوید) مسجدخانهء خداوند ومرکز عبادات ، تجمع ودید وباز دید مسلمانان میباشد ؛ که همه با نمازجماعت سر بدرگاه الله سبحانه وتعالی فرود می آورند . ارکعوا مع الراکعین (سوره البقره آیه 43)(رکوع کنید با رکوع کننده گان) مسجدکه هزاران صفت نیکودارد مرکزعبادات است تا مسلمانان درپنج وقت به مسجد جمع شوند ونماز به جماعت ادا بسازند . همچنان تلاوت قرآن شریف و ذکر ودعا نمایند . مسجد مرکز تبلیغ اسلام است  حضرت محمد (ص) در حجة الوداع برای مسلمانان  فرمودند : دین اسلام تکمیل گردید این پیام را به دیگران برسانید . وظیفه هر مسلمان خصوصا علما ومبلغین مسلمان است تا در تبلیغ دین اسلام یک لحظه هم دریغ وسهل انگاری نکنند . مسجد بهترین مرکز برای این هدف مهم یعنی تبلیغ اسلام بشمار می آید . هدف ووظیفه مهم دیگر که در مسجد به شکل احسنی اجرا میشود ؛ تعلیم وتربیه ، آموزش و تدریس علوم اسلامی میباشد . برای هر مسلمان فرض است که علوم اسلامی را بیاموزد و فرزندان خود رابانورهدایت کلام الله سبحانه وتعالی درخشان وملبس نماید . بنابرین خصوصیات مهم واساسی یعنی مرکز اتحاد واتفاق ، عبادت ، تبلیغ ، تعلیم وتدریس ، حضرت محمد (ص) در اولین روز های مهاجرت خود در قبا مسجد قبا را آباد نمودند. این پیام ودرس بزرگ دیگریست که مسلمانان در هر محلی که مهاجر میشوند ؛ برای اتحاد، اتفاق ، عبادات ، تبلیغ و تدریس در اولین روزهای مهاجرت عمارت مهم مسجد آباد نمایند .

      به اصل مطلب برمیگردیم  . حضرت محمد (ص) بعد از بنای مسجد قبا به مدینه که در آن زمان یثرب نامیده میشد؛ هجرت کردند. وقتی به مدینه رسیدند ؛ هریک ازمسلمانان مهار شتر شان(قصوه) را میگرفتند وبه طرف خانه خود میبردند . حضرت محمد (ص) گفتند: مهارقصوه را رها کنید به هر جاکه شتر من زانو زد درهمانجامنزل میکنیم .قصوه چندین محل را عبور نمود وسر انجام در محل النجار که قبیله مادری شان میباشد در زمینی بی خانه زانو زد. آن زمین مربوط به دویتیم بود .اسد بن زراره برادر کلان وقیمت آن یتیمان زمین را به حضرت محمد(ص) بخشش کرد. ولی قبول نکردند ودر حالیکه قیمت زمین هفت دیناربود به ده دینار ازاوخریدند ودر مدت هفت ماه مسجدومحل رهایش آباد کردند.

      حضرت محمد (ص) در اولین روزها مهاجرت مشکل نام این محل را حل نمودند. یثرب یعنی محلی که انسان را آزار میدهد یا ناخوش ومریض میسازد. این نام یثریب را مردم بادیه نشین وصحرانشین که با آب وهوای خشک و بی باران عادت کرده بودند ؛ بر این منطقه گذاشتند. ولی مردم بومی این محل که با باران وهوای مرطوب وشاداب عادت داشتند نام این منطقه را طیبه یعنی شهر مطلوب گذاشتند. نزاعی که بر سر نام این محل بود؛ حضرت محمد(ص) با ساده گی رفع نموده ونام یثریب وطیبه را به مدینه تبدیل کردند که فقط معنی شهر را میدهد.

          حضرت محمد (ص) در مدینه خانه رهایشی نداشتند. نزدیکترین خانه به زمینی که خریده بودند مربوط به ابوایوب بود که ایشان را دعوت کرد که در خانه اش زندگی کنند. ایشان در صورتی که غذا را خودشان تهیه نمایند قبول کردند واز مسلمانان مدینه (انصار) خواستند تا با مسلمانان مکه (مهاجر) عهد اخوت ببندندومهاجرین مکه را درخانه های خود مسکن بدهند . همه بارضائیت وخوشی قبول نمودند و186 مهاجر مسلمان مکه با مسلمانان انصارمدینه  عهد اخوت بستند وآنها را در خانه های خود مسکن دادند. خداوند (ج) در آیه 75 سوره انفال چنین میفرمایند « کسانی که ایمان آوردندومهاجرت کردندو در راه خدا جهاد نمودند و اشخاصی که منزل دادند (یعنی به مهاجرین مکه منزل دادند) و کمک کردند (یعمی به مهاجرین کمک کردند) از مومنان حقیقی هستندو خداوند آنها را مورد مغفرت قرار میدهد و درهای روزی را برویشان می گشاید »

     هجرت حضرت محمد (ص) از مکه به مدینه به این ترتیب صورت گرفت . ازینجاست که قدم های مهم و پرثمر برداشته شده و با تبلیغات هدایات قرآن مجید تعداد زیادی به دین مبین اسلام مشرف شدند وبا غزوات احد ، بدر ...  سرانجام شرایط فتح مکه میسر ودین اسلام از آنجا به تمام دنیا پخش گردید .

       نتایج ونکات مثبت ودست آوردهای هجرت درخور نگارش اثر بزرگتری را مینماید. بطور نمونه به یکی از جان نثاری های حضرت محمد (ص) ویکی از دست آورد های مثبت هجرت یاد آوری مینمائیم .       

دست آوردهای مهم هجرت ،تشکیل امت وفداکاری حضرت محمد (ص)

       یکی از دست آورد های مهم بعد ازهجرت حضرت محمد (ص) به مدینه اینست که اولین پایه های حکومت اسلامی را بنیان گذاشتند. در مسائل اجتماعی ،موضوعات سیاسی ، عبادتی ،حقوقی و جنگ وصلح با نزول آیات قرآن و رهنمائی ها وارشاداتی که پیامبر بزرگوار اسلام مینمودند؛ حضرت محمد (ص) به عنوان امام وپیشوای مسلمانان قرار گرفتند .

        هجرت به مدینه شروع یک مدنیت جدید است که با جامعه قدیم فرق کلی دارد در جامعه جدید شجره خانواد گی ، حسب ونسب ،ثروت و دارائی ملاک و معیار شخصیت نیست . در جامعه جدید سفید وسیاه ، غنی وفقیر ، شریف زاده وعوام زاده برابر هستند و آن مردم را باسم «امت»میخوانند . پیش از هجرت معیار های قبیلوی و قومی ارزش خاصی داشت . اعضای قبیله از طرف رئیس  واعضای قبیله محافظه ونگهداری میشدند .  هرگاه ضرری  ویا یکی از اعضای قبیله به قتل میرسید؛ قاتل یا قبیله اش مسئول بود به قبیله مقتول خون بها بدهد . هرگاه قبیله یکی از اعضای خود را طرد میکرد ؛ آن شخص محافظه وپشتیبانی قبیله را ازدست میداد وخون بهای آنرا قبیله اش نمیخواست .  در جامعه جدید چنین نبود واختلافات نژادی ،طبقاتی ، مزایای اشراف و روسای قبائیل و مزیت وابستگی به قبایل مختلف از بین رفت وتمام مسلمانان از حیث تفوق  مزایا متساوی گردیدند. درامت معیاربهتری تقوی میباشد«یایهاالناس انا خلقنکم من ذکر و انثی و جعلنکم شعوبا وقبائل لتعارفو ان اکرمکم عندالله اتقکم ان الله علیم خبیر» (سوره الحجرات آیه 13) (ای مردمان شما را از یک مرد ویک زن آفریدم و شما را جماعت ها وقبیله ها ساختم تا یکدیگر را بشناسید هر آئینه نزد خداوند بهترین شما با تقوی ترین شماست هر آئینه خداوند دانای باخبر است )  رئیس جامعه جدید موسوم به امت ، خداوند (ج) و حضرت محمد (ص) در روی زمین پیامبرمیباشد . هجرت بین دنیای قدیم و جهان جدید حد فاصل شدو عهد جاهلیت را از دوره اسلام جدا کرد . درین دوران مزایای طبقاتی به حدی از بین رفت که در بنای مسجد قباحضرت محمد (ص) پیامبر الله سبحانه وتعالی ،حضرت ابوبکر صدیق (رض)وحضرت عمر فاروق (رض)که از اشراف و سرمایه داران مکه بودند ، سنگ خاک به دوش خود حمل میکردند و گل وخشت میساختند و مثل مردمان عادی کار میکردند.

     یکی دیگر ازموضوعات مهم ، فداکاری و جان نثاری مهم وبا ارزش حضرت محمد (ص) میباشد . طوریکه درسطوربالا بیان گردید . قبیله و محافظه ونگهداری اعضای قبیله از مسائیل وموضوعات مهم بشمارمیرفت. ازدست دادن عضویت قبیله مهمتراز نفی شناسنامه وجان انسان ارزش خود را ازدست میداد. درآن دوران هیچکس حاضرنبود عضویت قبیله رابه رضای خودازدست بدهدوترک اقوام ،خویشاوندان ومحافظین خود نماید. حضرت محمد (ص) در راه دین مبین اسلام این جانفدائی راکردندوترک قبیله وزادگاه شان مکه رانمودند. تواریخ این واقعه رابه جمله بزرگترین فداکاری حضرت محمد(ص) ثبت نموده اند.

      یکی دیگراز نیکوئی های هجرت شروع تاریخ اسلام میباشد . در اوائیل تاریخ اسلام ،درنامه هاواسناد تنها روز وماه را مینوشتند . ولی در زمان خلافت حضرت عمر فاروق (رض) این موضوع مهم سال تاریخ اسلام مطرح گردید . پیرامون شروع تاریخ اسلام پیشنهادات از قبیل سال تولد و رحلت حضرت محمد (ص) همچنان سال نزول اولین آیت درغارحراپیشنهاد گردید . حضرت عمرفاروق (رض)هجرت پیامبر اسلام راازمکه به مدینه بزرگترین و مهمترین واقعه در اسلام دانسته و شروع تارخ اسلام قبول کردند  و.

پاداش وثواب هجرت

       مسلمانی که برای رضای الله سبحانه وتعالی ودفاع ونگهداری عقیده اسلامی خود ترک وطن ،خانه وکاشانه ، مال ومنال ،اقوام ،خویشاوندان ودوستان نموده هجرت مینمایند وبه سرزمینی میرود که در آن خانه ،مال ومتاع ندارد؛ در نزد خداوند ارزش ، اجر وثواب عظیم دارد. خداوند (ج) در آیات 20 و21 سوره توبه چنین میفرمایند.«الذین امنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجة عندالله واولئک هم الفائزون  یبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان وجنات لهم فیها نعیم مقیم » (آنهای که ایمان آوردندو هجرت کردندو جهاد نمودند به مال وجان خود در راه خدا ،در نزد خداوند صاحب درجه بزرگتری هستند  وهم ایشان اند رستگار ، پروردگار شان آنها را به رحمتی از نزد خود و نیز به خوشنودی خویش و به بهشت های مژده میدهد که در آن بااستفاده از نعمت های همیشگی جاودانه بسر میبرد حقا که در نزد خداوند مزدی بزرگ است ) درین آیت مبارکه خداوند (ج) سه موضوع ایمان ، هجرت و جهاد را به سه نعمت  رحمت ،خشنودی خداوند و جاویدانگی به بهشت پاداش ،ثواب و عوض داده است . الله سبحانه وتعالی در آیت 100 سوره نسا پیرامون ثواب هجرت چنین میفرمایند «و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مرغما کثیرا وسعة و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفورا رحیما    » ( وهرکه در راه خدا ترک وطن کند در زمین اقامتگاه بسیارو فراخی معیشت بیابد  وهر که از خانه خود بحیث مهاجر بسوی خدا وپیمبر او بیرون شود درین هنگام مرگ به سراغ او آید به تحقیق که ثواب وی برخدا ثابت شد و خدا آمرزنده مهربان است » در آیه 195 سوره آل عمران چنین میفرمایند: « فالذین هاجروا واخرجوا من دیارهم واذوافی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لا کفرن عنهم سیاتهم و لا دخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا من عندالله والله عنده حسن التواب  » ( پس کسانیکه هجرت کردند وازسرزمینش بیرون رانده شدندودر راه من اذیت دیدند کشتند وکشته شدند به تحقیق که گناهان شانرا محو میکنم .ایشان را به بهشتی داخل میکنم که از آن جویبار های جاریست این پاداشی است از جانب خداوند بی شک که در نزد خداوند بهترین پاداش ها است »    

      بنا بر هدایات قرآن عظیم الشان در آیات بیان شده الله سبحانه تعالی برای مهاجرین که در راه خداوند (ج) هجرت مینمایند؛ عفو گناهان وبهشت را وعده داده است .  هجرت حضرت محمد(ص) و اندوخته ها، ثواب واجر هجرت سرمشق و الگوی برای مسلمانان است تا از درسهای مهم وبا ارزش آن اندوخته و زندگی را مطابق هدایات الله سبحانه وتعالی واحادیث سرور کائنات حضرت محمد (ص) اعیار ساخته سعادت دارین را نصیب گردند.

                            پيامبر اعظم (ص) در مثنوي ( شعر )

روزي ابوجهل چند سنگ در دست داشت و به پيامبر(ص) گفت كه اگر تو پيامبر و رسولي و فرستاده ي خدا ، بگو كه در مشت من چيست؟ پيامبر (ص) فرمودند كه من بگويم يا اينكه آنچه كه در دستان توست بر رسالت ما گواهي و شهادت دهند ؟ ابوجهل گفت كه اين دومي بهتر است ، و به اذن خدا سنگها در دست ابوجهل بر رسالت پيامبر شهادت دادند ؛ ابوجهل وقتي چنين وضعي را ديد سنگها را برزمين كوبيد و فرار كرد .

سنگها اندر كـــــــــف بوجهــــــل بود       گفت اي احمد بگو اين چيست زود
گر رسولي چـــيست در مـــشتم نها ن      چون خــبـــر داري ز راز آســما ن
گفت چون خواهي بگويم كان چهاست      يا بگويند آن كه ما حــقيم و راست
گـــفت بوجهـــــل آن دوم نادرتر است      گفت آري حــــق از آن قادر تراست
از مـــيا ن مشت ا و هــــر پاره سنگ      در شــها د ت گـــفــتن آمد بيدرنگ
لاالــــــــه گــــفـــت و الا الله گــــفــــت      گــوهـــر احمد رســـول الله سفـــت
چون شنيد از سنگـــــها بوجهــــل اين      زد زخـــشم آن سنگــها را برزمين

سفتن به معناي سوراخ كردن است
گوهر سفتن به معناي سخن نغز و بكر و ناب گفتن است .
در اينجا بدان معناست كه سنگها در دست ابوجهل سخنان نغز و بكري در رسالت پيامبر گفتند و بر پيامبري او شهادت دادند .

دفتر اول مثنوي ص 97

هجرت حضرت محمد (ص)

طلوع درخشان مدنیت جدید ومبدأ تاریخ اسلام

این بو د سر گذ شت اند ک از زندگی آ ن حضرت (ص) که خدمت شما دوستان  تحریر کردم تا بدانید که آ ن حضرت بخا طر دین اسلام چه تکلیف های کشیده است با ید بدانیم که اسلام را مفت وارزان بدست نیا ورده ایم که امروز بدالر های غربی ها بفرو شیم وسکوت اختیار کنیم هر چه دل شان میخواهد بکنند با ید استا ده گی کرد از دین خود از نوا موس خود ازخاک خوددفاع کردا گر چنین نکنیم در نزد خدا وند(ج) وپیا مبر اسلام چه جواب گوئیم جواب بگویم که امر ترا ما نده دنبا ل دالر دوید یم وای بحا ل ما مسلما نها میدانیم عمل نمیکنیم اگر کسی از ما از فقر بمیرد کمک نمیکنیم .         

اگر همسا یه شب گریسنه بخوا بت از او خبر نداریم  اگر مسجد ازهم بپاشد درست نمیکنیم در وقت تا بستان مشغول کارهای روز مره هستیم درزمستان که در مسجد بیا یم از عصر تا شام تعریف توصیف از دارای های خود میکنیم بجای که یک کلمه از ملا امام مسجد بیا مو زیم امام خودرا نیز مشغول به تعریف میکنیم که مبا دا کتا ب را گرفته چیزی از دین بگوید این نماز ها ی .         

زمستا نی این مسجد رفتن های زمستا نی با اسلا میت ما گواهی نخواهد داد

 از خداوند متعا ل اومید وارم که ما وشما  را با راه راست هدایت کند .       

                                   (  ومن الله توفیق)                                  

  این بود چند کلمه که خدمت شما تحریر کردم از خوا ننده محترم اومید وارام بنده را از دعای خیر فراموش نکند با اومید هدایت . 

                        غلام سخی رنجبر خا دم شما

تا ریخ /7 /10 /1390  تحریر شد
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

** حکایت دل **

برای آنها که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را راندند، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.


قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند .....
 

من و تو دور از هم می پوسیم

غمم از پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ها ست...

 

از کودکی به من آموختـند دوست بدار

و حالا که دیوانه وار دوستت دارم می گویند فراموش کن....
 

بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم

******* 

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه ؛ همه به دنباله کسایی هستن تا یک طوری حلالیت بگیرن تمام خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه نامه ها ایمیل ها و حتی پی هم   پر میشه از کلمه هایی دوست دارم از اینکه رنجوندمت پشیمونم ، من رو ببخش ، تو را عاشقانه می پرستم ، مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکننده تره که ؛

(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت برایت نگفتم ))

پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد

 

حکایت دل**

دستت را به من بسپار تا از گرمی آن وجودم را پر کنم اما کدامین وجود

گوشت را به من بسپار..تازمزمه عشق را در آن جاری کنم

شانه ات را به من بسپار تا آن را تکیه گاه تنهاییم کنم

قلبت را به من بسپار تا در ها له ای از نور نگهداری کنم

صدایت را به من بسپار تا مهر بانیت را به همه بگویم

میدونمکه همه چیزو بهم میدی تا معنی خواستن را یاد بگیرم

ای کاشف موجودیت عشق

يكي داشت و يكي نداشت

اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من

يكي خواست و يكي نخواست

اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن روخواست من

يكي آورد و يكي نياورد

اوني كه آورد تو بودي اوني كه بجز تو بي هيچكس ايمان نياورد من

يكي موند و يكي نموند

اوني كه موند تو بودي اوني كه بدون تونمي تونست كه بمونه من

يكي رفت و يكي نرفت

اوني که رفت تو بودي اوني كه بخاطر تو در قلب كسي نرفت"من

                                    انتــــــــــــــــــــــــظار...

 

اولين نگاه را من کرد م             

اولين لبخندرا توزدي

اولين سلام را توکردي 

اولين دوستت دارم را من گفتم

اولين دروغ را توگفتي

اولين خيا نت را توکردي

لحظه ي جدايي اولين قدم راتوبرداشتي

همه ي ايناگذشت ورفت ولي به خداگناه من فقط همون اولين نگاه بود

 

آمدی چه زيبا!گفتم دوستت دارم،چه صادقانه!پذيرفتی چه فريبانه! آغوشم برايت باز شد،چه ابلهانه! با تو خوش بودم ،چه خوب آمدی چه زيبا!گفتم دوستت دارم،چه صادقانه!پذيرفتی چه فريبانه! آغوشم برايت باز شد،چه ابلهانه! با تو خوش بودم ،چه کودکانه! همه چيزم شدی،چه زود! به خاطر يک کلمه مرا ترک کردی ،چه ناجوانمردانه! نيازمندت شدم،چه حقيرانه! واژه‌ي قريب خداحافظ به ميان آمد ،چه بی رحمانه! و من سوختم، چه عاشقانه! ولی...هنوزم دوستت دارم غر یبا نه همه چيزم شدی،چه زود! به خاطر يک کلمه مرا ترک کردی ،چه ناجوانمردانه! نيازمندت شدم،چه حقيرانه! واژه‌ي قريب خداحافظ به ميان آمد ،چه بی رحمانه! و من سوختم، چه عاشقانه! ولی...هنوزم دوستت دارم بیوفا  

 

|

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 4 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

ازدواج  در ضرب‌المثل‌های جهان

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)

٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )

۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )

٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )

٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )

٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )

٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)

١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )

١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )

١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )

١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )

١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)

١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )

١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)

١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )

١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )

٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )

٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)

٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)

٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)

٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس )

٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )

٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )

٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. ( فرانكلين )

٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )

٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)

٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می ميرند. ( سعيد نفيسی )

٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )

٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)

٣٧- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )

٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم . ( لرد لوچستر)

٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)

٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش . ( سينكالويس)

٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد . ( پاستور )

٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. ( سقراط)

٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( يكی از دانشمندان لهستانی )

٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)

٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستی)

٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)

٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون )

٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)

٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. ( شاو)

٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی ، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندی )

٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)

٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )

٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )

٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )

٥٥ –  ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )

٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند . (ضرب المثل آلمانی

٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )

٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی . (ولتر )

٥٩ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. ( شارل بودلر )


60
- زن در ضرب‌المثل‌های جهان
61 -  زنان سوژه ضرب‌المثل‌های متعددی هستند و اين مطلب تنها مربوط به افغانستان نيست. نگاهی داريم به چند ضرب المثل درباره                                                       زنان از کشور‌های مختلف جهان
62 - انگليسی:
63 -   زن فقط يک چيز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چيزی است که نمی‌داند.
 64 - هلندی:
 65-   وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و ديوار می ريزد.
67 -  استونی:
 68-  از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.
69 - فرانسوی:
70 - آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.
 71  - انتخاب زن و تربوز مشکل است.
 72 - بدون زن، مرد موجودی خشن و نخراشيده بود.
 73 - آلمانی:
 74 - کاری را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام می‌دهد.
 75 - وقتی زنی می‌ميرد يک فقته از دنيا کم می‌شود.
76  - کسی که زن ثروتمند بگيرد آزادی خود را فروخته است.
  77 -آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.
78  -   گريه زن، دزدانه خنديدن است.
79 -   يونانی:

80-  شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.
81 - برای مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.
 82-   گرجی‌ها:
83-  اسلحه زن اشک اوست.
84 -   ايتاليايی:
85 -  اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.
86 -  زناشويی را ستايش کن اما زن نگير.
87 -  زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 4 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

داغ حسرت

 

عشق زد  آتش به قلبم جــسم و جانم را بسوخت

 

                                                       شعله يي برخاست از وي استخوانم را بسوخت

 

شوخي چــشمان مســتش زد بچــشم من شــرار      

 

                                                      عقل وهوش و طاقت و تاب و توانم را  بسوخت

 

خاســـتم تا شــكوه از جورو فراقــش ســر كنم 

 

                                                       زاتش خويــش هــم بترسيدم زبــانم را بسوخت

 

خواب د يد م ميـــكند گـــــرمي بمــن آن تــند خو

 

                                                      چون شــــدم بيدار آتش خان و ما نم را بسوخت

 

در گلــــستان جمــــالـــش آشــــياني داشـــــتم

 

                                                         برق رخســـارش درخشــيد آشيانم را بسوخت

 

عمر در سوداي وصلـــش يك قـلم با غم گذ شت

 

                                                            آتــــش هجران همه روح و روانم را بسوخت

 

دوش از شــوق لب لعلـــش زروي بيـخودي

 

                                                        بوســــه بر آتـــش زدم آتــش لبانم را بسوخت

 

زندگي بگذشت دریغاآرزو حاصل نشد

                                                           داغ حــــسرت آرزو و آرمـــانم را بســوخت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
شمیم زلف عــــــــــنبر بو ی د لبر     گلستان میکند عا لم ســـراســــر

     چنین غا رت گــــــــر تا راج د لها     زچشما نت ندا شـــتم هـیچ با ور

     چینا ن حسن خــــدا دادی که داری    بود آرا ســــــــته با زرو زیـــور

     به این حلقه عمو مٌا ســــر نها ده     درین زولا نه شد زنجــیر یکسر

     به رخـــــسا رت نما ند ماه تا با ن     جبینت بهتر از خــــورشید انو ر

     به یک دیدن چینان آتش گــــر فتم     ندارت حا جت پطـــــر ول وسلفر

     مسلما نی چو تو بی رحم هـــــرگز     ند  ید م مشر یک و ملحد کا فــر

     به یک عمر آرزو ی وصل دا شتم     مگر فضل خــــــــدا سا زد مـیسر

     مد ید ی احمد ی بیما رعـــشــقــت     بیا تا جان دهــــــــــــم الله  اکـبر 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
دوا د رد درما نــــــــــم زیا ر است       وفا وعــــــــهد پیما نم به یا ر است

     گذ رد ر کو چه ما کـــــــــم نما ئید       که راه بندان هــــــجوم انتظار است

     کسی احوال حا لم رانــــــــــپر سـد       بیهو ده دور دورم بــیر و با ر است

     برو قا صید اگر پــر ســـــــید یا رم      بگویش نا توان جــــورو تیا ر است

     ولـــی از جـــــــــــور دونان زما نه      بچشمم هر طر ف گرد و غبا ر است

     به هر ســــو میروم حا ل پر یشا ن      یکی از پوز بلندان ســر دچا ر است

     زمحنت روز شب غــــم شد قر ینـم      از آن رو چـهره من زرد و زار است

     بجای آب حـــــسرت دیده گا نـــــــم      ز سوز سینه ام آتــــش شـرا ر است

     وضیعت با وخا مت مــــــیگــــر اید      به راه دین نه کا راسـت نه با راست

     ولیکـــــــین احمدی بــــــــــــینوا را      تو کل با کــر یم کــــــــر دگا ر  است

     بجان کس نه د رد ی نه یـــــــقینی       نخورده می سرا ن پر از خـماراست
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نی برای دین نی از  بـهــر دو نــــیا ســو خــتـم

  یا د م آمد آن قـــد وبا لا ی ر عــنا  سو  ختم

  د ا غ بــــو د م سا لــها د ر خــنـده لـعــل لــبــش

  لیک د وش ازگرمی آن چشم شهلا  سو  ختم

د ر د داغ انتـظا رت بر ق زد بـر پـیکـرم

بر سر را هت چــو نی بست زلیخا   سو  ختم

عا قـبت  عــشقـت چو مجـنون د ر بیا با نم کـشید

چون چراغ لا له در داما ن صحرا    سو  ختم

شمع اگر د ر بزم خو با ن سو خت برجای سوخت

لیک من پر وا نه سان افسوس بیجا سو ختم

نا لــه  ما هــــی زآ تــش با شــــد از مـــــن ز آ ب

کــز نگا هی چشم پرآ بی سـرو پا    سـو ختم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
من از بیگا نگان کمتر زیا را ن بیش میتر سم   

                                                         مرا پروای دو شمن نیست من از خو یش میتر   

         ندارم اعتنا بر دو شمن دا نای صـــدق اند یش  

                                                         من از یا را ن نادان نیگو ن اند یش میتر ســم

         به آهی میکند کار سپاهــــــــــی خا کسا را نش  

                                                         دگر ها از امیران من از درویش میتر ســــــــم

         بد ون نیش نبود نوش زنبو ر ســـــــــعا دت را  

                                                          چو بینم نوش دو نیا آن زمان ازنیش میتر سم

         به درد مبتلا گشتی مکن تشو یش به گـــــــردی  

                                                           زمام دردها یعنی من از تشو یش میتر ســـــم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

عرض عشق اید وستا ن در پیش جا نا ن مشکل است                                                          

       د رد دل را گــــرنـــپر ســــد یا رد رما ن  مشکل اس

 با نگا  هــی میتوان اظهار عشــق و بــند ه گی                                                                                                       

      لیک اگر معــشوق با شد طـــفــل نا دان مشکل است  

    وصل مـیجــــوی وداری بــــیم از رســــو ا شــــــــد ن                                           

 نا م نـــیکو داشـــتن در عــشق خو با ن مـــشکل است

    ایک وصـــــــل اند یـــش واز ما ل جا نی بــــیم نا ک    
    وصل جا نا ن بی گذ شتن از سر و جا ن مشکل است

    گر  نداری هــمت فر هاد کن پر هـــیز از عـــشــــــق                   

           باز  ی عشق ای پــــسر چون کــندن جا ن مـشکل است

    رســــتـــم آسا رو به با لــینــش اگر خا هـــــی وصا ل

    ور بــتر ســــــی از جـــفا ی پا ســــبا نان مشکل است

    شرح عـــشــق افــسا نه با شــد نزد نادان بو الحـــو س

    ما جــرای عــشـق گــفـتن پـــیــش نا دا ن مشکــــــل است

   گــــــــر ندا ری تا ب زندان ســــر مـــپــیـچ از امــــــر او

    سر کشی چو ن یو سو ف و رفتن به زندا ن مشکل است

    مــهـــما ن یا رم امــــا جُــــرآت رفـــتا ر کــــــــو

  بی حضور با غبا ن رفتن به بُستا ن مشکل است

  د ر جـها ن بی عشق نــتـوا ن ای رفــیـقی زیــستـن

  بی چـرا غ زند ه گا نی د ر شــبـسـتا ن مشکل است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

ر با عیا ت)

      از استا د هنر مندم جنا ب محترم استاد محمد صدیق احمد ی تا هنو ز هیچ شعر رباعی

             ازاین استا د هنر مند به نشر نرسیده این جا نب غلا م سخی رنجبر یکی از شا گـر دان     

        این بز رگوار میبا شم ربا عیا ت خیلی کم از این استا د درنزدم بو د تصمیم من بر این

         شد که رباعیا ت ایشا ن را به نشر بر سا نم اومید وارم مورد قبو ل شا ن با شد این شا

        گرد کمترین خو درا از دعا فرا مو ش نسا زددر آیند ه از خدا وند کر یم امید وارم دیوان

         ایشا ن رانیز نشر کنم  ( و من الله تو فیق )                              

****************************************************

         سری نا مه بــــنا م حـــی مـطــلق   
         کریـم وقا در و دانا ی بر حــــــق

                            بنا م خا تــــم خـــتم ر ســـــو لان         
                             که او ست از جـمله سا لا ر اسبق

        گــــــــــرفــته یاد رو یت دوردورم  
        شب وروزان دهد هر لحظه جو رم                                                                                          

                             فرستا دم بــتو احـــوا ل خـــــــودرا        
                             نما زین ما جـــرا ای دوست غورم

     زیا دت یگـــد می نا ســـود جانـــــم       
      فرا مــــوشت نشد یک ره روا نـــم

                        قد سروت پــیش چــشــمم سیتا ره

                        که لحظه فرامـــو ش نیست ازانــم

      جــــــدای آتــــش ســــوزنده با شد      

      دیگی سینه زغـــم جو شنده با شد

                         زپا افتا ده ام از جـــــــــــور الـــمر

                        هـــنوزم نازنین نا زند ه باشـــــــد

      جدای آتـــــــش اند ر جان فگـــنده   

   نه جان بامغز واستخان فگـنده

               بیبین خا کسترم را بــعــد سو حتن

                مجا ور وا ر درزندان فـــگـــــنده

 

             غـــــــم دارم کـــــــه پایا ن نــــدا رد      

             دور از تــــو عـــــمر شا یا ن ندا رد

به بـــــــینم روی پاکـــت را بـــمیرم             
  دیگــــــر این احــمــدی ارما ن ندارد             

            غـــــم دارم کـــــــه با گفتن نگنجد

  چــنــین ماتــــــم به بنهفتن نگنجد                                                                  

                                                       ازاین ســــــــودای هـــجـران جــدای 

          چو خر مــــهره به این سفتن نگنجد 

            غـــــــــــــــم دارم که پایا ن ندارد      

            دور از تو عـــــمـــر شایا ن ندارد

                                       به بینم روی خــــــــــــوبت را بیمرم  

                                       دیگـــر این احـــــمـــدی ارمان ندارد

            دلــــــــــــم درد دیگر دارد زد لبر      

            گهی یا د م نسازد یار الـــــــــــمر

                                         از ایـــن رولــــــحــظــه شادی ندیدم

                                          به غــــــم بگذ شت عمر من سراسر

           بیادت هــــــــــــر زمانی میطپد دل     

           سرا زیر است اشکم همچو محمل

                                         زســــــویت هــــیـــچ پیغامـــــــم نیامد

                                         مـــگــــرشــــد راه بند یک ره قرنـــتیل

           قـــدت راسرو بستان میتوان گفت 

           لبت راآب حـــــیوان میتوا ن گفت

                                           دو چــشـم سرمه سای پر خــــــمارت

                                            به والله غارت جا ن مــیـتوان گــفــت

         ره ورفتار آهـــــــــو مـــیـــتوان گفت      

         دوچشمت راچــــــو جادومیتوان گفت

                                           لب لـــعـــــــل تـــرا در عـــــین دید ن  

                                          گل وگـــلفا م گــــــلبومـــــیتوان گـفت 

 

شما را ترک افغان میتوان گفــــت                                           

رایس کل خوبان مـــیتوا ن گفـــت                                            

                                 جدا این احمدی از خـــد متــت یا

                 غــــل وزنجیر زندان میتوان گفت 

شـــــماراشاه دوران میتوان گفت                                             

امــــیر ملک افــغان مـیتوان گفت                                             

                  دو چـــــــشم جادویت راعین دیدن

                 به ضربه تیر وپیکان میتوان گفت

           رخت خـــورشید خاورمیتوان گفت

           قــــــــد ت آرای زیور میتوان گفت

دوچــشــمانت بتیغ و تـیر و پیکان               

به بیرحمی چو کا فر میتوان گـفت               

           لبت را لعل رمان مـــــــیتوان گفت

           دها نت آب حیوان میـــــتوان گفت

ُرخــــــت از ماه تا بان اســــت بهتر             

بحق خورشید رخشان میتوان گفت             

           بـــــناز و نازنــــین ونـــــــازبــــــو     

           نمـــــیدانم چــــــــرا بامن بخــــوی

بــــقــتل مــــــن اگر بــندی کمر ر             ا

نبا شد احـــمـــدی را گــفـتــــگوی            

            لب نازک مــــثال کا غـــــذ گـــــــل

            دوچشمانت چو برق با تـــجــمــــل

بســـــودای فــــراقـــــت الـــمر من           

به شــهـــر فا ر یاب افــــتاده غلغل           

           نه دل دارم کـــه از د لــــــبر بدورم

          غـــــــم المر دو چشمان کرده کورم

مر یضـــم من به داکــتر نیست لازم           

که با شد شــــــــربت لعلش ضرورم           

 

 

 

           جــــمالــــت درجــهان بی مــــثا ل است      

           به همتا یت نه در شرق و شما ل است

                                                          نـــمای حــــســـن پا کــــت ای دل آرا                                     زصـــنـــــع کـــــــردگار لا یـــزال است

           قـــد یر لــــــم یزل حسن ولـــــیا قـــت       

           بــتـــو بـخـــشــید از روی صــدا قــت

                                                          جــــدای ها نصــیب احـــمـــدی بــــود      

                                                          که افــــتد از ســــر نو در فــــراقــــت

           مـــهـــی مـــن دور از تو در گرفـتـــم    

           فــــغــان نالــــها از ســـــــر گرفــتــم

                                                           چــــــرا ســـــو خـــتی بنار هجر مارا      

                                                           گـــــویا من شــــیوه کا فـــر گر فــتـم

           جدا ازتــــــوبه آتـــــش سوخت جا نم  

           قــــــــرار و طـــاقـــــت وروح روا نم

                                                           ندانــیــســتم چــــرا این ظــلم کـــردی       

                                                           نباشـــد حا جـــت حـــرف وبـــــــیا نم

           جــــدا از تو زغــمــها دل فــــــــگارم      

           حـــــزین و خــســته وزارونـــــــزارم

                                                         اگـــــر دورم زوصــــلت الــــــــمر من       

                                                         تــــــــــــرا با ذات الله مــی ســیـــپارم

           جـــــدا از وصــــل رویت بــــیقـــرارم      

           زبــس طـــولا نی گــشــته ایــنــتظارم

                                                           زآلام زمـــــا نــــــه الــــــــــمر مـــــن      

                                                            نگـــهـــدارت کـــریم کـــــر د گــــا رم

           به هـــــرجا ی که باشــــی الـــــمرمن       

           نگـــهــــدارت خــــدایم دلـــــــبری من

                                                            ســر افــرازی رنگ سرخـــــی نصیبت 

                                                            بتی شا أیسته مـــــه پـــــــــیکر ی من

            نگـــــهدا رت خدا وند جها ندار   

            زرســـــــوا ی بد نا می بد کا ر

                                                    نصیبت نام نیک ســــــر فرا زی    

                                                     مو فق با د دایم در هــــمه کا ر

            نثار جان پا کش قو ل هــــــوالله   

            حصار جـســــــم روح الحمدا لله

                                                      صحت عا فیت دارش اللـــــهی    

                                                      بحـــــــق ســـــوره انا فتحــــنا

           خــــــدا وندا روانش شاد میدا ر  

           زدردورنج وغــــــــم آزاد میدار

                                                      کسی گر کج بیندیشد به الــــمر     

                                                        اللهـــی درزمان بر با د میدار

           ا للهــــی درد مارا سا ز د رمان      

           بــســـر آور زمان رنج و حرمان

                                                      دوبا ره وصل الــــمر کن نصیبم  

                                                     زفضل ولطف خود یا حی سبحان

           جــــــدای ها نـــبوده اخــتیا رم       

           دور از تو ازفراقت جان سپارم

                                                         به صحبت گر رساند المر من

                                                        دوباره آن کـــریم لا یزا لــــــم

          جدای راحت ازجا نـــــــم ربوده   

         غم واندوه رنــجــــورم نــــموده

                                                        زبس  گریه نــــمودم از فرا قت  

                                                      زهر دو چشم خود کـــورم نمو ده

         جــــــدای صبر وطاقت را بهم زد  

         بجا نـــم بیقراری را رقــــــــم زد

                                                     زبس هجران زده آتـــــش بجا نـــم   

                                                     که مغز و استخا نـــم را قـــلـــم زد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

همدم گلها

 

می خواستم که در تو شکـــــــــوفا شوم نشد        در باغ عشق هــمد م گل ها شوم نشد

می خواستم به مسجد چــشــــــــما ن نا ز تو        گـــــــرم دعـا و مست تمنـا شــوم نشد

می خواستم چو واژه به قامــــــوس عاشقی         بایک نگاه مــــــهرتـو معنـا شوم نشد

می خواستم به سان نسیم سحــــــــــــر گهی         در کـــوچه باغ زلف تو پیدا شوم نشد

می خواستم به سا حــــــــــــــــل آرام یا د تو         هم پای مـــوج، غرق تماشا شوم نشد

می خواستم چو قامت خـــــــورشید صبحگاه         گرم از فـــروغ آن رخ زیبا شوم نشد

می خواستم زحال تو ای نو بــــــــهار عشق         در کوچه سار خاطره جویا شوم نشد

می خواسـتم د و چــــــشــم آهـــورایی تو را         آیـینه دار غـــمــزه و ایمـا شـوم نشـد

می خواستم به سان عزیزان  به ملک شعر         سلــطا ن واژه های دل آ راشوم نشد

امروز جــــــــما ل تو بر د يده مبارک باد        بر ما هوس تازه پــيـــــچـــيده مبارک باد

گل ها چو ميان بندد بر جمله جهان خندد       ای پرگل و صد چون گل خنديده مبارک باد
خوبان چو رخت ديده افــــــتاده و لغزيده        دل بر در اين خا نه لغـــــز يده مبارک باد

نوروز رخت ديدم خـــوش اشک بباريدم        نوروز و چـنين با ران با ر يده مبارک باد

بی گفت زبان تو بی حــــــرف و بيان تو        از باطــــــن تو گــوشت بشنيده مبارک با د

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

من پذیرفتم شکست خویش را      پندهای عقل دور اندیش را 

 من پذیرفتم که عشق افسانه است

  این دل درد آشنا دیوانه است  

  میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم با رفتن من شادباش

از عذاب دیدنم دل شاد با ش

گرچه تو تنها تر ازمن می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را         تلخی برخورد های سرد را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

من سکــــــــوت خویش را گم کرده ام          لاجـــــــرم د ر این هیاهــــــــــــــــو گم شد م

من ، که خــــــود افسا نه می پرداختم         عا قـــــــــــبت افــــــــــــسا نه ی مرد م شد م

من غروب عشق خودرا در نگاهت دیده ام 

 تارو پود عشق را از قلب خود ببریده ام     

  آنچه من باید بفهمم این زمان فهمیده ام  

  در  دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

در کشور عشق هیچ کس رهبر نیس

     هیـــچ شاهــــی به گــــدا سرو نیست    

هـــــــــــــو الــــمـــعــشـــو ق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

            چه گويمت  كه تو خــــود با خبر ز حا ل مني
                                                
چــو جا ن ‌نها ن شده د ر جسم پر ملا ل مني
چنين كه ميگذري تــــــــلخ بر من از سر قهر
                                                        گمان برم كه غـــــــــــم انگيز ماه وسا ل مني
خموش و گوشه نشينم  مگــــــــــر نگاه توام
                                                       لطيف و د و ر گريزي مگـــــــــــر خيا ل مني 
ز چند و چون شب د و ريت چه ميــــــــپرسم
                                                        سياه چشمي و خـــــــــــود پا سخ سوا ل مني
چـــــــو آرزو به دلم خفته اي هميشه و حيف
                                                       كه آرزوي فــــــــــــــريـــــبنده ي محا ل مني 
که د گر هــواي سركشي اي طــــبع من ‌مكن
                                                       اسير عشقي و مـــــــــــرغ شكسته با ل مني  
 ازين غمي كه چنين سينه سوز سيمين است
                                                         چه گويمت كه تو خـــو د باخبر ز حا ل مني 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

پرواز تا نهایت عشق

باز هم سپیدی کاغذ وسوسه تکرار اسم توست و قــــــــــــــلمی که د ر آغــــــــــــــــــوش

انگشتا نم،شهوت نوشتن را بیدار میکند به وسوسه ها دل میسپارم و قـــــــلم بر کاغـــــذ مینهم.نام تو شروع هر کتیبه ایست تکرار.....تکرار.....تکرارسپیدی کاغذ رو به سـیاهی میگذارد و غرور چشمانم به اشک مبدل میشوددر نهایت بغضی که راه تنفسم را مسد ود کرده،میشکندیک دنیا حرف ناگفته و بازهم مینویسم دستانم قدرت ندارد و کلمات به لرزه می افتند،از ناتوانی دستهایم حرفهای ناگفته و رازهایی که هرگز کسی نشنیده سکـــــوتی وهم انگیزآری،بازهم نامه ای بی نشانی نامه ای که هرگز نخواهی خواندچشمانم خیس و پیشانیم تب دارسر به روی اسمت میگذارم و در رویاها غرق میشوم لحظه ها را با یاد تو سپری میکنم وکاغذها را با نام تو زیبا  به همین تکرارها د ل بسته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
هنوز هم فراموشت نکرده ام   بااین که فراموش شده ام هنوز هم صدایت را می شنوم    

با این که صدایم نکرده ای هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم  با عشق تو پا بر جام با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای هنوز هم چشمانم به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای هنوز هم دل واپس دل نگرانی های توام با این که از همه آدما بریده ای هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم با این که شنیده ام خود ت را باخته ای هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشدبا این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است هنوز هم از امید حرف میزنم با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست با این همه میدانم .

                            من هنوز به تو ایمان دارم و تو هستی تنها امیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
سی سا ل بغفلت

  سی سا ل بغــفــلت ثمر عمر به حد ر رفت 

آ ن یا ری که میخو استمش نزد دگر رفت 

  در کوه خــــــــــــــرا بات مرا راه ندا د ند

گفتن که همان یا رتو از را ه دگـــــر رفت 

  رفتم زبتخا نه بگــــــــــــــیرم ســرا غــش

گفتن که دریغا تو نـــــــــــبودی بد ر رفت 

  ازمسجد و میخا نه ازدیر خـــــــــــرا با ت

پرسیده ام گفتن مه تو شب به ســفر رفت 

  در هیچ مکان جا ی نشا نی نگــــــــذارید

آن شو خ پری چهره من چه بی اثر رفـت 

  یا رب به کجا رفت کجا هست مـــــکا نش

از دوری وصلش مرا عـقــــل ز سر رفت 

  از رنجبر غم دیده چه دید او نـــها ن شد

این حسرت اودردلم در روز حشر رفــت
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نپرسيد چرا نگاه هايت اینقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت اینقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

آري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ...

 و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

    چـيـزي نما نده است ، پــشــيما ن كني مرا       با دست ها ي عا طفه حيران كني مرا

    آخــــر چگــــونه از د لـت آمـد بـــها ر من        تسلــيم د ست هاي زمستا ن كني مرا

    من شكوه اي نمي كنم ا ما چه عيب داشت       يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا

    مي خـــــواهــم از جزيره چشمت گذ ر كنم        با يك نگاه ، طعـــمۀ طوفا ن كني مرا

    هرچند باز تــــشــــنگي ام را سر و د ه ام        ميــــشد  پر از ترا نه با ران كني مرا

عشق چيست

 3 ثانيه نگاه 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا 3  روز آشنايي

 3 هفته وفاداري 3 ماه بيقراري 3 سال انتظاری

 30 سال پشيماني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
رفتی ولی

رفتی ولی کجا  که به دل  جا گر فته ای

د ل جای تست گر چه دل از ما گر فته ا ی  این

تر سم به عهد  خو یش نپا یی و  بشکنی

آن دل که از منش  به تمنا  گر فته  ای  

ای نخل من که بر گ و برت شدزدگران

دانی کز  آ ب د ید ه ی من پا  گر فته ای  ای

بگذ ا ر تا بـبینمش   اکنو ن که می رود

ای اشک از چه را ه تما شا  گر فته ای   

خار م بدل فر و مکن ای ،گل به نیشخند  

اکنون که روی سینه او  جا گر فته ای   

گفتی صبور با ش به هجر ا نم  رنجبر

آخر تو صبر از این د ل  شید ا گر فته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
نگاه کن !

موی سپید و بخت سیا هم نگاه کن  

سوز مرا به شعلۀ آهم نگاه کن

گفتی مرا که شام تو چون بگذرد به هجر؟ 

شا م مر ا  زر و ز  ،سیا هم نگاه کن

بر در د من ز حا لم ا گر  پی نمیبر ی  

برگر یه های گاه  بگا هم نگاه کن

تا صد سخن به نیم  نگه با ز گو یمت

ناز آفر ین  من ! به نگاهم  نگاه کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
چه میکرد م

 

سفر از کویت ای دلبر نمی کرد م ،چه میکرد م

هوایت گر بیرون از سر نمی کرد م ،چه میکرد

به تسخیر دلت چون کو شیشم را بی، اثر د ید م

شکست خویش را باور نمی کرد م ،چه میکردم

گل عشقی ، به باغ خاطرم سر زد و شد ، خند ان

                                 گرش در پای تو ، پر ، پر نمیکردم چه میکردم

به تیغ مژه ، چشم ظا لمت قصد حلا کم کرد

                                حذ ر از تیغ این کا فر ، نمی کردم چه میکردم   

مپرس از من چرا ترک ، حر یفان کهن کرد ی

ند ید م چا رۀ دیگر نمی کرد م ، چه میکردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

خوا نه غم

کس نیا مد که از این خوا نه غــم شا د ر و د     

                                                    غــــصه اش هیــچ نبا شد زغم  آ زا د ر و د

سخت جا ایست که من دار  جــهان میــــبــینم     

                                                    هـر چه داری زتو نیست این همه بر باد رود

سا لها خوردن غم ار ز ش یک شا د ی نیست    

                                                    د ل مــــــیا زار کــــــه یا ران تو از یا د رود

زند گا نی جــهان بــــیش زسا عـــت مــشما ر   

                                                    روزی آ ید ز تو با نا لـــه و فــــر یا د ر و د

صـحـــبـــت یا ر وفا دار ترا بخـــــشـــــد نو ر    

                                                     د ل نگهـــدار که این ظـــــلمت  بـیــداد رود

این غـــنــیــمت شما رش لحــــظــۀ نزد یا ران   

                                                     ورنه این ز ند ه گـــــی ها چون خس افـتاد رود

تکیه گا هــــــــــت بجز از خا ک نــبا شد آ خر      

                                                     مرغ جا نت بقـــــفــــــس خوانه صیا د رود

پس میا زار د ل را که جــــــهان با قــی نیست     

                                                     عا قـــبت کار به افــــسو س به آ ه داد رود

جان شرین بــــــیا د لب شـــــــــر ین بـســپا ر    

                                                     ورنه روزی به یک تیشه چو فـــرها د رود

رنجبری فا ش مکــن نام او در هــیـــچ زما ن     

                                                     نــــشـــــو د این خبــــر با مرد م بد ذات رود       

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

حمله انتحاری به مراسم عاشورا در افغانستان

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند...

پدید آورنده : نامشخص ، صفحه 46

خون حسین(ع) و اصحابش کهکشانی است که بر آسمان دنیا، راه قبله را می نمایاند... اگر نبود خون حسین، جوشیدن سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانه شب، نشانی از نور باقی نمی ماند... حسین سرچشمه خورشید است... و بدان که سینه تو نیز آسمان لایتناهی است با قلبی که در آن خورشید می جوشد، و گوش کن که چه خوش ترنْمی دارد در تپیدن: «حسین، حسین، حسین...» آن شراب طهور که شنیده ای بهشتیان را می خورانند، میکده اش کربلاست و خراباتیانش این مستان اند، که این چنین بی سر و دست و پا افتاده اند... آن شراب طهور را که شنیده ای تنها به تشنگان راز می نوشانند. ساقی اش حسین است: حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین. عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است: اینجا در کربلا، در سرچشمه جاذبه ای که عالم را بر محور عشق نظام داده است. شیطان اکنون درگیر و دار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشیر شیطان از خون شکست می خورد: از خون عاشق، خون شهید.

ما همه افق های معنوی انسانیت را در شهدا تجربه کرده ایم. ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثّل می یابد، عشق را هم، امید را هم شجاعت را هم و... همه آنچه را که دیگران جز در مقام لفظ نشنیده اند، ما به چشم دیدیم... آنچه را که عرفای دلسوخته حتی بر سر دار نیافتند، ما در شب های عملیات آزمودیم. ما عرش را دیدیم، پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند... تو بگو کیست که زنده تر است. شهید سید عبدالرضا موسوی یا من و تو؟ کیست که زنده تر است؟ تو بگو که آیا این تصاویر واقعی ترند یا روزهایی که من و تو واماندگان از قافله عشق یکی پس از دیگری می گذرانیم؟

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرندة عشق تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند... راز خون را جز شهدا در نمی یابند. گردش خون در رگ های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب، شیرین تر است و نگو شیرین تر، بگو بسیار شیرین تر است. راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است.

شهادت جانمایة انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. رمز آنکه سیدالشهدا(ع) را خون خدا می خوانند، در همین جاست...

اینها فرزندان قرن پانزدهم هجری قمری هستند؛ هم آنان که کرة زمین قرن هاست انتظار آنان را می کشد تا بر خاک مبتلای این سیاره قدم گذارند و عصر ظلمت و بی خبری جاهلیت ثانی را به پایان برسانند.

عصر بعثت دیگرباره انسان آغاز شده است و اینان، این رزمندگان، منادیان انسان تازه ای هستند که متولد خواهد شد: انسانی که خداوند توبه اش را پذیرفته و بار دیگر او را برگزیده است... بگذار آمریکا با مانورهای «ستاره دریایی» و «جنگ ستاره ها» خوش باشد؛ دریا، دل مطمئن این بچه هاست و ستاره ها نور از ایمان این بچه مسجدی ها می گیرند.

صحرای کربلا به وسعت تاریخ است و کار به یک «یالیتنی کنت معکم» ختم نمی شود. اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه است یا خیر!... آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند... و مگر نه آنکه گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشند؟

هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند. اگر چه خواندن داستان را سودی نیست، اگر دل کربلایی نباشد. از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند. زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا(ع) حُب حسین(ع) سرّالاسرار شهداست.

فاین تذهبون؟ اگر صراط مستقیم می جویی بیا، از این مستقیم تر راهی وجود ندارد: حُبّ حسین(ع). آری کربلا از زمان و مکان بیرون است و اگر تو می خواهی که به کربلا برسی، باید از خود و بستگی هایت از سنگینی ها و ماندن ها گذر کنی... از عاشورای سال 61 هجری قمری، دیگر زمان از عاشورا نگذشته است و همة روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو می گردد تا ببیند که چون صدای هَل مِن ناصرِ امام عشق برخیزد، چه می کنیم؟... شریان قیام ما نیز به قلب عاشورا می رسد و این چنین ما هرگز از جنگ خسته نخواهیم شد... آماده باشید که وقت رفتن است. هر شهید کربلایی دارد... و کربلا را تو مپندار که شهری است میان شهرها و نامی است در میان نام ها، نه! کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقتی نیست... هر شهید کربلایی دارد... و برای ما کربلا پیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است. یک منظر معنوی است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم، نه یک بار، نه دوبار، به تعداد شهدایمان... هر شهید کربلایی دارد که خاک آن کربلا تشنة خون اوست و زمان، انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا رسد و آنگاه... خون شهید جاذبة خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را به آن سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد... سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بهای دیدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

( حکا یت)

         حکا یت کند را ویا ن کــــــــــهن            که یک روز با ب حسین و حــسن

بد ل گفت یا رب کسی هم چو من            ندا ر د کسی ز و ر با ز وی مـــــن

نبا شد چو من پهـــــــلوان یقــین            نه د ر آ سما ن  نه ا ند ر زمیـــن

در آ ندم خدای جــــــهان آ فـرین            فر ستا د  جبر ئیل اند ر زمیــــــن

بگفتا که یا سید المر ســـــــــلین            سلا مت ر سا نید خـــدای مبیــــن

که امروز با شــــــیر پر وردگا ر           هنر های خــــــود را بکن آ شکا ر

مرا نیست قـــوت بر آن نا م دا ر           به   مثــل علی صاحب ذ الفـــــقا ر

د ر آ ند م بگفت جبر ئیل ا میــن           خدا د ا د قـــوت آ سما ن و زمیــن

محمد که این حـر ف ا ز وی شنید             به ما نــند بــر ق ز جا بر پـــــر ید

بغـــــــر ید ما نند یک شیـــــر نر           بگــــر د ید با د و ر با زا ر و شهر

علی را به یک گو شه بنشسته دید             د ر آ ند م به نز د یک حید ر رسید

علی گفت ای مـرد صاحب نقا ب            کجا میر وی این زما ن با شـــتا ب

محمد بگفت پهـــــلوا ن گـــز ین            یکی مرد خا هم در این سر زمیــن

که پهـــــــلوا نی کنیم با یگد یگر           بی بـیــنیم از ما کــــه یا بد زفــــــر

عـــــــــــلی با محمد زروی ا د ب            به مثـلم نبا شد پهلوان در عــــرب

ا گر پشتی من آ وری بر زمیــــن            بدا نم توی  پهـــــــــــــلوا نی یقین

محمد نعـــلین زپا کـــــرد بیــرون            بغُــــــر ید ما نند شـــــیر جـــــو ن

عــــــــــلی بود ما نند یک شیر نر           بزد دا من خـــــو یش را با کـــمــر

که دریا ی ها مون برآ مد به جوش            ز خــــــلق مد ینه بر آ مد خر وش

ز ا نس ز جن و ز مار و ز مــو ر           نیظا ره میکرد ن ز نز د یک د و ر

ز بهر نیظا ره به هرد و طــــر ف           ملا  ئیک  ستا دن چون صف به صف

ز بهر نیظا ره خـــــــــدای جها ن            کشا د آند م د ر ها ی هفت آ سما ن

دری آســـــما نها کشا ده نمود          چه گو یم که خا لق تما شا نمود

دو نور دو نا م دو خیر الــبشر          گر فتن هـــــــر د و د یوا ر  کمر

گهی مصطفا مر تضا را دوا ند          گهی مر تضا مصطـفا را د وا ند

دل هـردو د ر بر طپید ن گر فت          ز جا ی عرق خون چکیدن گر فت

علی گفت یا رب همین مرد کیست            که پیوند پیوند ما را گــــز یست

اگر پشت من آ ورد بر زمـــــین           چه گو یم جوا ب ر سـو ل امین

رسول خدا شا  فع عا صــــیا ن           علی را بلند کرد با آ ســــــما ن

بلند ش بکــــــــرد بزد بر زمین            که خیل ملا ئیک بگفت آ فرین

که حیدر به روی ز میــن آرمید            یکـــــی آه سر د زد ل بر کشید

محد نقا ب را ز صورت گــرفت            ز نور محمد زمین د ر گـر فت

علی آ نزمان با محمد چـــو د ید             بزد دست بر سینه شکر ی کشید

به غیر از خـدا  رســـو ل ا مین             نیا رد کسی پشت من بر زمین

هزا ران درود هــــزارا ن سلا م              زما بر محمد عـــلیه ا ســـلا م

هزا ران د ر ود هــــزا ر د یگــر              بر اولا د ا صـحا ب خیر البشر

هزا را ن د ر ود هزا را ن هزا ر              زما با د با حضرت چها ر یا ر

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     این حکا یت های که  نوشتم با شو ق علا قه برا در محترم حا جی      

     ملا ابو ل نوشتم چو نکه ایشا ن بسیا ر علا قه مند بودن این حکا یت ها اول قلمی

     تحریر شده بود بسیا ر پرا گنده بود با خوا ند ن آ ن با  مشکل زیا د رو برو بود    

     من از خوا ند ن ایشا ن رنجم کمتر میشد وقت چنین حا لت برای خواندن پیش      

     میا مد برا یم تا ثیر چندان ندا شت من تصمیم گرفتم هر طور که شده با ید این       

     مشکل را بر طرف کنم دگر برای خوا ندن کدا م سکتگی وجود نبا شد امید وا رم   

     مورد پسند برادر محترم الحا ج ملا ابو ل قرار بگیرد واین مسا فر دور افتا ده را  

     ازدعا فرا موش نسا زد             ( من الله تو فیق )

با احترا م برا درشما غلا م سخی رنجبر

        

        تا ریخ / شب /13 / ما ه مبا رک رمضا ن /13 /7 /1386 تحریر شد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

   با من نه نشیـنیـد که من ســـو خته کبا بم          چون آ تش هجــرا ن او بر ده ا ست لعا بم

   از من بگر یز ید که آ غـشـته به  د ر د م          زین جا م منو شید که همیـن کر د ه خرا بم

   با من مر و ید راه که من غــر ق ر وا نم          نـی جا م بکـــف با شــد نی پـــیـک شرا بم

   چون تشنه لبم راه بـیا با ن به پـیش است          چون تنگ نـفسم هــر د می د نبا ل سرا بم

   صد حـیف که من پـند نیــکـو خاه نشنید م          آ خر به تمــشا ی او گـــم گــشت حــسا بم   

   دل بر د ز من نیـم نگا هـــش ز ره لطــف          دانیست که عا شـق شده ام کر د جــــوا بم

   شبها به اومیدم چه شود خواب رو م زود          آ ن  چهـــرۀ ز یــبای اوبـــیـــنم  بخــوا بم

   عشق او بسی جـــور بمـــن داد نــــها نی          برداشت ز چشم و دل من شر م و حــجا بم

   از من مپر سید که چه د یدی تو ز یا ران          هـر د ر د و غمی بو د نو شــــتم به کـتا بم

   گـــفـــتم که نگا را بــنما ر و ی لطـــیفـت           گـفــتا که مرا عا د ت است دائیم به نقا بم

   گفتم به غمت رنجبری ای یا ر چه سا زد           وی گــفـــت بمیـر د نکــشد ر نج و عذا بم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

تا د ل به مهر آ ن بت رعنا گذا شتیم

تــــا د ل به مهـــر آن بت رعــــنـــا گذاشـتــیم        در بحــــــر بیکــــران غمش پــا گذاشتیم

ما را همین بس است کـــه از طــبـــع د ر فزا        بس دختـــــران شعـــر به دنیــــا گذاشتیم

با ما مگــــو ز جلـــــوه ظاهـــر فـــر یب دهر        بر هـــــــر چــه هست خط چلیـپا گذاشتیم

فــــا رغ شــــد یم از غـــم د نیــــا و آخــر ت        تا لب به جــــــا م بــــاده و صهبا گذاشتیم

ماهـــم به پا س عشق به قول «زحل» همی        ســــــر د ر کـنـــا ر خیمــــهء لیلا گذاشتیم

از درد هجـــــر یـــا ر ز د ر یـــای د ید گا ن        بس دانـــه هـای لــو ء لــوء لا لا گذاشتیم

وامــق صفــت د ر آر ز وی جلــــــوه نـگار         پا در ر کــــــا ب محمل عـــــذ را گذاشتیم

ما، عا شق توایم بــــه د ل داغ عشق تست         رو گـــــر به خــــا نـقاه و کلیســـا گذاشتیم

در معـبد بـــــز ر گ د ل بــــــی ر یای خود          مـــــا چلچــراغ تــــــو به هـر جا گذاشتیم

د ست طلب به ســـــوی تو با لا نکرده ایم          افســـــانــــه هــــــا ز هـــمت والا گذاشتیم

شـد کــــا ر وان عمــــر زوادی زنـــــد گی          ای خـوش که سوزعشق تو برجا گذاشتیم

هستم  بـه جستجوی بهاران جلوه ات           چـــون لا له رو بـه دامن صحرا گذاشتیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

اید ل چرا

اینقدر خـــون خوردن و سوز گداز ای د ل چرا     این همـــه رنج و مشقـت بهـــر هر جاهل چرا

تا بکی در پیش کـــورانت چــــراغ افروختــند       میکنـی تلقین به شخص مـــرده ای غافل چرا

چند انــــدر خرمن هستــی ز نـــی آتـش ز غم       اینقـــدر گشتی بمـــرگ خویش مستعجــل چرا

صحبت نـا دان چو میدانی که زهر قا تل است       چــــون نـــداری اجتـناب از شر بت قا تـل چرا

خرمنت بربــــاد رفت و یک جوی حاصل نشد        تر ک نگـــر فتی ازین سودای بی حاصل چرا

غوطه زن دربحر معنی گوهری آو ر بـه کف       خشک لب افتـاده ایدوست  د ر ساحــل چرا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

تا کـــــــی به تـمــنا ی و صا ل تو بـــما نم           دا نم که به سودا ی تو نیست سود زیانم

ای تیـر غــمت خورده بقـــلب من حیــران           شب تا به سحـــــر من به نوا و به فغا نم

از شمع بــپر س حا ل منی خسته د لی را            پروا نه صفــت از غـــم هجـر تو چسا نم

امر و ز تر حــــم بـــنـــما ای گل خــنـدان            تر ســـــم کــه فــــر دا برد م با د خــزا نم

د نیا گذ رگا ست هـمه آ مد و پس ر فت            مــن نیــز ر و م با ری نیا بی تو نــشا نم

یگــد م بهـم بو د ن ما ار ز ش د نیا ست             میــدان که زچــــنگ اجـــل  نیست اما نم

امر و ز اگــــــــر با شـــم فـــر دا نبا شـم             د ر ز ره نبــینی د گــــر از نا م و نشا نم 

صد حیف در این دور زمان نیست محبت             از دست هـمیـــن مردم پر فـــتــنه بجا نم

گر یا ر و فا د ار بـمــــن عــــهـــد نما ید             گو یم هـــما ن رنجبـــر ی بو د م هما نم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نا مۀ رنجبر

عزیزم

 قلب من  رو به تو پرواز میكند

مرا ببخش ! از اين  جرم  بزرگ  كه دوستي است و جنايت ها  به  مكافات  آن  رخ مي دهد چشم  بپوشان ؟  اگر به تو «عزيزم»  خطاب  كرده ام ،  تعجب  نكن .  خيلي ها  هستند  كه با قلب شا ن  مثل آب يا آتش  رفتار مي كنند  .  عارضات زمان ،  آن ها را نمي گذارد  كه از قلب شا ن  اطاعت داشته باشند  و هر اراده ي  طبيعي  را در خودشان  خاموش مي سازند .

اما من غير از آن ها  و همه ي مردم هستم .  هر چه  تصادف و    سرنوشت و طبيعت  به من داده ، به قلبم  بخشيده ام .  و حالا  مي خواهم  قلب پر رنج و ناشناس  خود  را از محبت  خود  به طرف تو  پرتاب كنم  و اين  خيال  مدت ها است كه ذهن  مرا تسخير  كرده است

مي خواهم  رنگ سرخي  شده ،  روي گونه هاي  تو جا  بگيرم  يا رنگ سياهي  شده ، روي  زلف تو  بنشينم

 من يك كوه نشين  غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام  هستم  كه همه چيز من با ديگران  مخالف و تمام ار اده ي من  با خيال  دهقاني تو  ، كه بره  و مرغ نگاهداري  مي كنيد  متناسب است

 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس  مردم هستم ،  به تو خواهم  گفت  چه طور

اما هيهات  كه بخت من  و بيگانگي  من با دنيا  ، اميد نوازش  تو  را  به من   نمي دهد ،  آن جا  در اعماق  تاريكي  وحشتناك  خيال و گذشته  است كه من سرنوشت  نامساعد خود را تماشا  مي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

الهی عا شقش گردان

الهی عا شــقـــش گر د ا ن چو من د یوانه ا ش گر د ا ن

                                                  چو دیوانه شد او جار و کــشــی میـــخا نه ا ش گر د ا ن

چو من بی سر پنا ه سا زش چشا نش زهـــر هجــران را

                                                  بعا لم همچو من رســوا د و ر از خـــوا نه ا ش گر د ا ن

به بد نا می مـشـــهــو ر ش ز هـــم رازا ن کن د و ر ش

                                                   بملک غیـر مز د و ر ی د ر ی بـــتــخا نه ا ش گر د ا ن

به غمها کن پر یـــشا نــش بـــبر آ ن نور چــشــما نــش

                                                   زلیــخا وار گر یا نـش کــن و بی خــوا نه ا ش گر د ا ن

زغــم زا ر و نـــزا ر ش کن د و د یده اشکــبا ر ش کن

                                                    فرار از این دیا رش کن بخـلــق افــسا نه ا ش گر د ا ن

بکـــن بنــیا د پـــیـــما نــش بـــما ند د ر د ل ار ما نـش

                                                    چو من حیران و سر گردان دری هر خوا نه اش گردان

دگر وصــلــش نمـی جـــو یم گل عــشـــقــش نمی بو یم

                                                    الهی از تو میخـــوا هــــم ز من بــیگا نه ا ش گر د ا ن

د و عا ی( رنجبــری) یا ر ب اجا بت میــشــــو د یا نی

                                                   اجا بت گر شو د بــینم چــنــیـــن د یوا نه ا ش گر د ا ن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

زجا ن من چه میخواهی رها یم کن که حیرانم      ترا هر گز نمی خوا هم شکستی عهد و پیما نم

دگر از تو گذ شتم من نمی خواهـم وصا لت را      بظــلمت ها بسر بر د م نگــشــــتی ماه تا با نم

زد ستـت عمر سر گر دان هـمـیگشتم ترا یا بم      زبسکی بـیو فا بو د ی نکرد ی هیچ پر سا نم

د گر از من چه میجو ی کجا ر فتم کجا بو د م       رها یم کن مپرس دگر همین چند روز مهمانم

به بز مت گر شبــی آ یم  شبــی د گر نمی آ یم       تو آ ن بو د ی مرا تــنها  رها کر دی بمیدا نم

د گر آ ن چشم مخمو ر ت فر یبم کی تواند داد       که من از گو شه ابرو هــــمه را ز او میدا نم

بمن از حد فزون کردی جفا و جور ای مه رو       به پیش چشم من پیوستی با جمع  رقــیــبا نم

بصد شکوه بصد نیرنگ مرا راندی زنزد خود       نگا هی هم نمیکردی بمن با اشک چـشما نم

اگر گو ی که ای ( رنجبر ) بیا عهد د گر دارم       مرا صد تو بۀ ام با شد نبا شد عهد و پیما نم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

                         ا حمد الله ضرا بی               غلام سخی رنجبر

                      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بــیـگا نه نــمـــو د م د ل د یوا نه خـــو د را       د ر عشق تو سوختم سر و سا ما نۀ خو د را

 من زنده ام ای یا ر نخــو ر غــصــۀ بــیــجا       با ز آ ی بمن گـــــو هـــمه افـــسا نۀ خو د را

 از چـــشـــم ر قـــیـبا ن نها ن گو تو  نشا نی     با عا شـق افــسـر دۀ د لت  خـــوا نۀ خو د را

 مــــن آ یم گـــو یم بــتوا ین  را ز د لــــم را       آ تـــش ز ده ام از غــــــــمی تو لا نۀ خو د را

 ای آ ئیــنه حسن مـــــکـــن عـیـب بچــشمم        گـــم کر ده ام د ر عــشــــق تو آ ئینۀ خو د را

 غیر از تو د گر کیست ز ند شـــعــله بجا نم        جـز مــــن کسی آ تــش نز ند خوا نۀ خو د را

 ای شــمع مسو زا ن تو پر وانۀ خــــو د را        د ر عشق تو کر د م هــمه شب نا لۀ خو د را

 د ل میــطــپد د ر سیــنۀ من نا م تو گـــو یم        با ز آ ی بـبر مــــرغـــکـــی بی لا نۀ خو د را

 من میر و م امر و ز زعـشـقــت به بیا با ن        گا هـــــی نکـنـــی یا د تـــــو د یوا نۀ خو د را

 تا باد بیا رد زتوبوی بمشامم بویت بمشامم        آ ن و قـــت که بر ز لــف ز نی شا نۀ خو د را

 د گــر  نفر یــبم تو به آ ن وعــدۀ و صــلـت         بر گـــــو ی بـمــن شـــــکــوه بها نۀ خو د را

گـــفــتم که میا زار تو د یوا نۀ خــــــو د را         ز ین بـیش تواین( رنجبر) بی خوا نۀ خو د را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از برادر محترم انجینر احمد الله ضرا بی سپا س گذا رم که بنده را همکا ری نمو دن تا من خود

بتوا نم با مو فقیت شعر هایم را تا یپ کنم محفو ظ نگهدارم تا کسی نتوا ند از بین بردن آ ن کاری انجا م دهد .         / 19 /5 / 1386   تحر یر شد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
د ر د مند م کوه طبـیـبا تا که د ر ما نم کنند          آ ه د ر این دار شــفا نا یـند که پر سا نم کنند

نیست یارو همد می نی راز دان و مر حمی           یگـد می را حت از این افسرده گی جا نم کنند

وی طبیبی هیچ ندانی داروی د ر ما ن من           پس بفرما دور م از این ملک خو با نم   کنند

 چشم بــــیداران گیتی را بگــو ئید  نیم شب          لحظۀ در بــستــر خو د گو ش بگر یا نم کنند

دل ربا یا ن دل ر با یند م و لی با نا مۀ ها            هـــر شبی با نا مۀ ها ی غم غز ل خا نم کنند

در ز ما ن فر قـت و روز جدا ئیهای خو د           این چنین بی د ست و پا زار و پر یشا نم کنند

از صمیم قلب من چون عهد ها کردم مدام           دائیـماً این گلــر خا ن بشکستــه پــیما نم کنند

هست رنجبر دا ئیما بر عهــد کوه استوار           از چه رو این مهو شا ن ازخود پشیما نم کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

ای نگا هــــت آ را میش یک نگا ه د گــــــر کن

                                                       سا غــــــر غز لــــها یم با نگه ؛ مـــعــــطر کن

از شـــمیــم گـــفــتا رت بوی یا س می خــیــزد

                                                       با نــســیــم د ید ارت روح مــــن مـــشجــر کـن

وا ژه های شعــر من بیتو سا کت و سـر داست

                                                       رنگ وبوی شعرم با ش ظــلـمــــــتم مــنور کن

از نوا فــتاد افـــســـوس بلــبل غــــز لــــــها یم

                                                      جا می خا موشی بشکــن نغـــمه ام مصــو ر کن

پیش چشم خـــو نبا رم با رقــیـــب مـــیخـــند ی

                                                       حــــل این مـعــــما را از کــرم مــیــســر کــــــن

گـــشــته سست و بی بنـــیاد رشـــته محـــبتــها

                                                       خا طرا ت شهـــر د ل عا شـــقا نه از ســــر کن

عصر جمعه شد اید وست دیده ام چرا غا نیست

                                                       ســـوی کــلــبه( رنجبر) یک نگا ه د گــــــر کن

 

 

 

هر چند در آ خر شعر سخن از کلبه گفته شده زیرا رنجبر را کلبه نیست مدا م در سفر هستم تنها ستم رفیقی ندارم بار ها احسا س نا اومیدی میکنم از همه کس بیگا نه شدم

با کسی راز دل گفته نمیتوا نم اگر بگویم  بسیار است  با که بگویم  کو کسی از محبت

برایم سخن  بگو ید از جدای ها برایم بگو ید از نا اومیدی ها برایم قصه کند آ ن وقت

مرا در گفتن وادار سا زد که من با او راز دلم را بگویم از نا اومیدی های زنده گی

برایش قصه کنم از گر دش روز گار که به من چه میگذرد :شا عر گفته است

منعم که شر اب میخو ر د میگذ ر د    ور با ده نا ب میخو رد میگذ ر د

سا ئیل نیمه نان خشک بر لب جوی   تر کرده به آ ب میخورد میگذ رد

میگذ رد چه بخوا هیم چه نخوا هیم میگذ رد دونیا محل گذ راست تا ابد نیست

زیرا دار فنا ست : بعض اوقا ت حیرا ن میشو م با کسا نی که در این دار بی

بنیا د با همه کس زشت رفتار میکنند زره از محبت در قلبهای شان دیده نمیشود

چه میشد که همه در فکر این میبو دیم که ما چند روز در این جا با هم مهمان هستیم

از حضرت محمد (ص) پیا مبر ما و شما حدیث روا یت شده ایمان ندارید تا زما نی

کینه همد گر را در دل دارید ودر جنت نروید تا همد گر را دوست ندا شته با شید

                       این بود چند سخن که از غلام سخی رنجبر برای شما

                                   دوستا ن به تحریر در آ مد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

 

تفکر

حــالتی عجیب دارم خـــــویش را نمــــی دانم

کیستم کجــا بــودم در تفکـــــــر حیـــرانــــــم

گـــاه مست و مدهوشم گه ز سر رود هوشـــم

گـــه ببزم عــاشقان گه چوگــــل پریشانــــــــم

گه چــو صبح نــورانی گــه چـو شام ظلمــانی

گه به تخت سلطــانی گــــه فقیـــر و حیرانـــم

گه روم بـــه میخانــه گــــه روم بـــه بتخـانـــه

گــه روم سوی مسجــد گه بــــذ   کـــر قــرآنـم

گــاه عشق می ورزم گه چـــوشمع می ســوزم

گه به مجلس رنـــدان گــــه چــو ابر نیســانـــم

گه شوم چـــودیوانه گــــــه شوم چــو فــرزانـه

گه چو ابـــر گریـــانم گه چــو غنچـــه خنـــدانم

گه دلیل افلاطـــون گاه مــــی شوم مجنــــــــون

گه پی شفـــای خـــویش گـــاه تـــرک درمـــانـم

گــه روم سوی صحـــرا گـــه نشسته ام تنهـــــا

گه چـــو عاشق مجنـــــون گــه به سلک رنـدانم

گــه به حیرت  ( رنجبر) گه بـــه فکـــر و انـــد یشـه

گـــه زغم جگـــر ریشم گــــه زخــــود گـریزانم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

من اشک غلطــا نــم ز عشق لبـــریز بارانــــم ز عشـــق

من از خطاب نــــام تـــــو در جسم صــد جانــم زعشــق

این جسم را چـــون جان شــدی بر لوح دل عنوان شــدی

انـــــدر خلوص یک سکــوت فریاد و افغانــــــم زعشـق

از مــــوسم د ستـــان تـــــو بــــاغ و بهــــاران گشته ام

چــــــون نـــرگس بشگفتهء خـــود عنبر افشا نم زعشق

تــــا تو سراسر مـــن شــــدی گـــویا که عمـر من شـدی

در خـلــوت اندیشه ام با تـــــو غـــزل خوانــــم زعشــق

ای بـــا خیا لــــم همسفــر هــرشا م من از تو سحـــــر

در امتـــــدا د لحظه هـــــا پیـــــدا و پنهـا نم زعشـــــق

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

نا مه

                                                                  آئینــــــه فــروزان شودر کـــوی غـــزل هایــم

کاهسته بـــه رقص آمــــد بانـــوی غزل هـا یم                                                          

مــی چرخد و می رقصد بر قـــد نسیـــم شــب

                                                          پیوسته چــو موج گل گیسوی غـــزل هـــایــــم   

افشانده مه ای رویا زلفـــان بلنــــد خـــــــویش

                                                         همـــرنگ تغزلهـــا بر روی غـــــزل هـــایـــم

بنشسته یکی شرقــــی شه دخـتــر زیبــــــا ئــی

                                                       در باغ بنفش غـــــم آنسوی غـــــــزل هـــایـــم

در ساحت بارانـــی می خـــواند و میبــــویــــد

                                                     همپـــای سپیـــداران همبـــــوی غــــزل هـــایـم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

شعر، پديده اي است كه با همه افراد جامعه بشري سر و كار دارد و هر يك از اين افراد، بنا بر سطح فهم خود و انتظاري كه از شعر دارد، ميتواند تعريفي براي آن داشته باشد. بنابراين نميتوان به طور مطلق تعريفي ارائه كرد و گفت كه شعر همين است و جز اين نيست .
عده اي از منتقدان، به اشتباه پنداشته اند آن چه اصالت دارد، تعريف آنهاست و اگر يك اثر با تعريفي كه آنان يافته اند همخواني نداشته، به اين نتيجه قطعي رسيده اند كه آن اثر، شعر نيست. بايد دانست شعر بودن يا نبودن آثار ادبي، وابسته به ديدگاه ما نيست. آثار درخشان شعري، وجود خود را ثابت و حضور خويش را بر فرهنگ ما تحميل كرده اند .
لجاجت در مرزبندي، فقط ما را ا ز زيبايي هايشان محروم خواهد كرد و بس. كساني که ميكوشند شعر بودن يا نبودن همه آثار ادبي را با تعريفِ برساخته خود مشخص كنند، به آن شخصيت اساطيري يونان قديم شباهت دارند كه مردمان را ميدزديد، روي تخت خوابي كه داشت، ميخواباند و ميكوشيد قد آنان را با تخت خواب تنظيم كند; يعني قد بلندها را سر ميبريد و قد كوتاه ها را آن قدر ميكشيد تا به همان اندازه بلند شوند. اينان نيز آثار ادبي را كمثله ميكنند تا با تعريف دست ساخته شان برابر شوند .
ولي ما در عين حال، نيازمند شناخت شعر هستيم و اين ايجاب ميكند كه بدانيم براي ارزيابيهاي مان به سراغ كدام دسته از آثار ادبي برويم و آنها را با چه معياري بسنجيم. پس اگر تعريفي مطلق هم نميتوانيم يافت، بايد حداقل تصوير روشني از شعر در پيش چشم داشته باشيم. تعريف هايي كه دكتر محمد رضا شفيعي كدكني عنوان کرده است، جامع تر و دقيق تر به نظر مي آيد.
ايشان در تاب ادوار شعرد ری ، شعر را چنين تعريف ميكند: "شعر گره خوردگي عاطفه و تخيّل است كه در زباني آهنگين شكل گرفته باشد." با اين تعريف، عناصر سازنده شعر، عاطفه، خيال، زبان، آهنگ و شكل هستند وكلام براي شعر بودن، بايد از همه اينها برخوردار باشد. اين تعريف ايشان، ساده و كاربردي است يعني با آن، به راحتي ميتوان عناصر شعر را شناخت و آثار شعري را محك زد .
اگر بگوييم "ماه جسمي كروي است كه به دور كره زمين مي چرخد" و "آسمان فضايي است كه زمين را احاطه كرده است" راست گفته ايم; حقيقتي علمي و قابل اثبات را طرح كرده ايم و با جرأ ت مي توانيم از آن دفاع كنيم. منطق كلام ما همان منطق عادي است و ما نيز ا ز اين جمله ها فقط يك منظور داريم و بس; بيان ساده و بي پيرايه يك حقيقت. امّا اگر بگوييم "مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو" ديگر دريافت ما ا ز محيط به نوع ديگري است. يك حقيقت علمي را نگفته ايم بلكه شباهتي را كه بين "ماه نو" و "داس "و در عين حال "آسمان" و "مزرعه" حس كرده ايم، عينيت بخشيده ايم.
اين جمله، آميخته با خيال است يعني در آن چيزي گفته شده فراتر از واقعيت علمي; و به همين لحاظ، تمايز عمده اي با جمله هاي نخست دارد. دو جمله اول، از كشف يك رابطه زيبا بين داس و ماه و آسمان و مزرعه خبر نمي دهند و البته تأثير آنها نيز در حد آگاهي بخشي است و بعد از آن، با مخاطب كاري ندارند. ولي كار جمله اخير، فراتر از يك گزارش است بلكه گوينده ميخواهد تخيّل مخاطب را هم به كار بيندازد و او را وادار كند كه اين چيزها را به شكل ويژه اي بنگرد و حتي گاهي به پذيرش يك سخن ديگر هم وادار شود.
جامعه بشري براي اين كه يك سخن برتر را به عنوان شعر بپذيرد، چنين خواستهايي از آن دارد:
منطق گفتار، متفاوت با منطق عادي ما باشد.
ساختار زباني متفاوتي در آن به كار رفته باشد.
تناسبهايي از جهات مختلف در آن سخن حس شود.
آن سخن، يك مجموعه نظام دار باشد به گونه اي كه خواننده خود را با يك اثر ادبي متشكل روبه رو ببيند.
گوينده از ايجاد آن سخن، هدف خاصي داشته باشد يعني آن بيان ويژه را براي تأثيري ويژه اختيار كرده باشد.
تا اين جا به اين نتيجه رسيديم كه شاعر با مددگيري از قابليتهايي، سخن را از حد گفتار عادي فراتر ميبرد. اين قابليتها، گوناگون هستند يعني كارهاي بسياري براي اين تمايزبخشي به كلام مي توان كرد. منتقدين براي سهولت، اين قابليتهاي گوناگون را دسته بندي كرده و بر هر كدام نامي نهاده اند. به كمك اين دو بيت شعر از حافظ ميتوان با بعضي از آنها آشنا شد:

بيا كه قصرِ امل سختْ سست بنياد است
بيار باده كه بنياد عمر برباد است

غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزاد است
پيش از همه، اين آشكار است كه ما با مجموعه اي از واژه ها و جملات روبه روييم.
اين اثر به عنوان يك پديده هنري، در اين قالب ارائه شده; چنان كه مثلاً يك اثر نقاشي در قالب بوم و رنگ ارائه مي شود يا يك قطعه موسيقي در قالب صداها. زبان، عنصر و ماده اوليه شعر است و البته خود ميتواند كاملاً عادي انتخاب شود يا با تمايزها و برجستگي هايي كه در آينده از آنها سخن خواهيم گفت.
بارزترين برجستگي هاي كه در اين دو بيت شعر نسبت به بيان عادي ميتوان يافت، نوعي آهنگ است به گونه اي كه همه سطرها، يك نظام آوايي ويژه را نشان ميدهند. اگر همان سطر دوم را به اين صورت تغيير دهيم: "باده بياور كه بنياد عمر بر باد خواهد بود" ديگر آن آهنگ حس نخواهد شد. به اين تناسب آوايي، وزن ميگوييم.
تمايز دوم، در آخر سطرهاي اول، دوم و سوم خود را نشان ميدهد، يعني تكرار كلمه "است" و پايان هماهنگ كلمات "بنياد"، "برباد" و "آزاد". به اين نوع تناسب، رديف و قافيه ميگوييم. اگر كمي دقيقتر نگاه كنيم، رابطه هاي ديگري هم بين اجزاء كلام به چشم ميخورد مثل تضاد بين "سخت" و "سست"; تناسب بين "باده" و"باد" و رابطه بين "رنگ" و "كبود". اينها را تناسب لفظي و معنوي ميتوان ناميد. و نوع ديگرِ برجستگي بيان، قدري مخفي تر است يعني به شيوه نگاه شاعر به پيرامون برميگردد.
او شباهتي معنوي بين "امل" و "قصر" يافته و از "قصر امل" سخن ميگويد در حالي كه در عالم واقع چنين چيزي وجود ندارد. در سطر بعدي هم "عمر"، بنايي تصور شده كه ميتواند "بنياد" داشته باشد. اين نيز چيزي است خارج از محدوده واقعيتهاي عيني. سپس سخن ا ز "غلام همّت كسي بودن" به ميان آمده در حالي كه در عالم واقع، انسان ميتواند غلام خود فرد باشد نه همّت او. "رنگ تعلق" در سطر بعد هم چنين چيزي است يعني رنگ كه پديده اي مادي است و به حس بينايي مربوط مي شود، به يك مفهوم غيرمادي و غيرقابل ديد نسبت داده شده است.
اين شكل نگاه را كه اتفاقاً از مهمترين وجوه تمايز شعر است، خيال ميناميم.

ا ند ر با ب خیا ل :

اگر بگوييم "ماه جسمي كروي است كه به دور كره زمين مي چرخد" و "آسمان فضايي است كه زمين را احاطه كرده است" راست گفته ايم; حقيقتي علمي و قابل اثبات را طرح كرده ايم و با جرأت مي توانيم از آن دفاع كنيم. منطق كلام ما همان منطق عادي است و ما نيز از اين جمله ها فقط يك منظور داريم و بس; بيان ساده و بي پيرايه يك حقيقت. امّا اگر بگوييم "مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو" ديگر دريافت ما از محيط به نوع ديگري است. يك حقيقت علمي را نگفته ايم بلكه شباهتي را كه بين "ماه نو" و "داس" و در عين حال "آسمان" و "مزرعه" حس كرده ايم، عينيت بخشيده ايم.
اين جمله، آميخته با خيال است يعني در آن چيزي گفته شده فراتر از واقعيت علمي; و به همين لحاظ، تمايز عمده اي با جمله هاي نخست دارد. دو جمله اول، از كشف يك رابطه زيبا بين داس و ماه و آسمان و مزرعه خبر نمي دهند و البته تأثير آنها نيز در حد آگاهي بخشي است و بعد از آن، با مخاطب كاري ندارند. ولي كار جمله اخير، فراتر از يك گزارش است بلكه گوينده ميخواهد تخيّل مخاطب را هم به كار بيندازد و او را وادار كند كه اين چيزها را به شكل ويژه اي بنگرد و حتي گاهي به پذيرش يك سخن ديگر هم وادار شود.
قلمرو تخيّل در شعر بسيار گسترده است و همين، اهل ادب را ناچار كرده كه اشكال گوناگون آن را در شاخه هاي مختلفي گنجانده و جداجدا بررسي كنند. البته قدماي ما در اين تقسيم بندي ها و جدول سازي ها زياده روي كرده و به جاي بحث در ارزش هنري صورتهاي خيال، بيشتر توان خود را صرف ايجاد شاخه ها و اصطلاحاتي كرده اند كه گاه كمترين ارزش هنري اي ندارند.
ما اين تقسيم بندي ها را تا حدي كه به ارزيابي هنري صورتهاي خيال كمك مي كنند مطرح مي كنيم و بس. از تشبيه شروع خواهيم كرد كه مادر بسياري از صورتهاي خيال است.
در كنار شناخت صورتهاي خيال، يك بحث بسيار اساسي ديگر هم قابل طرح است; شاعر در اين تصويرگري تا چه حد موفق بوده و آيا توانسته خيال را به شكلي هنري و تأثيرگذار به كار برد يا نه؟
اين ارزيابي هنري، از شناخت خود صور خيال مهمتر است و بلكه ما آن صور ت را معرفي و دسته بندي كرده ايم تا ارزيابي و شناخت كيفيت آنها ساده ترباشد. متأسفانه ادباي پيشين ما بيشتر به دسته بندي خيالها پرداخته اند و كمتر به نقد ارزشي آنها. مثلاً در بحث تشبيه، بيشتر تلاش، طرح انواع تشبيه از قبيل تشبيه مفرد، تشبيه مركب، تشبيه مطلق، تشبيه مقيّد، تشبيه تفضيل، تشبيه مقلوب، تشبيه جمع، تشبيه تسويه، تشبيه ملفوف و تشبيه مفروق بوده تا دريافت اين كه بالاخره چگونه تشبيهي زيباست و چگونه تشبيهي زيبا نيست. ولي مبنا و معيار ارزيابي ما چيست؟
به روشني و قاطعيت نمي توان چيزي گفت، چون دامنه كاربرد خيال در شعر آن قدر گسترده است كه هيچ قاعده و قانوني را بر نمي تابد. ما فقط مي توانيم بعضي از ويژگيهاي يك تصويرسازي خوب را نام ببريم و تا حدي ارزيابي كنيم. بحث در ارزش يابي خيال به شش صورت تقسيم بندي مي‏گردد:
• تجسم، شرط اصلي تخيل

• منابع خيال
• فرسايش و پرورش تصويرها
• كشف يا اتفاق
• تزاحم خيال
• تصويرسازي گسترده
شعر و دستو ر ها ی زبا ن :
در اين كسي ترديد ندارد كه درستي زبان از لحاظ دستوري، نخستين شرط سلامت آن است. رعايت قواعد دستوري نه تنها باعث درك درست و سالم شعر توسط مخاطب مي شود بلكه در حفظ ميراث زباني هر ملتي هم اثر دارد چون اهل ادب، متوليان زبانند و در قدم اول، آنها بايد حرمتش را نگه دارند و مانع شيوع نادرستيها شوند . صاحب قابوسنامه سخن خوبي دارد: « سخني كه اندر نثر نگويند تو در نظم مگوي كه نثر چون رعيت است و نظم چون پادشاه. آن چيز كه رعيت را نشايد، پادشاه را هم نشايد .»ولي در كنار توصيه اي كلي كه در رعايت دستور زبان مي توان كرد، بايد اين را هم روشن كنيم كه اين مجموعه قوانين از كجا آمده و ميزان اعتبار آن تا چه حد است .
زبان در بين انسانها به تدريج پديد آمده و نيز به تدريج كامل شده است . اهالي هر زباني به مرور زمان حس كرده‌اند كه يك مجموعه واژگان با ترتبهاي متفاوت، مي توانند معني هاي گوناگوني داشته باشند. بنابراين به صورت قراردادي، شكلي خاص را در روابط واژه ها اختيار كرده اند كه ما اينك به آن دستور زبان مي گوييم . مثلا در زبان فارسي وقتي مي گوييم « رستم ديو سپيد را كشت» شنونده در مي يابد كه ديو سپيد كشته شده است نه رستم چون به طور قراردادي پذيرفته است كه در چنين جملاتي نخست فاعل ذكر مي شود و سپس مفعول. اگر بگوييم ديو سپيد رستم را كشت با اين كه تغييري در واژگان ايجاد نشده، دريافت شنونده دگرگون مي شود. چرا؟ چون جاي آنها عوض شده است . اگر د ری زبانان ازقديم عادت كرده بودند كه نخست مفعول جمله را ذكر كنند، شنونده امروزي نيز به همان عادت عمل مي كرد و همان ملاك را در يافت خود قرار مي داد. بنابراين آنچه دستور زبان گفته مي شود، نه يك قانون آسماني و ثابت بلكه مجموعه اي از قراداد هايي است كه اهالي يك زبان به طور طبيعي و تدريجي به آن گردن نهاده اند. اگر اين قرار داد در طول زمان تغيير كند دستور زبان هم تغيير خواهد كرد. مثلا د ری زبانان پيشين گاهي اسم هاي جمع عربي را دو باره با «ها»و«ان» دری جمع مي بسته اند و چون همه جامعة دری زبان به اين قرار داد گردن نهاده بوده، عيبي هم تلقي نمي شده چنان كه بيدل هم مي گويد «تاراج اگر كل بود بدمستي اجزاها» ولي امروز ما اين را نمي پذيريم. دستور زبان قابل انعطاف است و اگر ما نتوانيم اين انعطاف پذيري را بر خود همواركنيم ، نخواهد توانستیم از همه قابليتهاي زبان به نحو شايسته اي بهره ببريم؛ چون بسيار اتفاق مي افتد كه بيان برتر، چيزي خارج از محدوده زبان رايج را اقتضا مي كند.
گفتيم كه دستور زبان ، مجموعه قرار دادهايي است كه به تفهيم و تفاهم بين گوينده و شنونده كمك مي كند. حالا اگر گوينده به طور استثنايي در شرايطي قرار گرفت كه حس كرد با شكستن اين قرار دادها بهتر مي تواند با مخا طبش رابطه بر قرار كند، تكليف او چيست؟ آيا حق دارد حوزه اين قرار دادها را به طرز معقولي گسترش دهد؟ مي گوييم بله حق دارد چون دستور زبان وسيله است نه هدف. شاعر حق دارد با افزايش حوزه اختيارات خويش به زبان قابليت بيشتري از آنچه دارد ببخشد. اين به معناي قانون شكني نيست، بلكه تلاشي است براي تكامل بخشيدن به قانون. مثلاً مرحوم سلمان هراتي در شعر «با آفتاب صميمي» از مرگ بابي ساندز ( مبارز ايرلندي كه بر اثر اعتصاب غذايي عليه انگليس در گذشت) چنين تعبير طنز آميزي دارد:
وقتي بابي ساندز را خود كشي كردند !
خود كشي يك فعل لازم است و او آن را به صورت متعدي بكار مي برد. اين ظاهراً خلاف قوانين دستور زبان استولي شاعر با اين قانون شكني مي خواسته نكته اي را گوشزد كند؛ اين كه عامل يا مسبب همين خود كشي هم ديگران بوده اند. مي بينيد كه اگر او بيان عادي و مطابق دستور زبان را بر مي گزيد، تمام لطف شعر از ميان رفته بود. اكنون شعر طنزي دارد كه جز با همين قانون شكني فراهم نمي شد.
مورد ديگر؛ ما در مورد جمع بستن اسامي قاعده هايي داريم. بعضي كلمه ها با «ها» جمع بسته مي شوند، بعضي با «ان» و بعضي با هر دو. حالا وقتي نيما يوشيج در مصراع «قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران » كلمة روز را كه غالبا با «ها» جمع بسته مي شود، با «ان» جمع مي بندد، كاري خارج از حوزة اين قرار دادها كرده و يا به عبارت ديگر، يك قرار داد ديگر هم به آنچه داشته ايم، افزوده است . اين كار نيما را به جرم اين كه خارج از دستور است، نمي توان محكوم كرد، چون خود دستور زبان، قاطعيت صد در صد ندارد.
اما ميزان اختيارات شاعر در افزايش قرار داد هاي زباني چيست ؟‌ همين نيما يوشيج در جايي ديگر كه «كوه» را با «ان» جمع بسته و « كوهان » گفته موفق بوده ؟ براحتي مي توان حس كرد كه اين «كوهان» ديگر مثل «روزان» خوش ساخت نيست. ما اين قراردادها را براين مبنا مي پذيريم كه به انتقال مفاهيم ذهني ما كمك مي كنند و اگر تصرفي هم در آنها مي كنيم، بايد بنا بر همين اصل باشد. و قتي شاعر مي گويد «شاه كوهان» اين انتقال خوب صورت نمي گيرد، شايد چون كوهان در زبان دری معناي آشنا تري هم دارد، كوهان شتر . حالا همين كوهان را در شعر قطران تبريزي ببينيد:

شوند از گنج تو غاران چون كوهان
شوند از خيل تو كوهان چو غاران

اين جا، كوهان زودتر ما را به معناي «كوهها» منتقل مي كند چون در كنار غاران قرار گرفته است. پس يك تصرف دستوري ممكن است در يك متن ادبي پذيرفتني باشد و در متن ديگري، نه؛ و ما نمي توانيم هر تصرفي را به طور مطلق بپذيريم يا رد كنيم.
نكته ديگر اين كه به هر حال، ارتباط گوينده و مخاطب بوسيلة همين قرار دادها بر قرار مي شود و براي حفظ اين ارتباط، لازم است كه دستيازي شاعران و نويسندگان در دستور زبان، اندك و فقط در هنگام نياز باشد. وقتي شاعر از محدوده نيازهاي رايج و پذيرفته شده خارج مي شود، بايداين را هم بداند كه ممكن است مخاطبانش با او همراهي نكنند و شعرش را پس بزنند. در يك سوي اين قرار داد نا نوشته و لي معتبر، مخاطب قرار دارد؛ مخاطبي كه ممكن است چندان هم راغب به تصرف در اين قراردادها نباشد. بايد ديده شود كه شاعر در برابر يك كار خلاف عادت، چيزي در خور ارائه كرده يا نه. تصرف در دستور ز بان به خودي خود ارزش ويژه اي ندارد، فقط راهي است براي دستيابي به ارزشهايي كه ممكن است در رعايت دستور زبان قابل دستيابي نباشند. پس بايد دليل موجهي براي برهم زدن اين قراردادهاي فطري وجود داشته باشد .
مساله ديگر، وظيفه شاعر در قبال زبان است كه قرن ها وجود داشته و پس از او نيز تداوم خواهد داشت. ما نمي‌توانيم به دلخواه خود اين قرار دادها راطوري شكل دهيم كه پيوند نسلهاي آينده با ميراث ادبي شان بريده شود. اگر شاعران ما به همان اندازه كه در حوزه خيال و موسيقي نوآوري كرده اند در زبان هم كرده بودند، زبان ادبي ما آنقدر متحول مي شد كه ما حتي ديگر قادر به فهم شعر مولانا و حافظ و بيدل هم نبوديم چه برسد به شاعران كهن تري چون فردوسي و ناصر خسرو.
مي توان گفت بر خلاف خيال ـ كه در آن نو آوري اصل بود -در دستور زبان حفظ سنت شرط است و نو آوري فقط آنگاه پذيرفتني خواهد بود كه به رسايي و تاثير كلام بيافزايد يعني شاعر در قبال آنچه از دست داده، چيز بزرگتري بدست آورده باشد. و نكتة ديگر اين است كه قرار دادهاي زبان، در طول زمان و به تناسب مقتضيات شكل گرفته اند. بر شكل گيري اين قراردادها، اصولي كلي حاكم است؛ اصولي بر مبناي رسايي، زيبايي، ايجاز، سهولت تلفظ، و .... كه دانش زبان شناسي تا حد زيادي توانسته اين اصول را مدون كند و نشان دهد كه چرا مثلاً دری زبانها عادت كرده اند كه كلمه دانشمند را با «ان» جمع ببندند و كلمه روز را با «ها». بحث در اين اصول كلي كه ريشه قرار دادهاي زباني از آنها آب مي خورد، در اين جا مورد نظر ما نيست؛ فقط مي خواهيم اين را ياد آور شويم كه بدون توجه به اين اصول، هيچ تصرفي در اين قراردادها موفق و پايدار نخواهد بود . طرزي افشار، يكي از شاعراني است كه رغبت فراواني به صرف كردن اسمها و صفتها به شكل فعل داشته و در شعرش به فعلهايي چون «درسيدم» (= درس خواندم)، (به ... رفتم)، «بنگاهم»، (نگاه كنم) و ... بر مي خوريم كه بيشتر از روي تفنن و هنر نمايي آمده اند نه بنا بريك نياز عميق زباني. چنين است كه نه براي شاعر هويتي در خور فراهم آورده اند و نه شعرش را تاثير ويژه‌اي بخشيده اند. تصرف در دستور زبان اگر از سر تفنن و نا آگاهي باشد، چنين نتيجه اي دارد. بسيار فرق است بین آن كه اسم و ضمير را از صفت بازنشناسد و براي آنها هم صفت تفصيلي بياورد با مولاناي دانشمند كه مي خواهد بگويد «من از مي مست كننده تر هستم» ولي به جاي صفت «مست كننده »، خود اسم باده را مي آورد و به اين ترتيب اين اغراق را شدت مي بخشد:

اي مي ! بترم از تو ، من باده ترم از تو
پر جوش ترم از تو ، آهسته كه سر مستم

منظور ما از سهولت زبان، مطابقت آن با هنجار طبيعي كلام است و پرهيز شاعر از آن چه اين ساختار را به هم مي زند. اين سهولت زبان، در دو حوزه قابل بحث است ،واژگان و ساختار جمله.
در حوزه واژگان، منظور اين است كه كلمات سالم و بدون شكستگي هايي كه در تنگناي وزن و قافيه بر شعر تحميل مي شوند به كار روند، چون گاهي اتفاق مي افتد كه شاعر مثلاً به جاي "از" كلمه "ز" را مي آورد يا به جاي "ماه" مي گويد "مه" يا حتي از آن شديدتر، "استخوان" را به صورت "سُتْخوان" به كار مي برد چنان كه مرحوم خليل الله خليلي گفته است:

بگداخت زين گرما مرا سُتْخوان به كانون بدن
يا مرحبا نعم البلد، يا حبّذا نعم الوطن

در ساختار جمله، منظور از شكستگي اين است كه ترتيب واژه ها مطابق طبيعت كلام نباشد هر چند ممكن است از نظر دستوري درست هم باشد. اين بيت از حزين لاهيجي را ببينيد:

شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بود ما را
كه از داغ عزيزان نعل در آتش بود ما را

مصراع نخست اگر با ترتيب طبيعي جمله در زبان دری بيان مي شد، بايد چنين مي بود: "ما را چون برق شتابان از جهان رفتن خوش است" و شاعر براي درست شدن وزن شعرش، ناچار شده جمله را چنان به هم بريزد. گاهي اين شكستگي نحوي آن قدر شديد مي شود كه دريافت معني جمله را مشكل مي كند چنان كه در اين بيت انوري، رخ داده است:

كشته فرزند گرامي را گر ناگاهان
بيند، از بيم خروشيد نيارد مادر

شاعر مي خواهد بگويد "اگر مادر، ناگاهان فرزند گرامي را كشته ببيند، از بيم خروش بر نخواهد آورد. " ولي چنان جمله را به هم ريخته است كه ما آن را فقط به كمك قراين معنوي مي فهميم رودكي سمرقندي در شعر معروف "بوي جوي موليان" خويش مي گويد:

رود جيحون از نشاط روي دوست
خِنگ ما را تا ميان آيد همي

رودكي و ديگر اهالي زبان دری در آن ايّام، كلمه "خِنگ" را به معناي اسب به كار مي برده اند. به اين ترتيب، طبق قرارداد زباني آن روزگار، اين شعر معني درستي دارد. امّا اين خِنگ اكنون به معناي ابله به كار مي رود و در افغانستان اصلاً رايج نيست. شاعر امروز بايد چه نوع رفتاري با اين كلمه و نظاير آن داشته باشد؟ اگر او هم خِنگ را به معناي اسب بياورد به اين اعتبار كه رودكي ـ يكي از سرهنگان ادب دری و آدم الشعراي دری زبان ـ چنين كرده، درست عمل كرده يا نه؟
يك شاعر با مردم زمانه خود سخن مي گويد نه با مردمي كه قرنها پيش از او زيسته و درگذشته اند، پس انتظار مي رود مركز توجهش به زبان آنان باشد و در انتخاب واژگان و شيوه جمله بندي، قراردادهاي رايج عصر خود را در نظر گيرد. پس براي شاعر امروز بسيار طبيعي تر است كه از بين دو واژه هم معني "اختر" و "ستاره"، دومي را برگزيند.
زبان وسيله تفكر است و هر آن چه انسان مي انديشد، نخست به صورت نمود زباني در ذهنش شكل مي گيرد. مسلماً هر كس زبانش گسترده تر باشد، فرهنگش هم گسترده تر است . گستردگي زبان هم از دو محور قابل بحث است; نخست از جنبه حضور پديده هاي مختلف در شعر و دوم از جنبه حضور مترادفهاي واژه ها در زبان.
تاجري خوانساري، از شاعران مكتب وقوع مي گويد:

خوش آن دم كان پري رو بهر تسكين دل زارم
سخن گويد به غير و باشدش روي سخن با من

و عبدالقادر بيدل، بيدل در اينجا، همه مضمون بيت اين شاعر را در مصراع دوم خلاصه كرده است:

ياد باد آن كز تبسّم فيض عامي داشتي
در خطاب غير هم با من پيامي داشتي

مي گوييم که بيدل از ايجاز برخوردار ا ست يعني معني با جمله كوتاهتري بيان شده است.
اصولاً زبان شعر بايد فشرده باشد با تأثيري شديد و اين يكي از وجوه مهم برتري آن است. اين ايجاز هم مي تواند دو مرحله داشته باشد; يك مرحله ابتدايي و يك مرحله پيشرفته. در مرحله ابتدايي، انتظار ميرود كه شاعر از كلمات غيرلازم پرهيز كند. ادبا اين كلمات غيرلازم را "حشو" ناميده اند.
ولي ايجاز يك شكل پيشرفته هم دارد و آن وقتي است كه شاعر جملات را بيش از حد عادي و معمولي شان كوتاه كند و در واقع با حفظ رسايي زبان، بخشي از جمله را كه ظاهراً لازم به نظر مي رسد، بردارد چنان كه منوچهر آتشي مي گويد:
اسب سفيد وحشي!

آن تيغهايِ ميوه شان قلبهاي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دخترانِ پيكرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترك زين من

در سخن عادي، مصراعهاي اول و سوم چنين بيان مي شوند; "آن تيغهايي كه ميوه شان قلبهاي گرم است" و "آن دختراني كه پيكرشان همانند ماده آهوان است". اين جمله ها حشو ندارند، ولي شاعر به اين بسنده نكرده و كوتاهترين جمله ممكن را اختيار كرده است.
واژه ها به صورت منفرد، فقط بخشي از ابزارهاي زباني اند كه شاعر در اختيار دارد و چنان كه خواهيم ديد، فقط نمي توان به آنها متكي شد. يك بخش مهم كار شاعر، تركيب سازي است يعني كنار هم نهادن دو يا چند واژه مستقل و ساختن يك واحد جديد زباني كه به طور مستقل عمل كند و معني دهد. مثلاً "نعره" يك واژه است و "سنگ" هم واژه اي ديگر. شاعر، اين دو را تركيب مي كند و "نعره ْسنگ" را مي سازد. اين تركيب در شعر، معنايي تازه مي يابد كه نه نعره است و نه سنگ:

ـ خواب دريچه ها را
با نعره ْسنگ بشكن
بار دگر به شادي
دروازه هاي شب را،
رو بر سپيده
وا كن
شفيعي كدكني

يا به همين ترتيب فرشته ساري ، فرشته، تركيبهاي "موجْ آهن" و "چرخباد" را مي سازد:
دستي نه
زورقي
فرو رفته در موج ْآهن
چرخباد خاك و دود
چون غول از خمره تنگ رها شده بود
نخستين بهره تركيب سازي، افزايش امكانات زبان است; يعني زباني كه تعدادي واژه براي بيان مفاهيم خاصي داشته، اكنون تركيبهاي بسياري هم دارد كه مفاهيم ديگري را منتقل مي كنند و بديهي است كه هر چه امكانات زبان بيشتر باشد، انتقال مفاهيم ساده تر خواهد بود و دست شاعر براي انتخاب، بازتر.
در بحث مراحل توفيق در زبان، يادآور شديم كه شاعر مي كوشد زبان شعرش را از حد اوليه پذيرش كه همان رعايت درستي زبان باشد، فراتر برد به گونه اي كه خواننده در اين زبان، احساس برتري كند. امّا اين برتري الزاماً با اتخاذ زباني فاخر و سنگين به دست نمي آيد. گاهي به كارگيري يك ضرب المثل يا تعبير عاميانه هم مي تواند زبان را از زبان هنجار تمايز ببخشد.
مثلاً "رسواي خاص و عام شدن" تعبيري عاميانه است و احمد عزيزي آن را از زبان مردم وام گرفته در شعرش بدين گونه به كار مي برد:

نسترن رسواي خاص و عام شد
خون داوودي مباح اعلام شد

شاعر با اين كار، زبان را تمايز بخشيده است. امّا اين تمايزبخشي از چه رهگذر انجام شده؟ از آن رو كه شاعر آن تعبير عاميانه را در جايي غير از جاي اصلي اش به كار برده است. "نسترن" از واژه هاي معمول شعر است و در زبان شعر، بيشتر از زبان مردم ديده مي شود. در عوض، رسواي خاص و عام شدن، در زبان مردم بيشتر ديده شده است.
شاعر با استفاده از صورت خيال تشخيص، بين اين دو فرهنگ زباني پيوند زده و در شعرش نوعي غرابت پديد آورده است. اگر او همين رسواي خاص و عام شدن را در مورد يك انسان به كار برده بود و مثلاً گفته بود "يك نفر رسواي خاص و عام شد" ديگر هنرمندي خاصي احساس نمي شد و حتي زبان به سوي بي خاصيتي ميل مي كرد.
يك تعبير محاوره اي وقتي خود را نشان مي دهد كه در بافتي غير محاوره اي قرار گيرد و اگر شاعر همه زبان شعرش را چنين اختيار كند، ديگر در آن احساس برتري اي نمي شود.
نفس مردمگرايي در زبان، كاري است تمايزبخش و بسيار شاعران به همين تمايز بخشي قانع مانده اند،يعني جذاب كردن زبان. شما اگر رباعيهاي رايج در ده شصت را بخوانيد، ملاحظه خواهيد كرد كه در خيلي از آنها، شاعر فقط تعبير محاوره اي را آورده ولي كار هنري با آن نكرده است. ببينيد مردمگرايي در مصراع چهارم اين رباعي را:

چندي است چراغ عشق كم سو شده است
جانم چون عقل عافيت جو شده است
تا چند در اين پرده نيرنگ و فريب؟
اي دل! دستت براي من رو شده است

شاعر به آوردن "دست دل رو شدن" اكتفا كرده و بيش انتقال معني به آن كاري نداشته است. البته همين هم خالي از زيبايي نيست، ولي در مقابل، اين رباعي ديگر را ببينيد كه سروده شده است:

هر چند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روان دردمند آمده بود
گويند كه از هيبت درياي دلت
آن روز زبان آب بند آمده بود

"زبان كسي بند آمدن" يك تمايزبخشي دارد ولي فراتر از آن، به معني شعر هم كمك ميكند; يعني آب چون زبانش بند آمده بود، نمي توانست برسد. اين جا مردمگرايي عملكردي دوگانه مي يابد و البته ارزشمندتر است.
در بحث گستردگي زبان گفتيم كه گاهي به كار بردن يك مترادف غير مشهور، مي تواند تأثير القايي بيشتري از كلمه مشهور و رايج بگذارد.
اين جا مي خواهيم در همين نكته دقيقتر شويم. منظور ما از غرابت، همين است يعني كاربرد واژگان و يا ساختارهاي نحوي اي كه در زبان محاوره و يا حتّي شعرهاي رايجي كه به بي خاصيتي رسيده اند، كمتر حضور دارند.
غرابت مي تواند وسيله خوبي باشد براي تمايزبخشي به زبان، و آنگاه كه شاعر مي خواهد قسمت خاصي از سخنش را برجسته تر سازد، مي تواند با انتخاب يك مترادف غريب، جاني تازه به آن بدهد. احمد شاملو، مي توانست در اين پاره شعر، كلمات "سربازان"، "تمرين" و "كشتن" را به كار برد امّا گويا حس كرده كه اين دو مفهوم بايد بيش از اين مورد توجه مخاطب شعر قرار گيرند، پس "سپاهيان"، "مشق" و "قتال" را ترجيح داده است:

آن جا كه سپاهيان
مشق قتال مي كنند،
گستره چمني مي تواند باشد،
و كودكان
رنگين كماني
رقصنده و
پُر فرياد.
به روشني مي توان حس كرد عبارت "آن جا كه سربازان تمرين كشتن مي كنند" نمي توانست همانند آن چه شاعر گفته تأثيرگذار باشد هرچند داراي همان معني بود.
دو منبع قابل توجه داريم كه با بهره گيري از آنها مي‏ توان به زبان غرابت بخشيد:

• باستانگرايي
• غرابت محيطي زبان .

مو سیقی د ر شعر :

اين دو جمله را با هم مقايسه مي كنيم:

١ـ نَفَس تا دمد دل ز جا مي رود
٢ـ تا نَفَس دمد دل مي رود ز جا

اگر از ما بپرسند كدام يك از اين دو جمله خوش آهنگ تر است، شايد در اين هم نظر باشيم كه اوّلي ، و شايد كمتر دری زباني باشد كه تمايزي بين آهنگ اين دو حس نكند. جمله اوّل مصراعي است از مثنوي محيط اعظم عبدالقادر بيدل، و جمله دوّم را ما با جا به جا كردن كلمات همان مصراع ساخته ايم.
روشن است كه همه اختلاف ناشي از همين جا به جايي است. در شعر بيدل واژه ها به نحوي خاص گرفته اند و نوعي تناسب پديد مي آورند كه در جمله دوّم ديگر وجود ندارد. اين تناسب از كجا ناشي شده؟ مسلّم است كه در معني كلمات نيست چون با جا به جايي كلمات و حفظ معني، از بين رفت. پس بايد در پي تناسبي آوايي باشيم.
خوش آهنگي مصراع شعر بيدل، ناشي از ترتيب خاص هجاهاي كوتاه و بلند آن بوده است.
گاهي ممكن است نظام خاصي در هجاها پديد آيد كه در سخن احساس خوش آهنگي و تناسب كند. در اين صورت مي گوييم آن سخن وزن دارد. حالا مي توانيم اين تعريف علمي را هم نقل كنيم: "وزن شعر، حاصل نظم و تناسبي است كه در صوتهاي ملفوظ ايجاد شده باشد.

اين شعر از مرتضي اميري را ببينيد:
فروغ بخش شب انتظار، آمدني است
رفيق، آمدني ، غمگسار، آمدني است
به خاكِ كوچ هديدار، آب مي پاشند
بخوان ترانه، بزن تار، يار آمدني است
ببين چگونه قناري ز شوق مي لرزد
مترس از شب يلدا، بهار آمدني است
صداي شيه هر خش ظهور مي آيد
خبر دهيد به ياران، سوار آمدني است
بس است هر چه پلنگان به ماه خيره شدند
يگانه فاتح اين كوهسار آمدني است

جدا از وزن، نوعي تناسب ديگر هم در شعر مي توان يافت و آن تشابه بخش آخر بعضي مصراعهاست. اين نوع تناسب را قافيه و رديف يا "موسيقي ناري" مي گوييم. کلمات "انتظار"، "غمگسار"، "يار"، "بهار"، "سوار" و "وهسار" قافيه ناميده مي شوند و "آمدني است" بعد از همه قافيه ها عيناً تکرار شده، رديف. موسيقي ناري نيز مانند وزن، از همراهان هميشه شعر دری بوده ، ساختمان آن. از ميان قافيه و رديف، سهم قافيه در موسيقي شعر بيشتر است و رديف، غالباً جنبه تميلي دارد. بسياري از شعرهاي دری ، با رعايت قافيه و بدون رديف سروده شده اند نظير اين غزل از عباس :

آمد بهار، تازه كنِ داغِ پارسال
نو شد جهان كهنه و فرقي نكرد حال
آمد بهار تا كه به يادم بياورد
از سنگِ روزگار نه پَر دارم و نه بال
آه اي پرنده ها! چه بخوانم به جانتان؟
هم از جنوب سوخته جانم، هم از شمال
گفتيم روزيِ دل وامانده از خدا
يك چشمه عاشقي است نمي آورد زوال
عاشق نشد، بهار رسيد و زمان گذشت
اي دل! به چشمهاي عقب مانده گِل بمال
حالا جواب زردي ما ر ا كه مي دهد؟

اي روزهاي رفته گفتيد بي خيال اي قافيه و رديف به صورت زير تقسيم بندي مي‏شود:

• قواعد قافيه
• غناي قافيه و رديف

قا فیه و و زن :

قافيه نوعي هماوايي بين صامتها و مصوتهاي آخر مصراعهاست. ولي هماوايي مي تواند در جاهاي ديگري هم ديده شود. در اين بيت از جامي دو "تاك نشان" با دو معني متفاوت به كار رفته ‏اند. اين يك هماوايي لفظي است ميان دو بخش از شعر:

بودم آن روز من از طايفه دُردكشان
كه نه از تاك، نشان بود و نه از تاكنشان

حالا هماوايي ممكن است كامل باشد همانند بيت بالا و ممكن است نباشد همانند "زَهره"و "زُهره" در اين بيت مولانا كه صامت هايشان يكسان است ولي در اولين مصوّت اختلاف دارند:

ديده سير است مرا، جان دلير است مرا
زَهره شير است مرا، زُهره تابنده شدم

همچنان هماوايي مي تواند با تكرار بيش از حدّ معمول يك صامت يا مصوّت در بخشي از شعر نيز رخ نمايد كه به آن واج آرايي هم مي گويند مثل تكرار صامت "م" در اين بيت بيدل:

بيا اي جام و ميناي طرب نقش كف پايت
خرام موج مي مخمور طرز آمدنهايت

يا تكرار صداي "س" در مصراع اول اين بيت نصرالله مرداني :

صداي سمّ سمند سپيده مي آيد
يلي كه سينه ظلمت دريده مي آيد و يا تكرار مصوّت بلند "آ" در اين بيت از حافظ:

بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندي بر آسمان توان زد

يك نوع ديگر تناسب آوايي هم داريم و آن، رابطه ميان صوت و معناي كلمات است كه به آن "نامآوايي" گفته اند. نامهاي بعضي از اشيا و مظاهر طبيعت، مستقيماً از صداي آنها اقتباس شده اند مثل خش خش، جيك جيك و ميو ميو و اينها "از آن جا كه مستقيماً و به طور طبيعي بر مفاهيم شان دلالت مي كنند، بر الفاظ قراردادي ترجيح دارند زيرا دلالت آنها بر مفاهيم شان بي واسطه صورت مي گيرد، مثلاً در "صداي گربه" واژه هاي "صدا" و "گربه" قراردادي است امّا "ميوميو" كه معادل آن است، واژه اي طبيعي است و در حقيقت خود صداي گربه است. شاعر مي تواند به ياري نام آواها مفاهيم را تا حدودي بي وا سطه و مستقيماً ابلاغ كند و در اين صورت، زبان شعر فراتر از وسيله اي براي ابلاغ مفاهيم و زيبايي هاي طبيعت است و حكم خود طبيعت را پيدا مي كند. " مجموعه اين نوع تناسبهاي آوايي را موسيقي داخلي ناميده اند. به عبارت ديگر، موسيقي داخلي هر نوع تناسبي است كه بين صامتها و مصوّتهاي كلام رخ دهد..
اين قطعه از انوري را ببينيد كه خطاب به يك زردشتي به نام اسفنديار سروده شده و شاعر، آن چنان كه عادتش بوده، در آن طلب باده كرده است.

خواجه اسفنديار! مي داني
كه به رنجم ز چرخِ رويين تن
من نه سهرابم و ولي با من
رستمي مي كند مه بهمن
خردِ زال را بپرسيدم
حالتم را چه حيلت است و چه فن؟
گفت: "افراسياب وقت شوي
گر به دست آوري از آن دو سه من
باده اي چون دَم سياووشان
سرخ، نه تيره چون چه بيژن"
گر فرستي، تويي فريدونم،
ور نه روزي ـ نعوذبالله! ـ من،
همچو ضحّاك ناگهان پيچم
مارهاي هجات بر گردن!

با كمي دقّت، متوجّه نوعي تناسب مي شويم كه تا كنون از آن سخني نگفته ايم; تناسب معنايي ميان كلمات رويين تن، سهراب، رستم، بهمن، زال، افراسياب، سياووشان، بيژن، فريدون، ضحّاك و مار كه همه، عناصري از يك حوزه اساطير هستند. به اين نوع تناسب كه نه در لفظ، بلكه در معني شعر رخ مي دهد، موسيقي معنوي مي گويند. موسيقي معنوي نوعي پيوند ويژه بين واژگان شعر ايجاد مي كند كه درك آن براي خواننده شعر، لذت بخش است. نوع ساده اين موسيقي، همان حضور قابل توجه كلماتي است كه در يك حوزه معنايي قرار دارند و قدماي ما به آن مراعات نظير مي گفتند و نمونه هايي نظير اين بيت از مسكين اصفهاني را مثال مي زدند كه در آن دامن و گريبان در يك مصراع آمده اند:

دلم از مدرسه و صحبت شيخ است ملول
اي خوشا دامن صحرا و گريبان چاكي

مرحوم همايي در توضيح اين صنعت، اشاره مهمي هم دارد: "جمع مابين اشياء متناسب را وقتي جزو صنعت بديع ميتوان شمرد كه گوينده يا نويسنده، مابين چند كلمه و چند چيز مخيّر و مختار باشد و از ميان آنها، [مثلاً در همين بيت] آن را اختيار كند كه با كلمات ديگر متناسب باشد... ممكن بود كه به جاي دامن بگويد: "اي خوشا ساحت صحرا... " و ليكن عمداً دامن را اختيار كرده است تا با گريبان تناسب داشته باشد. "
جدا از مراعات نظير، يك شكل پنهان تر و هنرمندانه تر موسيقي معنوي هم داريم كه قدما آن را نيز شناخته و ايهام و تناسب ناميده بودند. در اين جا، كلمات در معناي ظاهري تناسبي با هم ندارند، ولي وقتي معناي دوّمي را كه در يكي از آنها متصوّر است در نظر بگيريم، تناسبي آشكار مي شود. اين بيت واقف لاهوري را ببينيد:

واقف! ز مشق شعر، سيه گشت نامه ام
دارم ز اهل بيت اميد شفاعتي

در ابتدا، غير از مراعات نظير ميان "مشق" و "نامه" يا "اهل بيت" و"شفاعت"، چيزي به نظر نمي رسد ولي اگر كلمه "بيت" از تركيب "اهل بيت" را در معناي دوم آن يعني واحد شعر در نظر بگيريم، با كلمه "شعر" مصراع نخست تناسب مي يابد. با اين دريافت دو مرحله اي، خواننده نخست متوجه ارتباطهاي ظاهري كلمات در معاني عادي شان مي شود و سپس ارتباطهاي مخفي را درمي يابد. روشن است كه در اين صورت در شعر احساس زيبايي بيشتري خواهد كرد.
در بحث موسيقي داخلي از تناسب آوايي و نقش احتمالي آن در افزايش تأثير شعر سخن گفتيم. شبيه اين تناسب در شكل نوشتاري شعر نيز مي تواند پديد آيد.
واقعيت اين است كه شكل نوشتاري بعضي كلمات، مي تواند تداعي كننده معاني آنها باشد و در نتيجه ياريگر شعر. \"در خط نستعليق در واژه "شمشير"، به ويژه در هجاي اول، خود شمشير ديده مي شود و شايد حرف "ن" در واژه "نان" قرص نان را تداعي مي كند، و در واژه "داس" حرف "س" به خطّ نستعليق خود "داس" است، همچنين شب ملايم "سرسره" نشان دهنده سرسره است.
واژه هاي "دشت" و"پست" گستردگي را مي رساند و شكل واژه هاي متضاد آنها يعني "كوه" و"بالا" بر ارتفاع دلالت دارد. واژه "گيسو" بيش از واژه "مو" بر مفهومش دلالت دارد و حرف "ك" در واژه هاي "كمند" و "كمان" شايد تناسبي با مفهوم آنها را برساند و واژه "كج" از "كژ"، كج تر است. " بهره گيري شاعران از اين تناسبها ـ البته اگر به افراط نكشد ـ مي تواند به تجسّم بهتر مفاهيم مورد نظر آنها كمك كند، به ويژه در عصر حاضر كه شعرها بيشتر به صورت نوشتاري ارائه مي شوند. در اين پاره از يك شعراحمد شاملو، احمد، شاملو، شكل كلمه "كج" مي تواند تداعي كننده قوس باشد و شاعر گويا عمداً آن را در آخر مصراع نهاده تا توجه را بر آن متمركز كند:
هنوز
در فكر آن كلاغم در درّه هاي يوش:
با قيچي سياهش
بر زرديِ برشته گندمزار
با خِش خِشي مضاعف
از آسمان كاغذي مات
قوسي بريد كج...
بعضي شاعران، گذشته از توجه بر شكل كلمات، كوشيده اند در شيوه نگارش شعر نيز چنين تناسبهايي را رعايت كنند. طاهره صفارزاده، طاهره، صفّارزاده كه در سرودن چنين شعرهايي شهرت دارد، در شعري، آن جا كه سخن از پلكان است، شيوه نوشتن را به صورت پلكان در مي آورد:
من به تو
از
طريق
اين پلكان
مربوط مي شوم
و عليرضا ، در اين جا كوشيده است با زير هم نوشتن "چكه چكه" و حروف كلمه "باران"، چكيدن و باريدن را تصوير كند:
مردان واژه هاي مونّث
"پرتاب" مي شوند
"پير" مي شوند
"چكه
چكه"
مي شوند.
"با
ر
ا
ن"
مي شوند.

صنا یع بد یعی :

آرايه هاي ادبي (صنايع بديعي) اين \"صنايع بديعي\"، عنواني قديمي است براي بخشي از هنرمنديهاي شاعران كه خارج از قلمرو وزن و قافيه بوده و به عنوان آرايشهايي براي كلام به كار مي رفته است.
ادباي قديم ما كوشيده اند هر چه از اين هنرمنديها در كار شاعران به چشم شان مي خورد، مدوّن كنند و در شاخه هايي از صنايع بديع بگنجانند و يا در صورت نياز، شاخه هاي جديدي براي آنها بتراشند. علم بديع نيز عنوان دانشي بوده كه براي دسته بندي اين صنايع و نشان دادن آنها در شعر به كار مي رفته است. شايد آنگاه كه علم بديع تدوين شد، ادبا پنداشتند كه خدمتي بزرگ انجام شده و آنان مي توانند به كمك اين دانش، شگردها و هنرمنديهاي لفظي و معنوي شعرها را قانونمند و مدوّن كنند و در اختيار شاعران قرار دهند.
مثلاً وقتي شاعري گفته بود صندوق خود و كاسه درويشان را خالي كن و پر كن كه همين مي ماند عالِم بديع مي توانست به او توضيح دهد كه در اين بيت، حداقل دو صنعت به كار رفته ، نخست آوردن دو مفهوم متضاد \"خالي\" و \"پر\" در يك بيت كه \"طباق\" نام دارد و دوّم ترتيب خاصي كه در \"صندوق و كاسه\" مصراع اوّل و \"خالي و پر\" مصراع دوّم است ، يعني صندوق خود را خالي كن و كاسه درويشان را پُر. اين صنعت را هم ادبا \"لفّ و نشر\" نام نهاده بودند. تا اين جا، مشكلي در كار نبود ، شاعران هنرمندي مي كردند و ادبا، نامگذاري و دسته بندي آن هنرمنديها را بر عهده داشتند. ولي وضع به اين منوال باقي ن ماند. كم كم پاي كارهايي به ميان آمد كه هر چند سخت بود، ولي ارزشي نداشت و كمكي به زيبايي شعر نمي كرد.
مثلاً شاعري قطعه اي مي گفت بدون حرف الف يا بدون نقطه يا مصراعي مي ساخت كه از هر دو سو يكسان خوانده مي شد يا غزلي مي ساخت كه از حروف نخستين مصراعهاي آن، اسم فلان كس يا فلان واقعه تاريخي استخراج مي شد. در اين جا هم همانند شعر كانكريت، اشتباهي در سبك و سنگين كردن عناصر شعر رخ داده بود و شاعران، يك هنرمندي فرعي و كم خاصيت را كانون توجّه خويش ساخته بودند. اصولاً اين اولويت بندي هاي واژگون، از خواص دورانهاي ركود و انحطاط است كه شاعران، سليقه هايي بيمارگونه پيدا مي كنند و شعرهايي بيمارگونه مي سرايند. ادبا نيز به جاي پرهيزدادن شاعران از اين كارهاي بيهوده، براي هر يك از اين تفنّن ها نامي تراشيدند و در داخل صنايع بديع، جايش دادند. كم كم صنعتگري و آن هم بدون توجه به تأثير هنري اين صنايع، يك ارزش تلقّي شد و بعضي تصوّر كردند كه قوّت شاعري شان، به ميزان برخورداري از اين صنايع عجيب و غريب وابسته است. از سويي ديگر، ادبا نيز چنين پنداشتند كه هر چه دامنه تقسيم بندي را بيشتر گسترش بدهند، به شعر كمك بيشتري كرده اند.
مثلاً جناس، يكي از صنايع مهم بديع بود يعني آوردن دو كلمه اي كه در لفظ يكسان و در معني متفاوت باشند نظير \"شانه\" در اين بيت امير خسرو دهلوي ،

تار زلفت را جدا مشّاطه گر از شانه كرد
دست آن مشاطه را بايد جدا از شانه كرد

مي شد جناس را عنواني گسترده گرفت براي انواع گوناگون اين تناسب، ولي قدماي ما چنين نكردند و شاخه هايي نيز در داخل جناس پديد آوردند مثل جناس ناقص، جناس زايد، جناس مذيّل، جناس مركّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مكرّر. در اين ميان مثلاً جناس خط آن بوده است كه اركان جناس در كتابت يكي و در تلفظ و نقطه گذاري متفاوت باشند مثل \"درشت\" و \"درست\" و در مقابل، جناس لفظ آن بوده است كه كلمات متجانس در تلفّظ يكسان و در كتابت متفاوت باشند مثل \"خوار\" و \"خار\". باري اين توهّم كه قوت شاعر در استفاده از صنايع نهفته است و اين پندار كه هر چه تقسيم بنديها را ريزتر كنيم، خدمت بيشتري كرده ايم، دست به دست هم دادند و باعث افزايش حيرت انگيز صنعتهاي شعري شدند به گونه اي كه در طي چند قرن، تعداد صنايع كه روزي كمتر از بيست بود، به بيش از دو صد رسيد و افسوس كه بيشتر اينها از سر تفنّن و بيكاري بود و نشانه انحطاط ذوق جامعه شعري ما. در اين ميان ما چه مي توانيم كرد؟ بايد دست به پالايش بزنيم و از ميان انبوه صنعتهايي كه در كتابها آمده، آنها را كه واقعاً به زيبايي و رسايي سخن كمك مي كنند، بيرون بكشيم و به كار ببريم.
بسياري از صنايع، واقعاً بيهوده اند و باعث اتلاف وقت و توان شاعر مثل انواع معمّا و موشّح و ماده تاريخ و التزام به حروف يا حذف حروف. بعضي ديگر مبناي هنري دارند، ولي ارزش و حضورشان در شعر، در اين حد نيست كه برايشان اسم و عنواني داشته باشيم و در غير اين صورت، ضرر كنيم; مثل لف و نشر يا ردالمطلع. تعداد ديگري از صنايع، در يكديگر قابل ادغام هستند و نيازي به دسته بندي مستقل آنها نيست; مثل انواع جناس. پس از اين غربال كردن بيرحمانه ولي لازم و ضروري، فقط تعدادي انگشت شمار از اين صنعتها باقي مانند كه هم ارزش استفاده دارند و هم جاي بحث و ارزيابي. ما بعضي از اينها را با عنوانهايي ديگر، در ضمن مباحث خويش مطرح كرده ايم; يعني با تقسيم بندي اي كه ما داشته ايم، انواع جناس، اشتقاق، قلب و ديگر صنايعي كه مبناي شان تناسب لفظي است در مجموعه كلّي \"موسيقي داخلي\" مي گنجند و بسياري از صنايع معنوي مثل مراعات النظير، تضاد و... در مجموعه \"موسيقي معنوي\" جاي مي گيرند. تشبيه، استعاره، مجاز، كنايه و اغراق هم كه جزو صور خيال مطرح شده اند. بنابراين آن چه در ميدان باقي مانده، ايهام است و تضمين و تلميح و چند صنعت جزئي ديگر.

• ايهـام
• تلميح و تضمين

قا لب ها ی شعر دری .

قا لبها ی کهن :

منظور از قالب يك شعر، شكل آرايش مصراعها و نظام قافيه آرايي آن است. شعر به مفهوم عام خود نه در تعريف مي گنجد و نه در قالب، ولي هم چنان كه پيشتر و در بحث قوانين هم ديديم، شاعران و مخاطبان آنها، به مرور زمان به تفاهم هايي رسيده اند و بدون اين كه در اين تفاهم مجبور باشند، شكلهايي خاص را در مصراع بندي و قافيه آرايي شعر به رسميت شناخته اند.
به اين ترتيب در طول تاريخ، چند قالب پديد آمده و شاعران كهن ما كمتر از محدوده اين قالبها خارج شده اند. فقط در قرن اخير، يك تحوّل جهش وار داشته ايم كه اصول حاكم بر قالبهاي شعر را تا حدّ زيادي دستخوش تغيير كرده است.
در قالبهاي كهن، شعر از تعدادي مصراع هموزن تشكيل مي شود. موسيقي كناري نيز همواره وجود دارد و تابع نظم خاصي است.
هر قالب، فقط به وسيله نظام قافيه آرايي خويش مشخّص مي شود و وزن در اين ميان نقش چنداني ندارد. از ميان بي نهايت شكلي كه مي توان براي قافيه آرايي تعدادي مصراع داشت، فقط حدود ده دوازده شكل باب طبع شاعران فارسي قرار گرفته و به اين ترتيب، ده دوازده قالب شعري رايج را پديد آورده است كه ما بدانها اشاره مي كنيم.

بیت ____________ چها ر پا ر
قطعه _______________ مسمط
غزل ____________ تر جیع بند
قصیده ______________ مستزا د
مثنوی ____________ بحر طو یل
ر با عی و د و بیتی _____د یگر شکلهای کهن .

قا لبها ی نو ین :

تا اوايل قرن حاضر هجري خورشيدي، شاعران ما دو اصل كلي تساوي وزن مصراعهاي شعر و نظم ثابت قافيه ها را رعايت كرده اند و اگر هم نوآوري اي در قالبهاي شعر داشته اند، با حفظ اين دو اصل بوده است. در آغاز اين قرن، شاعراني به اين فكر افتادند كه آن دو اصل كلّي را به كنار نهند و نوآوري را فراتر از آن حدّ و مرز گسترش دهند. شعري كه به اين ترتيب سروده شد، شكلي بسيار متفاوت با شعرهاي پيش از خود داشت. آنان كه با غزل حافظ و سعدي و مثنوي فردوسي و نظامي و امثال اينها عادت داشتند، ناگهان چنين شعرهايي پيش روي خويش مي ديدند: قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان، آواره مانده از وزش بادهاي سرد، بر شاخ خيزران، بنشسته است فرد، بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان.
در اين گونه شعرها، شاعر مقيّد نيست مصراعها را وزني يكسان ببخشد و در چيدن مصراعهاي همقافيه، نظامي ثابت را ـ چنان كه مثلاً در غزل يا مثنوي بود ـ رعايت كند. طول مصراع، تابع طول جمله شاعر است و قافيه نيز هرگاه شاعر لازم بداند ظاهر مي شود. در اين جا آزادي عمل بيشتر است و البته از زيبايي ويژه موسيقي شعر كهن هم خبري نيست. ما را بر سر زمان، نحوه و زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي پيدايش چنين شعرهايي بحث نيست و بيشتر برآنيم كه اين گونه شعر را بشناسيم و البته در حدّ نياز، به مقتضيات آن اشاره كنيم. به هر حال، پديدآورنده جدي اين قالبها را شا عرا ن چو ن : رونق نا دری ،
پروا نه ا ند را بی ، وا صف با ختری ، نيما يوشيج اسفندياري از ايران. البته همه اقرار دارند كه پيش از این نمونه هايي از اين گونه شعر در دور و كنار ديده شده است، ولي نه قوّت آن شعرها در حدّي بوده كه چندان قابل اعتنا باشد و نه شاعران آنها با جدّيت اين شيوه را ادامه داده اند. نيما نخستين كسي بود كه به اين قالبها به چشم يك نياز جدّي نگريست و حدود سي سال، توان شعري اش را بر سر اين كار نهاد. پس از اين نوآوري نيما يوشيج، تحوّل در قالبهاي شعر ادامه يافت و شكلهايي ديگر نيز پيشنهاد شد كه در آنها نيز آن دو اصل كهن تساوي وزني مصراعها و نظم قافيه ها به كنار نهاده شده بود. كم كم همه اينها \"شعر نو\" ناميده شدند و اين، هر چند اسمي مسامحه آميز و كم مسمّي بود، عنواني فراگير شد و حتّي بر سر زبان مخالفان نيز افتاد. مي گوييم اين اسم كم مسمّي بود، زيرا نو و كهنه بودن، تنها در شكل موسيقيايي كلام نيست كه با تغيير اين شكل، بپنداريم حتماً شعر از همه جهات، نو شده است. از سويي ديگر، نو بودن نسبي است و مطمئناً اگر پس از يك قرن نيز اين قالبها را شعر نو بخوانيم، خطا كرده ايم. ولي نوگرايي نيما و پيروان او، فقط در قالبهاي شعر نبود. آنها در همه عناصر شعر معتقد به يك خانه تكاني جدّي بودند و حتّي مي توان گفت تحوّلي كه به وسيله اينان در عناصر خيال و زبان رخ داد، بسي عميق تر و كارسازتر از تحوّل در قالب شعر بود. دريغ كه هم بسياري از نوگرايان و هم خيلي از مخالفان آنها، همين قالب يا پوسته شعر را ديدند و از باطن آن غافل ماندند. بسيار كسان بودند كه خرده ذوقي داشتند ولي توان دست و پنجه نرم كردن با وزن و قافيه در آنان نبود و اينان شعر نو را مستمسكي كردند براي اظهار وجود و چنين شد كه ناخالصي در شعر، بيشتر از پيش شد. در قديم، وزن و قافيه همچون دربانهايي خشن، مانع ورود نامحرمان به حريم شعر مي شدند كه در شعر نو، ديگر نه دري دركار بود و نه درباني. چنين شد كه گروهي از شاعر نمايان، زير چتر فراخ شعر نو پناه آوردند و البته كم و بيش مايه بدنامي آن هم شدند. از سويي ديگر، بسيار كسان كه عادت چند قرنه به اسلوب كهن، چنين تحوّلي را در چشم آنان غير ممكن كرده بود، با نگراني شديدي پا پيش نهادند و با اين قالبها از در ناسازگاري وارد شدند. اينان نيز از شعر نو فقط ظاهرش را درك كردند و آن قدر از اين ظاهر عجيب و غريب شگفت زده شدند كه ديگر مجال انديشيدن به باطن برايشان نماند.
از حق نگذريم، هر ج و مرجي كه به وسيله آن نوپردازان كم مايه ايجاد شده بود، در واكنش شديد سنّت گرايان بي اثر نبود و حتّي شايد بتوان گفت مخالفتهاي سنّت گرايان نيز، در تعديل رويه نوپردازان مؤثّرواقع شد. ولي شعر نو يك نياز جدّي بود يا يك تفنّن وارداتي و بي دردانه؟ تجربه نشان داده است كه تفنّن ها نه پايدارند و نه تأثيري گسترده مي گذارند. اينها موجهايي هستند كه مي آيند و مي روند و گاه خس و خاشاكي هم به ساحل مي افگنند و نه بيشتر از اين. شعر نو چنين نبود، جرياني بود تأثير گذار، همه جانبه و ماندگار، چنان كه پس از حدود شصت سال، هنوز هم زايندگي و بالندگي دارد. براستي چه چيزي گرايش به اين قالبها را در اين قرن ايجاب كرد و چرا در اين زمان خاص، عدّه اي به اين نتيجه رسيدند كه عمر قالبهاي كهن به سر رسيده است؟ در پاسخ به اين سؤال، نخست بايد دريابيم كه تنگنايي در قالبهاي كهن بوده يا نه، و اگر بوده، شعر نو چه گريزگاهي پيشنهاد كرده است. رعايت قالبهاي كهن، يعني گردن نهادن به آن دو اصل تساوي وزن و نظم قافيه ها، و اين گردن نهادن، هم چنان كه شعر را موسيقي اي دلپذيرمي بخشد، محدود كننده نيز هست. مي گوييم مصراعها بايد برابر باشند. براستي مصراع چگونه شكل مي يابد؟ از لحاظ موسيقيايي، يك مصراع، مجموعه اي منظم از هجاهاست و وقتي به آخر مجموعه مي رسيم، بايد يك توقف ناگزير داشته باشيم براي تجديد نفس و دريافت وزن و قافيه. اين از جنبه موسيقيايي قضيه بود، ولي از سويي ديگر، ما يك توقفگاه هم از بُعد زبان در پايان هر جمله داريم. حالت مطلوب، آن است كه اين دو توقفگاه، بر هم منطبق شوند يعني پايان مصراع، پايان جمله نيز باشد. در غير آن صورت اگر جمله در ميان مصراع تمام شود، ما ناگزير به يك توقّف زباني هستيم كه به موسيقي لطمه مي زند و اگر مصراع تمام شود ولي جمله ناقص باشد، ما ناچاريم براي حفظ موسيقي، درنگي بكنيم كه به دريافت معني آسيب مي رساند. مثال بارز براي شكسته شدن مصراعها و جمله ها، اين بيت سعدي است: دو چيز طيره عقل است ،دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي.
سخن سعدي، از سه جمله تشكيل شده است: دو چيز طيره عقل است ، د م فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي ولي ناچاري شاعر در تساوي مصرعها، او را وادار كرده كه جمله دوّم را دوپاره كند و هر پاره اي را در مصراعي جاي دهد. چنين است كه هيچ يك از اين مصراعها استقلال زباني ندارد و اگر آنها را بدون توقف نخوانيم، معني شعر دريافت نمي شود. در چنين مواردي، اگر شاعر بخواهد طول جمله و طول مصراع برابر باشد، چون قدرت تصرّف در مصراع را ندارد، همه فشار را بر سر جمله مي آورد، يعني يا بخشي از آن را حذف مي كند و يا چيزي به آن مي افزايد كه چه بسا اين حذف و اضافه ها غير طبيعي است و شعر را نازيبا مي كند. ببينيد كه \"هلا\" در اين دو بيت، چه ناخوش افتاده است: چند از وهم، هلا رشته به بربط بندم نقش توحيد، بر اين خطّ مقرمط بندم زهرناك است هلا راحت نوشينه مرا كه به سر واقعه اي رفته است دوشينه مرا علي معلّم مشكل ديگر اين است كه در قالبهاي كهن، غالباً هر دو مصراع با هم قرينه مي شوند و يك بيت مي سازند. بنابراين به طور طبيعي و بناگزير، تعداد مصراعها زوج است و شاعر بايد به هر حال، براي هر مصراع، قرينه اي بتراشد هر چند حرفش به اندازه همان يكي بوده باشد. نظم قافيه ها بيش از تساوي وزنها محدود كننده است چون شاعر ناچار است بعضي مصراعها را با كلماتي از پيش تعيين شده پايان بخشد. اين قافيه ها، ذهن شاعر را خط دهي مي كنند و آزادي تخيّل او را محدود. شايد لزومي نداشته باشد اشكال مختلف گرفتاريهايي را كه از رعايت قافيه ناشي مي شود، بر شماريم و تقسيم بندي كنيم. به هر حال آن چه مسلّم است، محدوديتي است كه از اين رهگذر براي شاعر پديد مي آيد. با يك تشبيه مي توان گفت در قالبهاي كهن، شاعر همانند كاشيكاري است كه مقيّد باشد فقط كاشيهايي سالم و هم اندازه به كار ببرد و در عين حال، نقشي منظم نيز بر ديوار بيندازد. البته كاشي كردن يك ديوار صاف، ساده و طولاني با اين شكل، كار سختي نيست ،ولي وقتي فضا تنگ باشد و ديوار ناهموار، اگر نگوييم كار غير ممكن مي شود، حدّاقل مي توان گفت هنرمندي بسياري طلب مي كند. حتي كار شاعر از اين هم سخت تر است چون بايد در عين حفظ شكل منظم، مراقب باقي عناصر شعر هم باشد كه در بهترين شكل خود ظاهر شده باشند.با اين همه، البته نمي توان گفت شعري كه در قالبهاي كهن سروده مي شود، حتماً ناقص از كار درمي آيد و اگر هم چنين ادعايي بكنيم، وجود اين همه شعرهاي كهن زيبا، هنرمندانه و پرمحتوا را در گنجينه ادبيات خويش، چگونه توجيه مي توانيم كرد؟ اگر واقع بين باشيم، بايد بپذيريم كه بسياري از اين محدوديتها، در دست شاعران توانا به ابزار بيان هنري تبديل شده اند. حذف، تكرار، تركيب سازي و ديگر قابليتهاي زباني كه پيشتر بدانها پرداخته ايم، گاهي فقط براي رويارويي با تنگناهاي وزن و قافيه در شعرها رخ مي دهند و از اين زاويه، تمايزي به زبان مي بخشند. شايد ناچاري اي كه علي معلّم در اين بيتها براي پركردن وزن داشته او را به اين تكرار زيبا و يا ذكر كلمه \"برادر\" در وسط مصراع واداشته و به هر حال، ما در اين جا نه تنها احساس تصنّع و تكلّف نمي كنيم كه نوعي هنرمندي نيز مي يابيم: به ترك چشمه در آغاز شب روانه شديم دو رودخانه، برادر! دو رودخانه شديم دو رودخانه، روان تا كران ساحل نور يكي به بستر ظلمت، يكي به بستر نور دو رودخانه، برادر! عظيم و پهناور دو رودخانه، برادر! قريب يكديگر به هرحال، سابقه هزار ساله شعر كهن ما نشان مي دهد كه نظام وزن و قافيه در آن قالبها را نمي توان مانعي جدّي براي شعر سرودن قلمداد كرد. در عين حال منكر اين هم نمي توانيم شد كه اينها به هر حال، در مواردي تنگناهايي نيز ايجاد مي كنند و بسيار طبيعي است كه شاعري براي رهايي از اين تنگناها، نظام قراردادي وزن و قافيه را بشكند و يا حداقل اصلاح كند تا آزادي عمل بيشتري در عناصر خيال و زبان بيابد. نيمايوشيج و پيروان او به چنين نتيجه اي رسيدند و عمل كردند و در هدف خود موفّق هم بودند. ولي چرا ناگهان در اوايل قرن حاضر و پس از ده قرن شعرسرايي شاعران دری گوي، چنين بحثي پيش آمد و چنين نتيجه اي گرفته شد؟ البته دگرگونيهاي سريع سياسي و اجتماعي، در اين ميان كارساز بوده، ولي يك عامل ديگر را هم نبايد ناديده گرفت و آن تغيير فرهنگ رسانه اي ماست. ما فرهنگي داشته ايم شفاهي، كه در آن شعر را بيشتر با گوش مي شنيده اند و كمتر به صورت مكتوب مي خوانده اند. آنگاه كه شعر با گوش سر و كار دارد، حرف اوّل را موسيقي مي زند، يعني وزن و قافيه ، و طبيعي است كه شاعر بكوشد حتي الامكان عيار آنها را در حدّ ثابتي نگه دارد. در عصر حاضر و با گسترش رسانه هاي چاپي، فرهنگ به سوي مكتوب شدن پيش رفت و لاجرم نقش موسيقي كلام كه بيشتر شنيدني بود، كمتر شد.
شاعران كهن سرا مي كوشيدند نظام موسيقيايي را حفظ كنند هرچند در اين ميانه آسيبي هم به زبان و خيال وارد شود و شاعران نوگرا مي كوشند آزادي عمل خويش در خيال و زبان را حفظ كنند هرچند آسيبي متوجه موسيقي شود. پس مي توان گفت پيدايش شعر نو، ناشي از يك سبك و سنگين كردن مجدّد عناصر شعر و ايجاد توازني نوين براي آنها بوده است ،چنان كه مثلاً در تغيير توازن قوا در يك حاكميت، رئيس جمهور جايش را به صدر ا عظم بدهد يا برعكس.

قالبهاي نوين شامل:

• قالب نيمايي
• شعر آزاد
• شعر منثور

عنا صر معنو ی .

عا طفه :

\"منظور از عاطفه، حالت اندوه و شادي و ياءس و اميد... و حيرت و اعجابي است كه حوادث عيني يا ذهني، در ذهن شاعر ايجاد مي كند و وي مي كوشد كه اين حالت و تأثر ناشي از رويدادها را آن چنان كه براي خودش تجربه شده است، به ديگران هم منتقل كند.\" اين تعريفي بود براي عاطفه و با آن ما در مي يابيم كه هر چند عادت كرده ايم عاطفه را منحصر به حزن و اندوه بدانيم، بايد در اين عادت بازنگري كنيم و همه تأثّرات بشري مثل شادي، اندوه، يأس، ترس، حيرت، خشم و... را تأثّراتي عاطفي بشماريم. عاطفه در اين شعر مولانا:

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

از نوع اندوه است و در اين غزل، از نوع شادي و شعف:

بهار آمد، بهار آمد، بهار مشكبار آمد
نگار آمد، نگار آمد، نگار بردبار آمد

عاطفه، مهمترين عنصر سازنده شعر است و خواننده نيز بيشترين تأثير را از جنبه عاطفي آن مي گيرد. اگر عناصر صوري يعني خيال، زبان و موسيقي، حسّ زيبايي پسندي مخاطب را اقناع مي كنند، عاطفه به باطن او نقب مي زند و زيباييهاي معنوي اي را كه پنهان تر و البته متعالي تر از زيبايي صورت هستند، نشانش مي دهد. انسان بنا بر سرشتي كه دارد، دوست دارد ديگران در عواطف او شريك باشند و او نيز البته چنين همنوايي اي با همنوعان خويش حس مي كند. هنر، وسيله اين همنوايي است و پلي كه بين عواطف هنرمند و مخاطب ساخته مي شود. شعر نيز تأثير عاطفي خويش را مرهون اين خاصيت انسانهاست.
عاطفه را از دو جهت بررسي مي كنيم:

• سطح تأثيرهاي عاطفي شعرها
• عينيت و ذهنيت .

عینیت و ذ هنیت :

گذشته از نوع عاطفه اي كه در شعر وجود دارد، بحث مهم ديگري نيز در شعر مطرح مي شود و آن شيوه بيان تأثّرات عاطفي است. شاعر، دو شيوه كلّي در اختيار دارد; بيان هنري آن حالت عاطفي با كمك آرايه هاي ادبي و يا تصويرگري آن چه باعث آن حالت شده است. براي توضيح بيشتر، اين چند بيت از ابتداي قصيده انوري را ببينيد:

به سمرقند اگر بگذري اي باد سحر
نامه اهل خراسان به برِ خاقان بر
نامه اي مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه اي مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامه اي بر رقمش آه عزيزان پيدا
نامه اي در شكنش خون شهيدان مضمر
نقش تحريرش از سينه مظلومان خشك
سطر عنوانش از ديده محرومان تر
ريش گردد ممرِ صوت، از او گاه سماع
خون شود مردمك ديده از او وقت نظر

روشن است كه شاعر از واقعه دردناكي سخن مي گويد و البته توانايي او در بيان شدّت اين اندوه نيز آشكار است. ولي تا اين جا روشن نيست كه آن چه باعث اين اندوه شده چه بوده است و تا آن قضيه روشن نشود، همنوايي مخاطب با او كامل نخواهد بود. اين همنوايي آنگاه صورت مي گيرد كه خود واقعه توصيف مي شود، توصيفي شاعرانه و عيني:

بر بزرگانِ زمانه شده خُردان سالار
بر كريمانِ جهان گشته لئيمان مهتر
مسجد جامع هر شهر، ستورانشان را
پايگاهي شده نه سقفش پيدا و نه در
خطبه نَكْنند به هر خطّه به نام غُز از آنك
در خراسان نه خطيب است كنون، نه منبر
كشته فرزند گرامي را گر ناگاهان
بيند، از بيم خروشيد نيارَد مادر
بر مسلمانان زان نوع كنند استخفاف
كه مسلمان نكند صد يك آن با كافر

اين جا شاعر نه آن حالت عاطفي، بلكه واقعه اي را كه باعث آن حالت شده، توصيف مي كند و اين، بسيار مؤثرتر از آن توصيف نخست است. آن در واقع مقدّمه اي بود براي آماده سازي مخاطب تا منتظر اين فراز از شعر بماند. پس منظور ما ا ز بيان ذهني، ذكر خود عواطف است و از بيان عيني، فضا سازي اي كه شاعر انجام مي دهد تا بدون بروز مستقيم عواطف، مخاطب خود در آن حالت قرار گيرد. ناگفته پيداست كه اين گونه توصيفهاي عيني، بسي مؤثرتر ا ز موضعگيريهاي عاطفي ذهني هستند

ا ند یشه :

عواطف انساني، درونمايه عمده اي براي شعر هستند ولي براستي مي توان بدون يك تكيه گاه فكري، صاحب عاطفه بود؟ هر احساس شاعرانه اي ـ اگر راستين باشد نه تصنّعي ـ از نوع نگرش شاعر به جهان آب مي خورد و هر انساني ـ ولو خود نداند ـ صاحب يك نظام فكري است. منظور ما از انديشه، در اين جا، آن بخش از تفكّرا ت شاعر است كه در شعرش تجلّي مي يابد به گونه اي كه با تعمّق در شعر، مي توان دريافت كه ا و چگونه مي انديشد. چنين نبايد تصوّر كرد كه براي پيدا كردن ردّ پاي تفكّر در شعر شاعران، بايد در پي شعرهاي حكيمانه و يا پند و اندرزهايي كه جنبه تعليمي داشته اند برويم.
فردوسي در شاهنامه و در جريان گشوده شدن گنگ دز به وسيله كيخسرو، ا ز زبان اهل حرم افراسياب مي گويد:

كه از شهرياران سزاوار نيست
بريدن سري كان گنهكار نيست

اين سخن در واقع حاصل نگرش او نسبت به حكومت داري است كه در دهان اهل حرم گذاشته شده است. يكي دو قرن پس از او، انوري در قطعه اي كه در تقاضاي افزايش مواجب سروده، مي گويد \"پادشاهان از پي يك مصلحت صد خون كنند\". ما در اين دو شعر، دو گونه تفكّر مي بينيم، هر چند هيچ يك در اين جا بر سر حكيمانه شعر گفتن نبوده اند; فردوسي داستانسرايي مي كرده و انوري تكدّي. يك شعر وقتي موفّق و ماندگار است كه در آن سوي بار عاطفي آن، يك نگرش فكري نيز نهفته باشد به گونه اي كه اگر شعر را با برداشتن خيالها و ديگر هنرمنديهاي صوري اش به نثر ترجمه كنيم، نيز آن فكر باقي بماند. براي روشن شدن
اين سخن، مي توانيم دو بيت از بيدل را ببينيم:

خيال حلقه زلف تو ساغري دارد
كه رنگ نشأه آن نيست جز پريشاني
دوري مقصد به قدر دستگاه جست و جوست
پا گر ا ز رفتار مانَد، جاده منزل مي شود

بيت نخست، پُر از تصوير است; ولي وقتي همه را بشكافيم، به اين خواهيم رسيد كه \"زلف تو پريشان است\" و فراتر از اين، چيزي در بيت نمي توان يافت. در بيت دوّم، ولي يك فكر مطرح مي شود. شاعر برخلاف اين ذهنيت طبيعي كه \"با حركت و جست و جو مي توان به منزل رسيد\"، مي گويد \"جست و جوهاست كه مقصد را دور نشان مي دهد و اگر پاي در دامن بكشيم و در خود سير كنيم، همين جاده، خود سرمنزل مقصود خواهد بود.\" اين ا ز شاخصه هاي تفكّر بيدل است و در اين سه بيت ديگرا ز همين شاعر نيز به شكلهاي مشابهي بيان شده است:

جمعيّت وصول، همان ترك جست و جوست
منزل دميده اي اگر از پا گذشته اي
شايد ز ترك جهد، به جايي توان رسيد
گامي در اين بساط، به پاي بريده رو
گر به خود سازد كسي، سير و سفر در كار نيست
اين كه هر سو مي رويم، ا زخويش رَم داريم ما

ما در شعر خويش، شاعران صاحب انديشه كم داشته ايم و امروز نيز كمتر كساني هستند كه بتوان يك دستگاه فكري منسجم در شعرشان سراغ گرفت. در بيشتر شعرها آن که به چشم مي خورد، انديشه اي اقتباسي است كه گاه با رفتارهاي عملي شاعر ناسازگاري دارد. در بسيار شعرها هم اصطلاحات فلسفي يا عرفاني خود را به رخ مخاطب مي كشند، ولي فراتر ا ز آن اصطلاحات، چيز دندانگيري نمي توان يافت.
ولي اين قدم نخست بود. پس ا ز دريافت وجود انديشه در شعر، بايد ديد كه آن انديشه تا چه حد ارزشمند و قابل پذيرش است. اين جاست كه پاي مباحث ارزشي به ميان مي آيد. بسياري ا ز مدّعيان انديشه در شعر امروز، عملاً راه به تركستان برده و با ارائه فكرهايي كه قابليت پذ يرش در شرايط فرهنگي و اجتماعي جوامع ما نداشته اند، عملاً در برابر ارزشهاي تثبيت شده جامعه ايستاده اند. شعر اينان عملاً مصداقي از همان تيغ تيز در كف زنگي مست بوده و چه بسا آسيبها وارد كرده است.
بحث درباره عنصر انديشه، ا ز سويي وارد قلمرو دانشهاي ديگري غير از شعر مي شود و از سويي جنبه آموزشي خودش را از دست مي دهد چون فكر كردن را نمي توان آموزش داد و اگر هم بتوان، كار يك مجموعه آموزشي شعر نيست. پس ما بيش از آن كه اهميت وجود انديشه را گوشزد كنيم، كاري نمي توانيم كرد. به هر حال، نبايد از ياد برد كه تأثّرات عاطفي، هر قدر هم كه شديد باشند، گذرا و مقطعي هستند. يك شعر، در مواجهه نخست، اثر عاطفي بيشتري دارد و در دفعات بعدي، آن اثر را نخواهد گذاشت، مگر اين كه در كنار عاطفه، چيز عميق تري هم وجود داشته باشد يعني انديشه. گذشته از آن، تحوّلي كه در اثر ان ديشيدن در انسان ايجاد مي شود، از تحوّلات عاطفي بسيار عميق تر و ماندگارتر است.
سبکها و مکتب ها .

سبک شعر:

هر چند در شعر همه شاعران، مي توان عناصري را يافت كه سبب تمايز كلام از سخن عادي مي شود، شيوه استفاده همه از اين عناصر يكسان نيست. مثلاً عنصر خيال، يكي از ابزارهاي عمده بيان شاعرانه است امّا از ميان چند شاعر همدوره، ممكن است يكي به تشبيه گرايش بيشتري داشته باشند، يكي به استعاره و ديگري به مجاز.
منظور از سبك يك شاعر، مجموعه ويژگيهايي است كه شعرش را از عامه شاعران آن روزگار، متمايز مي كند. يك ويژگي سبكي، دو شاخص عمده دارد:
انحراف از هنجار (انحراف از نُرم)
بسامد
منظور از هنجار، مجموعه ويژگيهايي است كه به طور طبيعي و معمول در شعر يك دوره وجود دارد و انحراف از هنجار، يعني خارج شدن از اين روال كلّي. بسامد نيز ميزان تكرار اين انحراف در آثار شاعر است. مثلاً اگر در غزلهاي شاعران امروز بنگريم، در مي يابيم كه اغلب شاعران از وزنهاي شفّاف و با طول متوسّط مثل \"مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات\"، \"مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات\" و \" فعلاتن فعلات\" استفاده كرده اند و استفاده از اين وزنها در اين دوره از شعر د ری، يك هنجار(نُرم) است. حالا شاعري مثل سيمين بهبهاني مي آيد و برخلاف اين هنجار، وزنهايي كدر، بلند و حتّي گاه نوظهور را در غزلش به كار مي گيرد نظير \"مستفعلن فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن\" يا \"مفاعلن فعلاتن فع مفاعلن فعلاتن فع\". اين، انحرافي است از آن هنجار و چون در شعر اين شاعر بسيار رخ داده (بسامد بالايي دارد) يك ويژگي سبكي او شمرده مي شود. البته ديگراني هم قبل و بعد از اين شاعر در چنين وزنهايي شعر گفته اند، امّا نه آن قدر كه براي آنان نيز يك ويژگي سبكي باشد. با يك بررسي آماري ساده، مي توان دريافت كه در غزل بعد از بیست سا ل ا خیر، فقط حدود ده درصد غزلها در اين وزنها سروده شده اند در حالي كه در كتاب \"خطّي ز سرعت و از آتش\" سيمين بهبهاني اين نسبت به ?? درصد مي رسد و در كتاب \"دشت ار ژن\" از همين شاعر به ?? درصد. همين نسبت در \"فصلي از عاشقانه ها\" ي سهيل محمودي و \"گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود\" خو ن د ل رو نق نا دری \" به ترتيب ?? و ?? درصد است و در كتاب \"عشق بي غروب\" از \"فريد\" جا و ید فرها د\"ا فسر ر هبین\"، قادر، ?? صفر درصد، يعني هيچ غزلي با وزنهاي بلند نمي توان يافت. بنابراين، استفاده از وزنهاي بلند در شعر سيمين بهبهاني يك ويژگي سبكي بارز است (حدود شش تا نه برابرهنجارِ ده در صد) در شعر سمیع عا مد ، هم يك ويژگي هست ولي كمرنگ (تقريباً دو برابر هنجار) و در شعر قها ر عا صی، حتي مي توان استفاده نكردن از اين وزنها را يك ويژگي سبكي دانست. اين يك ويژگي بود، فقط در عنصر موسيقي و آن هم موسيقي بيروني و فقط بلندي وزن. سبك يك شاعر را مجموعه ويژگيهاي شعر او از زواياي مختلف مي سازد و البته هميشه نيز به همين سادگي نمي توان آمارگيري كرد. بعضي از شاخصه هاي سبكي آن قدر پنهان و پيچيده هستند كه جز به مدد كند و كاوي عميق و كارشناسانه مشاهده نمي شوند. كار به ويژه وقتي سخت تر مي شود كه بخواهيم رابطه اين خصوصيات سبكي را با خصلتهاي روحي و فكري شاعر دريابيم.

مکتبها ی شعر:

با آ نچه که گفتیم ، مي آييم و با نگرشي بسیا رکو تا ه در شعر يك شاعر ا یرا نی ، ما بخا طرا ین شا عر و طن خو یش را ا نتخا ب نکرد یم که خیلی ا مکا ن دا شت با تا هید، د یگرا ن را آ زر ده و با نقد نخوا ستیم د شمنی ا یجا د نما یم ، مي كوشيم شاخصه هاي سبكي او را نشان دهيم و دريابيم كه چه تمايزهايي نسبت به هنجار زمان خويش دارد. براي اين كار، شاعر معاصر علي معلم را انتخاب كرده ايم كه هم سبك بارزتري دارد و هم حجم چشمگير آثاري كه از او داريم، به يك داوري درست كمك مي كند. البته فقط مثنويهاي اين شاعر را بررسي مي كنيم كه قالب اصلي كار اوست است و مايه اعتبار و تثبيت شخصيت ش اعرانه اش. آن چه به عنوان هنجار در نظر گرفته شده، شعر دوره ها ی ا خیراست با تكيه بيشتر بر مثنويها. دامنه ويژگيهاي سبك شعر معلّم بسيار گسترده است. ما فقط به بارزترين آنها اشاره مي كنيم و از ذكر مثال نيز در مي گذريم.
درونمايه حماسي و درآميختگي گاه به گاه عرفان و ديگر انديشه هاي اسلامي با حماسه.
استفاده از وزنهايي با طول متوسط (حدود پانزده هجا) در مثنوي. اين در شعر قديم بسيار نادر بوده و در شعر امروز نيز بيشتر به پيروي از اين شاعر رخ داده است. علي معلّم حدود هشتاد درصد مثنويهايش را با اين وزنها گفته و اين يك ويژگي سبكي است براي او.
توجه زياد به موسيقي كناري كه در بحث غناي قافيه و رديف بدان پرداخته ايم و شعر علي معلّم را از اين حيث منحصر به فرد كرده است.
باستانگرايي چه در كاربرد واژه هاي كهن و چه در كاربرد همين واژه هاي موجود، ولي به شكل كهن آنها. اين باستانگرايي حتّي گاهي به شيوه جمله بندي هم سرايت مي كند.
نوسانهاي وزن، چنان كه از محدوده موهوم \"اختيارات شاعري\" نيز تجاوز مي كند و پيشتر در بحث انعطاف پذيري وزنهاي شعر، با اشاره اي به شعر اين شاعر، بدان پرداخته ايم.
تكرار، چه به صورت تكرار يك كلمه در يك بيت و چه به صورت تكرار يك يا چند بيت عيناً يا با تفاوتهاي اندك در يك شعر. بعضي هنجارشكنيها در ساختار زبان نظير قطع ناگهاني جمله، استفاده از جمله معترضه و...
گستردگي دايره عناصر خيال و استفاده از پديده هايي كه كمتر در شعر ديگر شاعران حضور دارند.
ضعف نسبي در قدرت خيال، و حضور بعضي تصويرهايي كه به علّت فرسودگي، به وسيله ديگر شاعران امروز به كنار نهاده شده اند.
تلميح هاي فراوان و پيچيدگي بيان و مضامين كه در شعرهاي جديد رو به تزايد نيز بوده است.
بعضي از اين شاخصه هاي سبكي با هم ارتباط دارند. غناي قافيه و رديف، از لوازم كاربرد وزن متوسط در مثنوي است و باستانگرايي رابطه اي مستقيم با بيان حماسي دارد. به همين ترتيب، كار بعدي در شناخت سبك، تحليل درون متني اثر است و نيز دريافت رابطه اين شاخصه ها با روحيات، عواطف، انديشه و شرايط زندگي شاعر. سبك شناسي دانشي است بسيار گسترده و شيوه هاي گوناگون دارد كه طرح آنها از مجال و توان ما بيرون است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

خوردن خون دل

خـــوردن خــون د ل از چشم تــر آموخته ام          خـــون دل خورده ام و این هنــر آموخته ام

شیوه عــــاشقی و رســــم نظر بـــــا ز ی را          همــــه از مـــــردم صا حب نظر آموخته ام

کار من بیتو بجز خون جگر خور د ن نیست          طرفه کــــاری که بخـــون جگر آموخته ام

ناصحا چنـــد کنـــــی منع من از عـشق بتان          من ز استــــاد ازل اینقــــــدر آمــــوخته ام

رنجبری بهـــــر طواف حــــرم کـــوی کسی           صبح خیــــزی ز نسیــم سحــر آموخته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

عشق

 

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد . و هر زمان زمان با لهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپاريد، هر چند كه تيغها ي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند . و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را با ور كنيد، هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب درهم كوبد و باغ شما را خزان كند. زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد . و چنانكه شما رامي روياند شاخ و بر گ شما را هرس مي كند و چنا نكه تا بلنداي درخت وجود تان بالا مي رود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ، همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد .   

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند. آنـــــگاه شما را به خرمن كوب از پرده خوشه بيرون مي آورد، و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند ، و به گردش آسياب مي سپارد تـــا آرد سپيد از آن بيرون آيـــــد . سپس شمـا را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شـــــويد ، و بعــــد از آن شما را بر آتش مقدس مـــي نهد تا بـراي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شـــــويد .

عشق با شما چنين رفتـــــار ها مي كند تــــا به اسرار قلب خود معرفت يابيد و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزء از آن شويد . امـــــا اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتها ي عشق باشيد ، خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ، به دنيايي كـــه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ، جا يي كه شما مي خنديد اما تمامي خند ه خود را بــــر لب نمي آوريد و مي گرييد اما تمامي اشكها ي خود را فرونميريزيد .
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالك است و نه مملوك ، زيرا عشق براي عشق كافي است . وقتي كه عاشق ميشويد مگوييد (( خداوند در قلب من است )) ، بلكه بگوييد (( من در قلب خداوند جاي دارم )) . و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شما ست ، بلكه اين عشق است كه اگر شما شايسته بيند حركت شما راهدايت مي كند .

عشق را هيج آرزونيست مگر آنكه به ذات خــــويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آرزويي جوييد، آرزو كنيد كه ذوب شويد وهمچون چوبياري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خــــواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بود ن را تجربه كنيد. آرزو كنيد كـه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاک ریزد. آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شد ه است . آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيچان عشق بياند يشيد ، آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آييد، و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 5 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
بـــیــا ای ســــر و ش د یــــا ر سبــو          بـــمــن ده کلـــــیدِ درِ گــفـــتــــــگو
که با دردِ خـــــو یش آ شنا سا ز مت          به قـانون غـم ، نغــــمه پر دا ز مت
که اینجا د راین عرصه خـون چکا ن          از انــسا نیت می نیـــــا بـــم نشا ن
همش می کُـشند و هـمــش می د رند          هــمش می زنند و هــمش می درند
به هــرسوی ابلـــیس بنـــشا نـده اند           خـد ا را از این خا کـدان را نده اند
نیا و رده اند این خسا ن غــیر غـــم            نبار یده اند ایــن طــرف جـُز ستـم
نبُـردند غیـــر از جـــــفا ، کار پــیش            نمــانـدنـد گامــی جُــز آزار پــیش
ز د ست غـــــلا ما ن رســـوا شـــده            مسلــمان بـه کــیش نصا را شــده
نه پــروای حقـــشا ن نه پـروای داد            که لعنت به این قــوم کمــزاد بــاد
هـرآنچه به نــا م جهـــا د ی شــــده             فرومایــگی را فســــاد ی شـــــ
ده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

     وطن

 

وای  و طـــنم  چه  آ فــــت با لای تو نا ز ل شده       گره ها افـتاده است د ر کار تو مشکل شده

 

گاهـــی حز بی  گاهـــــــی ملا و گهی طا لب چرا        خواب شیرین ترا  با فیر ها  باطــــل  شده 

 

نام افـــــغا ن  وخـــراسان  و   آریا نای   کبـــیر        نقش خاک از عقده های مردم  جاهل شده

 

گهی بی د ین وگهی با د ین بر توهجو م آو ر ند        بر سرت بم ریختند بر جان تو ظا  لم شده

 

هیـــچ ندارم امید از کس  که دا منت گلزار کند      زان که هرکس در نوبتش بالای تو حاکم شده

 

فا ضـــلا ن از دامنت کو چــــیده است بهر خدا           یکسره  اولاد  تو احتیاج  بر جاهل شده

 

زن شده  حصا ر بخا نه جوانان بی د ست وپا           آب دریای  روان  خشکیده  و ساحل شده

 

 نیست ملای صادق تا رو ی طا لعت با ز کنم             ملا هم سیاسی شد بر مطلبش کائل  شده            

 

پس به کی رو آورم از اهل د ین چه ها د یدم         راکت ها از شرق وغرب بالای تو نازل شده

 

سینه از غم می سراید  گوش  شنوا  کجاست          زمام داران  گیتی هم کر وکور و کافر شده

 

 درد بی در ما ن ترا هیـچ طبـیب (دارو) نداد         طبیبان هم پول پرست در جان تو جابر شده
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

در زیبا تر ین گوشه قــلبم تو هستی سپس با توجدا هم شده باشیم درزیباترین گوشه یی قلبم تو هستی هرچند عشق را درگذشته ها رهآ کرده باشیم در زیباترین گوشه یی قلبم توهستی

مانند دودی با غصه ها پیچیده مانند کمانی با نخ های شگسته مانند رومانی به آرزوی نوشته

در زیباترین گوشه یی قلبم تو هستی فانوس عشق را اگرهم خاموش کرده باشیم خنجردرد را هم در سینه ام فرو بری هیچکس جای ترا نمی گیرددر زیبا ترین گوشه یی قلبم تو هستی

عود شکسته در بندرگاه عشق کشتی به آب رفته ام مرا سرنوشت همین هست گفته تسلی مده

عاقبت حسرت دروازه ما را کوبید بتو آخرین امیدم فراموشم مکن مرا در آغوش گذشته ها رها مکن! ببین! جدایی در فال عشق برآمددرشاخه ها گل های امیدم پژمرده شد سپس در دستانت کسی دیگری هست در تقدیر قهرشده مرا مجبور به گفتن مکن مانند عود شکستی مرا به ناله میآور!امیدهایم را بی چاره رها کردی فرداهایم را بی بامداد رها کردی

ترانه هایم را با سرشک انباشتی در تقدیر قهر شده مرا مجبور به گفتن مکن مانندی عود شکستی مرا به ناله میآور!شعر از شاعر ترک: احمد سلجوق " ایل کان"ترجمه از: م.ذاکر" عمری "ای بخت کجایی ای بخت کجایی به گونه یی دیده نشدی

زاری کنان گریستم به گونه یی نخندیدی همیشه با امید انتظارکشیدم همیشه با دلتنگی انتظار کشیدم لحظی هم دستانم را به گونه یی نگرفتی قوت نداری گرنه خسته هستی قهرهستی گرنه رنجیده هستی توبمن گرنه خشمگین هستی به گونه یی هیچ نه آمدی آدرس و جایی نداری

هیچ نشانی اش را دیده گی نیست کجا هستی هویدا نیست به گونه یی راز ندادی بر راهش گلها افشاندم درب ام را بتو باز نمودم تنها بتو محتاجم به گونه یی ندانستی ای بخت صبرم بپایان رسید چه باشد از دست رفت بی تو عمری سپری شد به گونه یی دلسوزی نکردی!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

ای عزیز، این حدیث را گوش دار که مصطفی – علیه السلام- گفت: هرکه عاشق شود و آن گاه عشق پنهان دارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد... هرچند که می کوشم که از عشق در گذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب، با عشق کی توانم کوشید؟

دریغا عشق، فرض راه است همه کس را. در عشق قدم نهادن، کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد، هر جا که رسد سوزد.

ای عزیز به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطه ی آن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند. پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز، مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن،... کار طالب، آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق می شناس، و ممات بی عشق می یاب... .

ای عزیز، ندانم که عشق خالق گویم یا عشق معشوق. عشق ها سه گونه آمد، اما هر عشقی، درجات مختلف دارد: عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر، عشق ماست با خدای تعالی، و عشق کبیر عشق خداست با بندگان خود، عشق میانه ، دریغا نمی یارم گفتن که بس مختصر فهم آمده ایم.

ای عزیز، معذوری، که هرگز « کهیعص» با تو غمزه ای نکرده است تا قدر عشق را بدانستی... این حدیث را گوش دار که مصطفی – علیه سلام- گفت: او بنده ی خود را عاشق خود کند، آن گاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محب مایی، و ما معشوق و حبیب توایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 3 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

شكوه

مردم به انتــــظار تو اي جـــــان نيامدي

 

                                                   سوزانديم به آتش هجــــــران نيـــــامدي

 

افتـــاده ام به بســـتر مـرگ  اي گل اميد

 

                                                    مــــيرم ز درد٫ در پي د رمــــان نيامدي

 

گفتــــي كه مــيرســـم ز پي چــاره د لت

 

                                                     گشــتي ز گفتـه از چه پشـيمان نيا مد ي

 

دل را براي آمد نت فــــرش كــــرد ه ام

 

                                                     در خانه د ل اي شـــه خوبان نــــيامد ي

 

گرديده ام مريض زغم  ودردو دور يت

 

                                                    بهر مريض خويـش، به پرسان نيامدي

 

در آرزوي آمدنــــت جان به لب ر سيد

 

                                                   كردي مرا تو زار و پريــــشان نيا مدي

 

دل سالها ز دوري تو د رد و غم كشيد

 

                                                   بهر تســـــلي د ل حــــيران نيـــــا مدي

 

يك عمرانتظار تو(رنجبر) بجان كشيد

 

                                                     آخر رســـيد عمـر به پايـــان نـيامدي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

شعر لاغر

این زندگی ببین که چقــد ر بی نــمــک شـد ه

                                                     یک مـلــت یتـــیــم چـــه تیت و پر ک شـــد ه

هـــر د ر کــه میز نم به لگـــت مــیزند مــر ا

                                                     تــقــد یر ما چـــو با زی د ند ه کــلک شــد ه

شت میزند به سینه مـن عــشــق ا و هــنو ز

                                                     د ست مـــر ا بگـیــر که د ل بی د ر ک شد ه

صـــد ها نـــقاب تا به رخ تا کــشــیــد ه ا یم

                                                      آ ینۀ ها ز د ید ن ما حـــک و پـــک شـــد ه

آخــر کسی به قصه کس نیست ا ین ز ما ن

                                                       هرکس  به دورشمع خودش شو پرک شده

 فرصت کجاست تا به غم خویش وا رسیم

                                                       این سا ل وما ه بر ســـر ما فر فــرک شده

هــر لـــنگ ولا ش بر ســـرما ناز می کند

                                                        آن پشه ای که همسر کیک و خسک شده

شعــــر مــرا بدست حـــوادث دیگـــر مـده

                                                        این طــفـــل نازدانه ء مــن لاغـــرک شده

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

قيامت

وقت آمدن بهار شدو بى قرارى  شبنم ؛ که ماه ها منتظیر د يد ن روى گل بود، به اوج خود رسيد، نسيم صبح دو ستى خا کبا د را ترک نمود ه، د ر تلا ش گل هاى تازه، د شت و کوه ها را عبور مى کرد، قـلب من نيز چشم براه  يک گل گمنا م بود، چشم من به د يد نش، لبا نم براى  بوسيد نش و دستهايم براى  لمس کردنش ناآرام بود، ميخواستم گلى را که از خود کنم، بويش را در رگ هايم جا دهم و برگ هايش را به زخم هاى دلم مرهم کنم، آخرکار بها ر رسيد، شبنم و نسيم به کا م خود رسيد ند، من نيز بعد از سرگردانى ها، سراغ  گل گمنا مم را در سر کوه که هميش با آسمان هم صحبت است، پيدا کردم، نيمه شب با بى صبرى طرف آن کوه دويدم، هنوز تا دامنش نرسيده بودم که آفتاب از مغرب برخيست، قيامت خدايى برپا شد، گل آرزوهاى من با کوه هاى سنگين پرواز کرد و خواب هاى رنگينم به خواب ابد مُبدل گشت .

 

20/ 5/1386 اسد، کابل


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

دید ن ثـنای جوانی را افتا ده مریض از راه حج ما نده جا ن سپر دن

آن جوان دفن کر دن ثنای آن را احوال آن را از حکا یت عــبد الله مسکین بشــــــنو ید

*******************حکایت************************        

بـــرآرم از جـــفـــا ی دهــر فـــر یا د         غـــــریـــبا ن جــها ن را آورم یا د

چینا ن آتــش به عا لــم بر فـــر وز د         دل و جا ن غــر یبان را بی سو زد

دلم خــون شــد زآهــنگ غــــریـبا ن          بـه قـــر با ن دل تــنــگ غـریــبا ن

اســـیـر شــا م هــجــرا ن غـــریــبان          د لــم مــیـسوزد از دا غ غــریــبا ن

غریبان یک زمان بی چشم تر نیست          به عا لم از غریبی سخت تر نیـــــت

خــــدا یا داد بـــیداد از غـــر یـــــبی           هــزاران آه وفـــریا د از غــر یــــبی

غــریبــا ن را غریــبی خــــا ر دارد            غـــریــــبا ن آتـــــش بــســیا ر دارد

غر یبا ن را نه صــــبرنه قـراراست           غـــریــبان را د وچـشم اشکبا راست

غریبا ن را غمش ازحــد فزون است          غریبان را د ل ازغـم پر زخـون است

غـــریــــبا ن دیــد ه خـــون بار دارد           غـــــریــــبان ســیــنه افـــــگا ر دارد

غریبان را به غربت د ل کباب است           غریبا ن رادل ازغم چا ک چا ک است

غــــــــر یــبا ن دیده نمــــنا ک دارد           غــر یــــبان ســـینه صـــد چا ک دارد

ندارد یا ر غـــــم خا ری غـــر یبا ن           خـــدا با شد نگــهد ار ی غــر یـــبا ن

شنید اســـتم زاســتا د سخــن چــین            حــکا یــت کـــــــــردازایام پــیــشــین

که جـــمع حا جـیا ن احرا م بـســتن            به عــزم کــعــبه در مــحـمل نیشستن

کــشیــد ن ز حــمـت ایا م بــســـیا ر            که تا ر فـــتــن تا ســـر حــد بلــــغا ر

ازآن مر دم بسی شفــقــت که دید ن            در آنــجــــا چــنــد روزی آر مــیــد ن

یکی مـعــصــو م زاده یک جــوا نی            جـــوا نی نــو خـــط و ســـرو روا نی

که بست از بهر خد مت او مـیا ن را           که خــد مــت کرد جــمع  حا جیا ن ر ا

بگــفـــتا از پدر دســتــــو ر خا هـــم           که من هـــم با شـــما با عــز م را هــم

بگــفــتــن الـــحــمـــد لله ای بـر ادر           که بخــت و طــا لــع ما گـــشـــت یا ور

بخا نه ر فــت اند ر پــیـــش با بــش          بی بـیـند تا چــه مــیگو ید جــوا بـــــش

         پد رگــفـــتا ترا کـــی میگــــز ار م         که من غیر از تو فر ز ند ی ندا رم

         بگــفـــتا رخـصـتم ده اند ر ین راه         که با حــــج مــیر و م با مکــت الله 

         کنم رو شن دوچشم از نور کــعبـه         دل و جان را کــنم مــعــمو ر کــعبه

         بی بو ســم خا ک پای مــصـطفارا         بی بیـنم رو ضــه عا لی صــفــا ر ا

         کــنم جان را فـــــدای آســتا نـــش         نـهـم ر خ را به خا ک آ ســــــتا نش

        به ما در هم بگــفت آن جــــــوا بش        د ل آزرده از راه ثــــــــــــوا بـــــش

        به نا کا می رضــــــا دا د ند آخــــــر        سپر د ن با خـــــدا وند ش مـــسا فر

         چینا ن میرفت او منزیل به منــزیل         زشو ق کعبه و مقصود حا صـــــــل

         اجل آمد گرفت از را ه عـــــــنا نش        به تیغ تیز  کرده قصـــــــــــد جا نش

         فلک اسپ قضا را بر ســرش را ند        غبا ر مرگ بر رخســــا رش افشا ند

         بد یدن زار خســـــــته نا توا نــــش        براه بگذ اشت اورا حا جــــــــیا نش

         به کنج مسجد اورا گذا شـــــــــــتن         که خا هم دید وقت با ز گــــــــــشتن

         به آنجا ما ند آن بما رمظـلـــــــــوم         جدا از اهل وبیت خویش مـــــحرو م

         بهر جا نب همی کردی نیــــــــظاره        از او خلــــقان هــــمی کرد ی کنا ره

         نه قو ت بو د انـــدر دست و پا یش        نه کس دادی د مـــــی آبی برا یــــش

         بنا لیــــــــد ازد ل پر د رد بســـــیار        نــــهــاده روی خـــود با روی د یو ار

         بگفتا من ندار م یا رد ل ســــــــو ز        که در مرگـــــم بگــــــر ید یار امرو ز

           چه شد با با که با من بود د ل سوز         برادر نـــیست د ســــتم گـــیرد امرو ز

         کجا شد قوم خویش اقــــــــــرا بایم         که یگــــــد می بــــگر ید از برا یـــــم

         سری با لین زارم نیــــــــست ما در        ندارم خا هــــــر ی گـــــوید بـــــرا در

         پدر از حا ل من غا فل چــــــــــرای        چرا در پیــــــش چـــــشــــم من نیا ی

          که فرزند عـــــــــزیزت خا ر گشته         غریب و بی کس وغـــــــم خا ر گشته

          بجا ی نا ز با لـــین کفــــش دستا ر        نــــها ده روی خــــود با روی دیـوا ر

         یکی دل سوز در با لــین من نیست         خــبر پرســـــی د ل غمگین من نیست

         بنز دش مهر با ن و خسته نـــیست         بز یر پهــــــلو یش غـیر زمین نیست

         ثــنا ی روزی رفت در سو ی بازار        بد ید ش نو جـــــــوا نی خفـــته بما ر

         بد ور عا رضش آن ماه رخــــسا ر         جوا نی نو خـــــطی ســـمیــــن گلذ ار

         بدید آن قا مت سر و روا نـــــــــش         زپا اندا خــــته با د خـــــزا نــــــــــش

        جوا نی نو خطی سمین عـــــــذاری         قـــد ش ما نـــنــد سر و جو ی با ری

         یکی بهر طعا م آ ن دل افــــــــگا ر          نهـــــــــــا ده نـــیمه نا ن نیــــمه نار

        چینا ن بود او بدرد خود گر فــــتار          نه از نا ن خـــــورد ه نه از نیمه نار

        بگفتا ای جوا نی خو ب گـــــــفتا ر          وطن داری کــــجا گــــفتا به بلـــغا ر

        وطن در شهر بلغا ر هــــست ما را          در آنجا خیل بســـــیار هــــست ما را

        اگر آ نجا گــــــــــذ ر افتد شــــما را          بگـــــــــــو ید از زبا ن من دو عا را

 

         بگو ید آن جــــــوا ن غـــــم کشیده           به غـــــــر بت رفته آنـــــجا آرمیده

         بگــــــو که هست آنجا خرم و شا د           نگـــو که نخل عمر ش رفته بر با د

         که با با بــــشنو د رنجــــــور گرد د          چـــــو یعـقو ب از فراقم کو ر گر د د

 

 

پدر گر بـشنو د دل خـــســـته گرد د        د ری غر بت برو یش بسته گرد د

اگر آن خا هـــــر م مر گــــــم بدا ند        بسی خونا ب از مـــژگا ن چــکا ند

شود ما در زهــجـــرم پـــشت دو تا        همین بهتر که با شد چـشـم در راه

اگر ما در کــشد از فــــرقـــتـــــم آه        بلـرزا ند مـــرا د ر قــــــــبر نا گا ه

که خاهد برد مرا با تـــنگ شــو یم        که شـــو ید گرد غربت را ز رو یـم

که یا رب آب با رو یــــم فـــــشا ند        چـه کس یارب بحا لم دل بی سوزد

که تا بــــوت مــــرا بر دارد از جاه        که گوید واه دریغ از مرگ صــد آه

کسی نبود که یگدم راز گــــو یــــم        زاحــــوال گذ شــــــته با ز گو یـــم

نه مادر هست زحا ل من خــبر دار        که گشتم عا جـز و بی چا ره بـما ر

ســری من را زروی خا ک بر دا ر        مرا یگــدم بروی ســــــــینه بگـذار 

زخاهردر جها ن د ل سوزتر نیست       زدو ری دوررا بر من بگـو چیست

بیا خا هر که من حـــیرا نـم امرو ز       زد ست درد بی در ما نــم امـــر وز

بیا یگــــــــدم تــــو دردم را دوا کن       سـفـر در پــــیش دارم خـــیر وا کن

دو ای د رد بـــــما رم تــــو بو د ی       به عا لـم یا ر غم خا رم تـــو بود ی

برو با د صبا با آن خـــــبر کـــــــن        پسر مر ده بیا فکــــــــــر دیگر کن

بیا تو چا ره بی چا ره گی کــــــــن        بیبین فر زند خود غم خا ره گی کن

اگر با با بی بیند مـــنـــــزیل مــــن        دیگر ارما ن نـــــــــما ند بر دل من

ببردم از جـــــها ن ار ما ن بسیا ر        ندیدم رو ضــــــه ســلــــطا ن ابرار

خدا جا ن مرا از تـــن جــــــــدا کن        بقر ب مصطفا جا نــــم فــــــــــدا کن

ند ید م روضــــــــه اورا بد ونــــیا        بما نده در د لـــــم ارما ن بد ونـــــیا

ثنا ی گفت جـــــوا نی دل پر ارمان       بـــســــو ختی تو دلم با داغ هــجران

بگــفــتا خـــوردنی آرم بـــــــرا یت       کــــنم جا ن ودل خــــودرا فـــــدا یت

بگفتا خورد نی غم خـــورد نم بس        در این غـــر بت غــم این مر دنم بس

دیگر با من کسی ســـیــبی رسا ند         که شــــــــا ید آ تـــش دل را فـــشا ند

چو بشنید این سخن مرد نیکو کار        بزو دی رفـــــت اند رســــــوی با زار

بدل گــــفـــــــتا جوان زنده بر دا ر       فـــلـــــک گــفــتا جوان را مرده پندا ر

که با ز آمد جـــــوا ن را دید مرده        بخا ک افتا ده جا ن با حق ســـــــپرده

نشسته ســــیر کــــــــرده ما یل او        بــســـی بگــــر یـــســـت از درد د ل او

بنا لید از غــــــــم بما ر بی کــــــس      غر بیا ن را همین است عا قبت بس

ثنا ی رفت اند ر ســــــــــو ی بازار      کفن جمع آو ر ید از بـــهــر بــــما ر

بشست از عنبر و مشک و گلا بش      کــفــن پــیـچـیده کرد اند ر نقا بــــش

خدا وندا بیا مر زی جــــــــــوان را      من زار جـــمــیــع مــومـــیــــنا ن را

بحق آل اصــــحا ب پــیـــغـــمـــبــر      بصد یق عــمــر عــثـــما ن حــیــد ر

تو عبد الله مــــسکــین را بیا مر ز      غــر یب و زار غـــمگین را بیا مر ز

ثنا ی را بیا مر زی تو غـــــــــفا ر      بحق احــــمـــد ی مــحـــمود مخـتا ر

الهی رنــجــبــــرم درد م دوا کــــن      مــرا از قـــیــد این غـــر بت رها کن

اومید وارم ز در گا هــــت الــــهی      به مـــحــشر هــــم قر ین مصطفا کن

***********************************************       

               حکا یت جوا نی بد کار در زمان حسن بصره تقا ضا ی تو به کردن آن

               جوان از حسن بصره نپز یر فتن حسن بصره تو به کردن اورا خطا ب

               از جا نب پر ور د گا ر در خا ب برا ی حسن بصره  عذر خا هی شیخ

               از ما در آن جوا ن ********************************

               *********************************************

حکا یت

               به بصره یک جوا نی بـود بد کا ر            گــــنا ه میکرد با فسا ق و فـــجا ر

               تما م سر ف عمر د ر گـــناه کــرد            به گــمرا هی عــمر خود تباه کرد

               تــــمام زند ه گان از وی شـــد آزار           ایا از د سـت آن مرد ســتــــمگا ر

               چو وقت مــوت او نزدیـــک گردید           زجـــمله خـــــلق او نا مـید گر دید

               ـحسن بصره که شیخ آ ن زمان بود           به ما در گــفت رو نزدیک او زود

               بیا ور شـــــــیخ را د رنزدم اینجا ه           که تا تــو به کــــنم در نزد آن شا ه

               برفته ما در ش برشـــــــــــیخ دا نا           بـــــــیا تـــو به بده فـــــرزند ما را

               بگفتا شیــــــخ کی نز دش رو م من          که او فا سق بود ما را چو دوشـمن

               نـــمــــیر وم نـــما زش را نخا نـــم          ورا از جــــــمله اشـــــرار دانـــــم

               بگفت ما در پسر را شیــــــــخ گفتا          نیا یم من به نز د ش هیــــــچ اصلا

               بشد نا مــــــــید روسو ی خدا کـر د        ز افعا ل بد خود تـــو بها کـــــــر د

              نصیحت کر د ما در را د ر آن حا ل         اگـر مر د م مگو با کس تو احــوا ل

              اگر مردم زاحـــوا لــــــــــــم  بدا نند         نـــیا یـــند نــما ز م را نــخوا نـــنــد

              به ایشان من نمو دم ظـــلمها بـــیــش         ازآن با شــــند ازمن جمله دل ریش

              به قــــبر ستــا ن مرا نما ن تو اصلا         شـــوند آزر ده گــو یـــند واه ویــلا

              شو ند از شـــو می من جـــــمله آزار        بــمـــثـل زنده گا ن گــردند بیــــزار

 

 

درون خا نه را قبرم بکـــــن زود          بکن دفن و سپا ری رب مــــعــبود

اگر مُردم رسن در گر دنـــــم کن          کشا ن هر سو جراحت بر تــنم کن

بکش مادر مرا این ســــو هر سو         بگو این است سزای شخص بد خـو

بگــــواین که ســـزای این گنه کا ر        نکرده طا عــــت مــولا ی غــــفا ر

بکرد ما در نصیحت ها ش بر جا        درون خا نه کــــرد ش قــبــر تــنها

رسن در گر دنش کرد ما د ر زار        بر و یــش مــیکـشید آن د ل افــگا ر

ندا آمــد زنـــزد حـــــــــــی دا ور        بـــــرای ما د رش آن ذا ل مـــسـتــر

مکش آن را برویش د ست بردار         بـــنـــزد ما با شــــــد او ســــــزاوار

تــــو اورا زاهــــل لله مــیــــدا ن         به بخشید م ورا من جــمله عــصیا ن

به قبرش کرد ما د رآن زمان زود       ســپرد او را بـفـــضل رب مــعــبــود

حسن بصره خدا را دید د رخا ب        هــــمی گــفــتــش ورا خــلاق وها ب

چرا کردی تو نا مید آن جوا ن را        نرفـــتی یگــد می د رنـز د ش اصلا

بکـــر دی بــنــده ما را تو نا مـید         ازان دا دم ورا جــــنا ت جـا و یــــد

به بخشیدم گنا هــــش را سرا سر        مــنــم غـــفا ر رحــما ن بهر مـــستــر

زدر گا هم مکن نا مید خــلـــقا ن         اگر تو به کــنـند بخـشـم گـــــنا ها ن

تما م عا جـــزان را د ســتگــیرم         اگـــر تــــوبه کــنــند تــو به پـــزیرم

اگر بعد از این اشخاص حیرا ن          کـــنی نا مـــید تـــــــرا سا زم ویران

حسن بصره ندااز حق چو بشنید         زجا بر خا ست هــــم چون بید لر زید

بنزد ما در ش آمــــد به شـیتا ب         به با ب خا نه اش ایستا د بــیــــــتا ب

بگفت با ما در ش بشـنـو هـنر ور        به بخشید آن جــــوان را رب اکـــبـــر

بی بخشا تو مــرا ای ذا ل ما د ر        بکـــن عـــفـــو زجرم من تو بگــــذ ر

بروی آن جــــــوان ما را بخا نی        زقـــیـد نــفــس شــــــیطا ن وا رها نی

جوان خوب است فعل من قوی تر       ازانــــم مـــن نه از این زار مـــستـــر

بمثل آن جوان از صدق و اخلا ص      بکــــن تو به شوی چون نقره صا ف

الا لا شی ز عــصـــیا نی که داری      بکـــــــــــــــن توبه به نزد حی با ری

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

بسم الله الر حمن الر حیم

صد سلا م از حضرت مولا نا عبد الر حمن جا می که د رنز د روضه آ ن حضرت خا نده است

رسو ل الله صلی الله علیه .فر موده اند اگر کسی بر من درود بفرستد من  میشنو م .یا سلا م گوید

************************************************************

اســــــــــــــــلا م ای صا حب خــلـق عـظــیم        اســـــــــــــــــــلا م ای مـعـــد ن لطــف عمـیم

اســــــــــــــــلا م ای ســــر ور عا لی جنا ب        ا ســــــــــــــــــلا م ای شا فـــع یوم الحسا ب

اســــــــــــــــلا م ای رحمت ا للعــــلـــــــمین        ا ســــــــــــــــــلا م ای مقــتـد ای مر سلـــین

اســــــــــــــــلا م ای پـیـــشــوای انبـــــــــیا         ا ســــــــــــــــــلا م ای پی روی تـــو او لـــیا

اســــــــــــــــلا م ای آ نک ابر رحــــمـــــتی         ا ســـــــــــــــــلا م ای آ نک کا ن نعـــمـــتـی

اســــــــــــــــلا م ای بحـــر عــلم من لد و ن         ا ســـــــــــــــــلا م ای مـخــز ن اســـرار کن

اســــــــــــــــلا م ای مشــــر ق انوا ر غـیب         ا ســـــــــــــــــلا م ای ما یــع ظـلــما ت ریب

اســــــــــــــــلا م ای مــطــــــلــع نور ضــیا         ا ســــــــــــــــــلا م ای مـعـد ن عــلم و حـــیا

اســــــــــــــــلا م ای نجم ثا قــــــب اســـلام         ا ســــــــــــــــــلا م ای عا رفــت ما ه تـــما م

اســــــــــــــــلا م ای صــیــقـــل مر آ ت د ل         ا ســــــــــــــــــلا م ای کا شف هرغش وغیل

اســــــــــــــــلا م ای روی تو بد ر مــنیـــــر         ا ســـــــــــــــــلا م ای بوی تو مشک عـبـیـر

اســــــــــــــــلا م ای مـنـــبع جـو د و عــطا          ا ســــــــــــــــلا م ای نور بخـش اهــل صفا

اســــــــــــــــلا م ای قا ب قـو سینت مــقا م          ا ســــــــــــــــلا م ای انــبــــــیا کر دی اما م

اســــــــــــــــلا م ای د ر گــهت د ارالا ما ن         ا ســــــــــــــــلا م ای خا تــــــم پــیغــمــبران

اســــــــــــــــلا م ای چـــــشـمه آ ب حـیا ت         ا ســــــــــــــــلا م  ای نور توهر شش جها د

اســــــــــــــــلا م ای کـورچـشـما ن را دلیل         ا ســـــــــــــــــلا م ای صا حب خلق جمـــــیل

اســــــــــــــــلا م ای بی کسا ن را د ستگیر         ا ســــــــــــــــلا م ای دوستا ن روشن ضمیر

اســــــــــــــــلا م ای سرور هـــر دو جها ن         ا ســــــــــــــــلا م ای رهنــــــما ی گمر ها ن

اســــــــــــــــلا م ای خسته را مرهـــم نهی         ا ســـــــــــــــــلا م ای تــشـنه را شر بت دهی

اســــــــــــــــلا م ای ذ کـر تو غـفـلـت نمای        ا ســـــــــــــــــلا م ای فکـر تو ظـلـمت رها ی

اســــــــــــــــلا م ای چا ره بــــی چاره گا ن       ا ســــــــــــــــــلا م ای مونس غم خواره گا ن

اســــــــــــــــلا م ای فخر هر پیــــغـمـبــر ی      ا ســـــــــــــــــــلا م ای دلبری هـر دلــــــــبری

اســــــــــــــــلا م ای مطـــــــلع هـــــر آ رزو      ا ســـــــــــــــــــلا م ای فیض توهر چها ر سو

اســــــــــــــــلا م ای د رد مـنــدا ن  را د  وا      ا ســــــــــــــــــــلا م ای سا یه هــر بــینــــــو ا

اســــــــــــــــلا م ای جـلـو ه گر د ر سینه ام      ا ســــــــــــــــــــلا م ای صـــــیـقـل آیـــــــنه ام

اســــــــــــــــلا م ای ذ کــــر تو ایـما ن مــن      ا ســــــــــــــــــــلا م ای فکر تو در ما ن مــــن

اســـــــــــــــلا م  ای نا م تــــو و ر د ز با ن      ا ســــــــــــــــــــلا م ای حب تو در دل نـــها ن

 

اســــلا م ای د ســت ده ا فـــتا د ه گا ن           اسلا م ای دلـــــــبر ی دلد اده گا    

اسلا م ای تا ج عـــــــــــــز ت بر ســرت             اسلا م ای فیض احـسا ن بر د رت 

اسلا م ای حـــل مـــشکل اســــــــــــــلا م          اسلا م ای  کا رمـــــن از تــــو تــم   

اســـــــــــــلا م ای عــزر خا ه مذ نبــــین           لـــطف فر ما بر گــــنا ه ما مــبـــین

اســلا م ای ابر رحمت فــــــــــــیض با ر          بر تو بر چها ر شش هم هـشت چهار

صد ســــلا م از ما از تــویک علـــــــیک           صد سلا م از ما ازتــو یک لبـــــیک

صد ســــلا م از ما بهر دم صــــــبح شا م         بر تــــو بر آل اصـــحا بـــش تـــما م

بر او مید آنک ای عا لــــی جــــــــــنا ب         از لــب شـــر ین تــو آیـــد جــــــواب

درمـنــــد م ای طبیــــب  غـــــــــیب دا ن          درد ما در یا ب از نبـــض طـــــــپان

از عــــــلا ج ما تو نیـــکــــــو آ گـــــــهی           داروی درد دلــــــم هـــم تــــــو دهی

هســـــــــت دا روی دل بـــما ر مـــــــــــن          شربـــت وصــــل تو ای دلد ار مــــن

پس چشان یک جــــرعه از جام وصـــا ل         بیش از این مـگــــزار مارا در ملا ل

این زمان ما را زبهــــــــــــــر درد رنـــج         رحـــم کــن بر ما بحق هـفـت و پــنج

یا رســــــــــــــو ل الله بسی در ما نده ام           با د د ر کف خا ک بر سر ما نــده ام

بی کسان را کس توی در هـــــــــر نفس          من ند ارم در دو عا لـــــم جز تو کس

یک نظر سو ی من غـــــــــــــم خاره کن          چاره کا رمـــــــن بــیـــچا ر ه  کـــن

گر چه ضا یع کر ده ام عمر در گـــــــنا ه          تو به کـر د م عذ ر من از حق بخا ه

روز شب بنشسته  د رصــــــــــــــد ما تمم            تا شفا عـــت خا ه با شی یگـــد مــم

یک علیک از مر قد خــــــــــــــیر الا نا م           از برای مـــــــو لــــوی شـــیخ جا م

آمد ه گـــــفـــــــــــــــــتا علیکم بر تو با د           زانک تو هســـتی غر یــــب نا مراد

تو مرا فر زند با شی هـــــــــــــــر زما ن            بلبل امت بهر دم صــــــــبح و شا م

اسلا م ای مــــــــــــــــو صل مطــــــلوبها            اسلا م ای منـــعــــــم مر غـــــــوبها  ***********************************************

 

وفا ت حضرت ابرا هیم فرزند حضرت محمد صلی الله علیه وسلم

***************** حکا یت*****************    

       بــــیا بشـــنو حــکا یت ای بـــراد ر       که بو د ش نور چـــشم شا ه سر ور

چـــو ابرا هــیم نا م مـاه رخــــسا ر       که بو د ش چون بعا لم بـشنو ای یار

که بو د ش یو سوف ثا نی شنو راز       که لطف حق برو یش گشته بود با ز

تـــــن و جا نــش بو ده از نــور الله       ند ید ه کس بعا لم هــــم چو آن ما ه 

به ســـــا ل هفت بود بشــنو تو ویرا       بمکــتب چون نشا ند ن نا زنـین را 

      بـــــو ی عـــثــما ن بود آن نــور الله       هــمی خا ند او کلا م حـــق تـــعا لا

      بمــــکتب بو د آن نیکو شـمـــــا یل       نبود از یاد حق یک لحــظـه غا فــل

       ازآن عــقـــــل خرد که آن پسر داشت         که سـید مهــر او اند ر جگــــــــــر دا شت      

       بــود یــک روز ســیــــد ای بــــراد ر         ز مکـتب شــد بــیـــــــــرون آن ماه خا ور

       ورا بگر فـــت ســـید د ربــغــــل زود         بدیدش او زما نی گــشـــته خــشـــنـــــو د

        که د رروی پــــسر چون بــوسه مــیـــــداد        به بوســیدن زما نی گــشـــــــــت د ل شا د

       بگــفــت فـــرزند مـــن ای نـــور دیده         زتـــو شــوق به جا ن مــــــــــن رســـید ه

       بـــنا زم صـــنعــت خلا ق بی چــــون          کــــه تـــرا ازعـــــــــــد م آورده بـــیرو ن

       بـــشــد خــشـــنــود آ ند م شا ه عا لـــم        نـدا آمـــد بـــعــــــــــز رایـــل آنـــــــــــد م

       بگـفت اورا کـــشا یـــم کـــــــو د کا نم         بــیــبــیـــنم روی آن زیــبا جـــــــــوا نـــم

       به ابراهــیم بگــــو دیـــــــدار بــنـــــما         پد ر خا هـــــد تـــرا نـــــــــــزد پــــــد ر آ

       بگـــفـــــتا کــــودکا ن نــــــورســـیــده         به ابــــرا هــیــــم نور هـــــــــر د و دید ه

       پدر ایــســـــتا ده شـــاه هـــر دوعا لــم         بــیا ســــوی پـــد ر حا لا تو یکــــــــــد م

       چوابراهـــیم بــــیا مــــــــد ســوی با با         پد ر اورا بد ید ه قـــــــــــــــد و بــــــــا لا

       زدل آهــــــی  کــــشـید شا ه د وعا لــم         زخـــــــون د ل شــــده مـــژگان اونـــــــم

       بگــفـــتا نور چــشـــم مــن روان شـــو         که مـــهـــما ن آمد ه د ر خا نه بــشــنــو

       ترا مـــهـــما ن شده ازمـــــن طــلب گار        بیا تـــوحاجـــت مــهـــمان بــیــــرون آر

       روان شــــد آن زما ن آن نــــــور د یده         ثــمــر از بـــاغ عا لـــم نا چــــشـــیــد ه

       به هـــــمـــرا ه پد رمــیرفــت د ل شا د         ند ا نــســت نــخــل عــمرش رفته بربا د

       پدر گـــفــــتا به او ای نازنــــیـــــــنـــم         بــیـرو د رپــیـش تا قــد ت بــی بـــیــــنم

       بـیـبـیـنم قــد و قامـت ای پـــــری روی         که بازم بــر کــجا بــیــنیـــم بر گـــــــــوی

       از این راز نهان او بی خـــــبر بــــــود         پد ررا از فـــراقـــش چــشــــم تــر بــــود

       بگـــفــتا ای پدر اســـــــــــتاد قــا بـــــل        مـــرا تــعـلــیــم داد از قـــا ل از قـــیـــــل

       مرو در پیش با با بـشــــــــــنو این پــند        که این پــند م بود بـهــتر زصــد گــــــنج

       که با شد حـــق با با حـــــــق رحـــما ن        تو بــشــنو پــنــد را هـــم از دل و جــــان

       چو بشنید این سخن ازوی پـــیــــغـــمبر       زدیــده اشـــک خــون میریخت یک ســـر

       بخا نه چـــــــــون د رآمـــد شا ه انــو ر        نـــظــــــر اند ر مـــلک افــتا د بـــنگـــــر

       بگــفــتا ای پدر جــــــــــان جــهـا نــــم         از این مـــهــــما ن رسید خوف به جا نم

       پد رگــفـــتا که ای جــــــــــان پدر دا ن         بـــود ایـــن قا بـــض اروا ح خـــلـــقا ن

      هما ن شخص است  که در امر رحمان         تـــما م خا نه ها را کــــــــرد ه ویـــران

       پدررا مـــیــــــــــبرد بـــلک پســــر را           که نگــــــزارد با هـــــــم یک دیگــر را

       که ما د ر را جـــدا سا زد زفــــــر زند           چنین حــکــــــم بوی داد ه خـــــــــداوند

       چـــو ابراهـیـم بشــنـــید این سـخــن را          فــــدا ســــا زم بگـفــــتا جا ن و تـــن را

       دل وجا نـــم فــدای حـــکــم رحـــما ن           اگر صـــــــد جا ن بود سا زم بقـر با ن

       مرا مهــلت طــلب تا مــــن رو م زو د            بسا زم هم نیشنا ن را چو خـــــــوشنود

 

 

کــنـــم با هـــم نــشــیــنا ن خــیــروای       ســفــر د ر پـــیــش دا رم آه وا ی

ودا ع سا زم هـــــم زادا ن خـــــود را       بـیــبـیـنم با ز استا دا ن خــــود را

چـــو عــزرا یل رخــصــت داد آن را       د رآورد با فـغان پیر و جـــوان را

زســیــنه اش بــرآمـــد آهی د ل ســـوز      تــما م خــلــق گریا ن بود آن روز

بـــیا مـــد تــا بـــراســـتـــــا د آنــــد م       چــــو آب از دیده مبا رید هــر د م

ســـفـــر د ر پـیش دارم هــم نیـشـنا ن       ودا ع سا زید مرا ای نا زنــــینا ن

روم زین دار فا نی ســــــوی عـــــقبا       به بـــخــشی تو مـــرا اســتا د دا ن

که آه نا لـــــــــه و ا فـــغان برآمــــــد       زاســـتا دا ن شا گــــــردان بر آ مد

د رآن سا عت قیا مت گــشت اظــها ر      ملا یک با خــرو ش آمد به یکـبار

ودا ع کـــر دن شـــا گــر دان اســتا د       روا ن ســو ی پد ر گر دید نا شا د

بـــیا مـــد تا بر ی فــخـــر دو عا لـــم       پیغمبر از برایــش داشت صد غــم

بخا نه چـــون د ر آمد آن نــیکو روی       بزا نوی پدر بـــنها د چــو ن روی

چـــو ابـــــرا هــیــم بد یــده روی با با      نــهــا ده رو ی بــا زا نـــوی با با

نــشــد فــر صـت که بـیــند روی با با       نظر افگند بر وی خا ص در گا ه

چو ابرا هــیم روی عــز را یل را دید       کــشید آهی جان خو یش بخـشـید 

شد ن اصحا ب سـید جــمــله گــریا ن       زدر د آ هی ســید ای عــزیـــزان

از آن ما تــــم شده د لها شد ه ر یـــش       شدن گر یا ن همه بیگانه وخویش

همه روحا نیا ن شد جــمله غـــمنا ک       زد رد آهــی آن شا ه شرفـــــنا ک

بــیا مــد آنــزما ن آن پــیک د ر گـاه        به پــیش مـــصـطــفا از نـــزد الله

سـلا مــت مــیر سا ند حــــــی دا ور        تـــما م امـــتا نت روز مـــحــــشر

بی بخـــشید م بــتــو مــن امــتا نــت         برای این مصیبت رو مخور غــم

ازایــن الـــحا م سیـــد شـا د خــــرّم          به عثما ن گفت برو ای نور عا لم

چو عثما ن در پیش شد ای بر ا د ر         چو خا ندن نـما ز با شا ه ســـر ور

بکـــردن دفــن آن نـــــور صـــفا را         که نور چــشــــم پا ک مصطفا را

مــحــمد نا زنــین هــر دو عا لـــــم         که با یا را ن برفتن جــمله با هـــم

ازاین عا لـــم برفــــــت آن نور الله         که ما هم میرو یم یا را ن از اینجاه

بیا فکـــر بکـــن ما هـم غــر یــبـیم         ازاین دونــیای فا نی بی نصیــبــیم

دمی بین شین بحا ل خود نـــظرکن         از این عا لـــــم بیا عزم  سفــر کن

اگر د ونیا به کــــس پا یـــنده بودی        ابو القا ســـــیم محمد ز ند ه بو د ی

اگـــر د ونـیا به کــس بودی وفا دار       چـــرا رفــتی مـحـمد شا ه ابــر ا ر

تـما م عـــــز ت د و نیـــا بی بــینی        به آخــر مـــنــزیل تــنها نیــشـیـنی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

تازه شد آوازه‌ی خوبی ، گلستان ترا

 

نعمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا

خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن

 

نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا

مدعی خوش کرد محکم در میان دامان سعی

 

فرصتش بادا که گیرد سخت دامان ترا

باد، پیمان تو با اغیار یارب استوار

 

گرچه امکان درستی نیست پیمان ترا

سد چو وحشی بسته‌ی زنجیر عشقت شد ز نو

 

بعد از این گنجایش ما نیست زندان ترا

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را

 

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

 

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

 

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

 

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

 

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

 

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

 

ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا

زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون

 

جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی

 

در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا

آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر

 

تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا

هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن

 

آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا

جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی

 

هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

سـوختم در عشق ليكن آن پري رامم نشد         در ظلال قامتش يك لحظه آرامم نشد

عمر چون آخر شد وهنگام طفلي پس رسيد      حيف كامل يكدمي آغاز وانجامم نشد

دست از رشك رقيبان مي زنم دايم به سر         زانكه از لعل لب او شكرين كامم نشد

پرورش نخل اميدي كردم اندر باغ وصل          رفتم اما با ثمر آن ميوة خامم نشد

شربت ما را چو ساقي ريخت در جام هلال       پر ز دوران فلك در دور مي جامم نشد

سركشي ها كرد چندان تا عنان ازكف ربود      رام من از تيره بختي رخش ايامم نشد

از براي دانة خالش شدم اينجا اسير             مي تپم اما خلاصي حاصل از دامم نشد

 ساغر نادان پر از شهد است و از دانا تهي      حيرتي دارم وليكن رفع اوهامم نشد

 تا مرا دل خون نكرد عشقش به شب هاي فراق     نافة باد صبايي پيك پيغمامم نشد

تا زخود بيني نگشتم اي" عزیزان" خاك راه     نشر در زير فلك آوازة نامم نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
 
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

راجع به وصف گل لاله

رفـــتــــم چــو اول بـســوي صــحـــرا                 كـــــــردم گــــل لالـــه را تــمــــا شــــا 

ديــــدم كـــه چـــو پــــا بـــه گـِل نهاده                  پــــــرداغ دل اســـت خــوش ســتــاده

صــد چـــاك بــود قـبــاش پـــرخـــون                   بـــا حـســـن نـزاكـت از حـد افـــزون

چـــون عـاشـق مـسـت بـيقرار است                  هــر ســو نـگــران بــا نــتــظـار است

گـفــتـــم كــه تــرا جـمـال نـيــكـوست                  از عــشـــق كـــه داغ بـــردِل تـوسـت

از خــويـــش تــو خـوبــتـــر نـديـــدي                  دربــــرگ قــبــــــاي گُــــــل دريـــــدي

يـــارم بـنــمــــــود درگــلـــــي مــهــد                  بـــا يــــار مـنــــم قـــريـــب تــر عهـد

پــــرده مــــرا بــــه مـهــد بـيـچــــون                  زان عـشــــرت مـهــد سـاخت بيرون

زان ســــوز فــــــراق داغ بــــــر دِل                  مــن روز شـبــــم ســتــاده بـــر گـــِل

از ســـــوزو فـــــراق يــــــار جـانـي                  گــرديــــده قــبــايــــــم ارغــــوانــــي

از عـــشـق شـدم چـو مست بيهوش                   پـيـــراهــــن خـــود دريـــده ام دوش

درپــاي سـتـــاده ام بـــه مـــحــنــــت                  كــــز يـــار رســـد سـحــاب رحـمــت

آن خـــــاك مـــراســـت حـرز جـانان                  تـــا ســــالِِ ديــگـــر دريـن بيا بان

اي «آثــم» دلــفـــگـــــار جــانـسـوز                  از لالــــه تـــــو داغ عــشـــق آمـوز

 

در وصف آلو

بــودم چـــوز ســوز عـشــق بـيـتـاب                در ســايــــه آلـــو كـــرده ام خـــواب

زان ســـايــــه چـو صـبـرو تـاب آمد                چــشــمــــم بـغــنــود وخــــواب آمــد

در خــواب رســيــــد مـطــلـب مــــن                مــطــلــــوب كـــه بـــود بــر لـبِ مـن

يــعـنــي كـــه نــگـــارم گــلـعـــذارم                 زان خـــواب رسـيـــده در كــنــــارم

از زهـــر فـــــراق عـمــــر ديــريـن                كـــامــــم بــوصـــال سـاخـت شيرين

آنــگـــاه مــــنِ حـــزيــــن افــگــــار               گــشــتـــم زخـيــــال خـــــواب بـيــدار

حـســــرت شـــده بــر فـراق هـمراه               افــــزون شـــده فــغـــــان نــالــه وآه

گـفـتـــا بـمـن آن درخـــت مــذكــــور              ايـــن بــيــــخ مـن است غرق بر نور

در زيـــر زمـيـــن كــه ريـشـه دارم               ســــيـــراب زآب فــــيــــــض يـــــارم

زان فــيـــض بــــود هــمــه ثـمـارم                بـــــردرر شــفـــاســت جـمـلـه بـارم

درســايـــه مـــن كــه گـشت خوابت               ايـــن فـيـــض مـــن آمـــده بـخـوابت

درمـهـــد زمـيــن رسـي تـو اي يــار              دانـــي زحـســـاب فـيــض بـــســـيــار

بـنــويــس زحـــرز نــامــه مـرغوب              «آثــــم» زحــــديــــث وصـل مـحـبوب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

شرح حال

خامـه ام نشـتـر کنــم بــر خــون قلـبـم تـر کـنــــم                        نکتـه نکتـه دلخـراش از غصه هایم تر کنم

صد جگرخون سـازم وصددل بسازم خـون چکان                        شـرح حال کشـورم در خونـابـه جگـر کنم

قتـل ویـرانــی ز هـر ســو کـرد ملـت را خــراب                        قصـه تـوپ تفـنـگ وآتــش واخـتــــر کـنـم

گـر تــوان طــاقـتـم کمــتــر بـــود در روز رزم                        خامه ام در قلب دشمـن وخمـه و خنجـرکنـم

نیســـت جـــز جــور سـتــــم در کشــور آزاده ام                         بـد سگالان هر چه کردن ثبت این دفتر کنم

دوستـان دوشمـنـان در پشــت پــرده در خـــــدع                        فصه ها افسانه ها زین مار دو سر سـر کنم

خـون مـا ریختــن گلگون شد همـه دشـت و دمـن                        لاله هـا روئیـد هــرســو داغ دل احمـــرکنم

در مــزار آن شـهـیـــــدان راد مــردان وطــــــن                         صد سبد گل,خرمن گل جملـه را پـرپـرکنم

نـو عـروســان غـرق آتـش از غــم هــم قـامـتـش                       خینه اندر پای بخـتـش خون آن همســر کند

قـامـــت خــم گشـتــه مــا در دوتـاگشـتـه مـگــــر                       عـرض حاـلش را حضـور خالـق اکـبـر کنم

رحمتــی بــر حـال آن گــم کــرده آغـــوش پــدر                        داد خواهی زین ستم از قاضــی محـشر کنم

از شـیـوخ وعـالـم واز واعــظ وزاهــد هــمـــــه                         نـا جــرای حـال شـان بـر پـایـه مـنـبـر کنم

حســرتـا زیـن مـقـدایـان قــول واحــد ســر نـزد                          آینـه نه,وصـف شان در شانـه صـدسـرکنم

از صفیری توپ تانک وراکت وبمب و موشک                         گـوشهایم کرشده من گوش گـردون کـرنشد

زآتشــی در کشــورم افـروخـت دشمـن حســرتـا                         سـوختـم یارب بخون دیـده و امان تـر نشـد

(رنجبر) از جور ستم پردردوآه وناله است

شـرح حالمــرامگربرصاحب کوثر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

دلا خوش باش که جان می آید امروز         تـــرا بـــر تــن روان مــی آیـد امـروز

بـیـا مـجـنـون بـه گـلـشن بین که لیلی         بـه گـل گــشــت جـهـان مـی آید امروز

مشــو ای کــوه کـن فـرهاد دل تنـگ          کـه شـیـریـن نـا گـهـان مـی آید امـروز

زلـیـخـا دامـن از هــودج بــر انــــداز         شـهـه کـنـعـانـیـان مــــی آیـد امـــروز

زدیــــده آب زن از زلـــف جــاروب          کـه آن ســرو روان مــی آیــد امــروز

خـبـر ســازیـد جـمـع گــلــــرخان را          کـه شــاه گـلــرخـان مـی آیــد امــروز

ولــــی آبــادیــان بـاشـیـد خـوشــنـود          که شاه غـوث(1)زمان می آیـد امروز

بـهــمـــــراه گـلــستــان جـمـا لــــــش         هـزاران بـلـبـلان مـــی آیـــد امـــروز

به بین(مستوره)شاه خرقه پوشان

چوشیخ خـــٌرقان می آید امـــروز

1.غوث محمد جان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 10 قبل از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 

سـاقیـا خالـی مـده در دسـت مـن پیـمـانـه را          ورنـه بــر هـم میـزنــم هنـگامـه میـخـانـه را

قدسیـان دلـرا خـریـدار انـد از بهـر وصـال          ورنه با یک جـو نمی خـواهنـدایـن ویرانه را

سـوز آهـم گرشبـی از سینه ام بیـرون شـود           درشرارش غرق بیـنـی شمع وهم پروانـه را

لاله های سـرخ روزی خـاک راآتـش زننــد           خـونـدم از تـاریـخ ایـن افسـانـه مــردانـه را

اخگـر سـوزنـده ام در زیـر خاکستـر نهــان           با دمـت من زنده گردم سوزم این کاشانه را

ای نشا نت بی نشـان ای عاشقانت بی شمـار          آشنا را دوسـت داری چون کنـی بیگـانـه را

ای خوشا روزی ایازان را بشاهی بر کـننـد           کیست تا شاهان برد این حرف بی باکانه را

رمز هستی را چون من هرگز نمیداند کسی           حیـف کـس نشـنـیـد پیـغــام دل دیــوانـــه را

من غمترا همچو(عنقا)کردم اندر دل نهان

تا که نـامحـرم نـدانـد راز ایـن افسـانـه را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
دید مجنون را یک درروز عید

گوشه بنشسته ازخلقان بعید

گفت ای مجنون چرای این چنین

ازچه رو بنهاده سر بر زمین

گفت مجنون روزعید هم ماتم است

شادی هردو جهان با من غم است

عید من لیلاست لیلا عید من

دید من لیلا ست لیلا دید من

خاطر لیلا بگردم عالمی

بلکی لیلا را بیابم یک دمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) | 
یک عمر رنج بردم تا بتوانم درزنده گی یک همراز ی داشته باشم اما پیدا نشد

یک عمر غصه خوردم تا یک همنیشنی پیدا کنم اما پیدا نشد .

یک عمر گریه کردم تا یک کسی صدایم را بشنود اما پیدا نشد .

یک عمر فکرکردم تایک کسی بحال من  فکر کند اما پیدا نشد . 

سوختم چه کنم :

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط غلام سخی (رنجبر) |